پارت ۸

پارت ۸
آنچه گذشت: داشتم عمارتو میگشتم که یهو...

یه در نظرمو جلب کرد رفتم و بازش کردم دیدم یه مجسمه خیلی خوشگل توشه اما انگار ماله سال ها پیشه مجسمه رو گرفتم دستم که با صدایی که از پشتم شنیدم یهو مجسمه از دستم افتاد

(توجه کنید الان ساعت ۱۰شبه گفتم گیج نشین)

کوک: تو چیکار کردیی (عصبانی)
ات:...ب....ب...بخدا از...دستم...اف..... افتاد (ترس)
کوک:تو اصلاً چرا امدی اینجا هاا (عصبانی)
ات:......
کوک:جوابو بدهههههه (عربده)
ات:....(سرشو انداخت پایین)

ویو کوک
خیلی عصبانی شودم و دستشو محکم گرفتم و انداختمش توی انباری که خیلی بزرگ و تاریک بود و هیچ چیزی توش نبود و تقریباً هرکسی که انداختمش توی انباری جون سالم به در نکرده از ترس

کوک: اینجا میمونی تا یاد بگیری وقتی ازت سوال میپرسم باید به موقع جواب بدی (و بعد تموم شدن حرفش از اونجا رفت)

ات: (یهو گریش میگیره) د آخه مگر من....هق....هق.. چیکار کردم.....هق البته..هق حق داره مجسم رو شکوندم من چقدر خنگم خداا..هق..هق (همه حرفاش آروم میگفت)

ویو ات
فکر کنم الان ساعته ۳ شبه وایی من چقدر گریه کردم من فوبیای تاریکی دارم و خیلی از تاریکی میترسم و هر کاری میکردم گریه هام بند نمیومد که یهو......




حمایت 😐💔
دیدگاه ها (۳)

سناریووقتی میخوای خونه رو تمیز کنی و آهنگ میزاری و هم با اهن...

اسلاید اول لباس ات توی پارت ها البته تغییر هم میکنه 😁اسلاید ...

پارت ۷آنچه گذشت: رفتم توی اتاقم که.....نشستم روی تخت و به فک...

پارت ۶انچه گذشت: کارام خیلی طول کشید وقتی امدم خونه دیدم که....

_باید ادمت کنم... +اییییی یونگی هق ولم کن تروخدا اییییی هق_خ...

پارت نمیدونم چند

... ددیه حیرت انگیز من پارت ۶...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط