پارت ⁴

پارت ⁴

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
آخرین امید...
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

چند هفته از اون روز شوم گذشته بود...

دعواهای خونه، دیگه به یه اتفاق عادی تبدیل شده بود.

سوزوکی هر شب عروسکش رو بغل می‌کرد...

و آروم، طوری که پدرش صداش رو نشنوه، گریه می‌کرد...

چون می‌دونست اگه صداش رو بشنوه، چه اتفاقی می‌افته...

و هر شب آرزو می‌کرد فردا همه‌چی درست بشه.

اما...

هیچ‌وقت درست نمی‌شد.

حتی هر روز بدتر از دیروز می‌شد...

اون شب هم مثل همیشه...

صدای داد زدن پدر، کل خونه رو پر کرده بود.

پدر: همش تقصیر توئه!

مادر چیزی نگفت.

فقط سرش رو پایین انداخت.

سوزوکی با چشم‌های اشکی به مادرش نگاه می‌کرد.

آروم دست مادرش رو گرفت.

سوزوکی: مامان...

گریه نکن...

مادر لبخند کوچیکی زد.

لبخندی که پشتش...

هزار تا درد قایم شده بود.

اون شب...

بعد از اینکه سوزوکی خوابش برد...

مادرش مدت زیادی کنار تختش نشست.

موهای قهوه‌ای و آبی دختر کوچولوش رو نوازش کرد...

و زیر لب گفت:

مادر: دیگه نمی‌تونم...

باید از این زندگی نجاتت بدم...

حتی اگه سخت‌ترین تصمیم عمرم باشه...

اون شب...

برای اولین بار...

مادر سوزوکی تصمیمش رو گرفت.

تصمیم گرفت هم خودش...

و هم دختر کوچولوش رو...

از این زندگی نجات بده...

پایان
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

امیدوارم گلباتون اکلیلی بشه. ✨🎀
دیدگاه ها (۰)

پارت ⁵☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆یه تصمیم سخت...☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆چند...

پارت ⁶☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆حق با کیه...؟☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆چند ه...

پارت ³☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆یه خونه... بدون آرامش☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆...

پارت ²☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆کودکی سوزوکی☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆چند سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط