هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_63
وسایل هارو داخل پلاستیک گذاشتم به سمت اتاقم رفتم ..
اتاقم؟.. چه سریع اتاقِ اهورا اتاقِ من شد!
کاش هیچوقت تو زندگیش نمیومدم تا اذیت نمیشد که بخواد بره..
وارد اتاق لباس شدم ی اتاق شش متری که ی قسمتش پر از لباسای اهورا بود ..
ی قسمت دیگه خالی بود خوشحال لباسامو تو چوب لباسی انداختم و آویزون کردم ..
تمام لباس هام جا شد ..
کفش هایی که برام خریده بود هم گذاشتم..
با ذوق پلاستیک دیگه ای رو باز کردم با دیدن لباس خصوصی هایی که برام خریده بود رنگم مثل لبو شد ..
سریع پلاستیکو پرت کردم..
تقه ای به در اتاق خورد و بعد در اتاق باز شد ..
خاله سارا وارد شد ..با دیدن منه سرخ و پلاستیک رو زمین افتاده ابرویی بالا انداخت ..
به سمت پلاستیک رفت و با دیدن لباسای داخلش نیشخندی زد:
+چقدر سوبری!
متعجب چی زیر لب گفتم ..
+یعنی چقدر مثبتی دختر جون!
هول زده لب زدم:
_نه! چیزه..من اونا رو نمیخوام! ببر براخودتت..
با تحقیر نگاهی به بالا تنه ام کرد..
+تهش هفتادی!
انتظار نداری که هندونه هامو تو یه ذره جا خفه کنم؟
متعجب نگاهش کردم:
_هندونه؟
با غرور نگاهم کرد:
+ اره دیگه!
بعد بلند شد پلاستیک رو گذاشت رو تخت و بی حرف از اتاق بیرون زد..
دیدگاه ها (۱۱)

_اهورا! توروخدا به حرف هام گوش کن..سیگاری از جیبش در آورد و ...

بانو فالو بشه🤍🌷رمان میزاره خوشگلاا🐣❤️‍🔥@2467800

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_62+خانوم خانوما خریدای خوشگل...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_61از روی تخت پریدم ..درو باز...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_51سریع سوار ماشین شدم و با س...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_20بعد از پارک کردن ماشین از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط