قمارسرنوشت

#قمار_سرنوشت
پارت²⁸
ته : عاااا ناراحت شدی
لونا : چیزه .. نه میدونی .. عامممم ... باید بهش فکر کنم
اینو گفتم و سریع از بالکن اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم
لونا : وای باورم نمیشهههههه
تهیونگ بهم درخواست داد عررررر حالا چیکار کنم
گوشیم رو بر داشتم و یکم باهاش ور رفتم
همش فکرم پیش تهیونگ بود که نفهمیدم کی خوابم برد
ویو ته
لونا سریع رفت تو اتاقش فکر نکنم قبول کنه
رفتم تو اتاق کوک
کوک رو تخت دراز کشیده بود و داشت با یکی چت می‌کرد که تا منو دید بلند و شدو گوشیش رو گذاشت اونور
ته : با کی چت میکردی
کوک : هیچکی
ته : دیگه به منم نمیگی
کوک : میگم هیچکی نبود
گفتی به لونا
ته : نمیدونم
کوک : عجب
ته : نمیگی کی بود
کوک : باشه بابا یونجی بود ( دوست صمیمی لونا )
ته : تو یونجی با هم بودین به من نگفتیییی
کوک : نبابا گفت بلخره داره از آمریکا بر میگرده می‌خواد لونا رو سوپرایز کنه واسه همین با من هماهنگ کرد
ته : عجب
کوک : گفتی به لونا
ته : اره
کوک : قبول کرد
ته : گفت باید فکر کنه
کوک : اها
ته : اگه قبول نکنه چی
کوک : به این سادگیا که قبول نمیکنه باید مخشو بزنی
ته : چجوری
کوک : فعلا خوابم فردا بهت میگم
ته : اوک
شب بخیر
اینو گفتم از اتاق کوک اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق خودم و خوابیدم
دیدگاه ها (۰)

واییی قلبمممم

#قمار_سرنوشت پارت²⁷تهیونگ بود × تو چیکارشی هاته یه نگاه به م...

#قمار_سرنوشتپارت²⁶رفتم پایین که ببینم اومدن یا نه ته : لونا ...

#قمار_سرنوشت پارت¹⁷ویو لونا بلند شدم لباسام رو عوض کردم و مو...

#قمار_سرنوشت پارت¹⁴ویو لونا داشتم با گوشیم ور میرفتم که یکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط