چراما
#چرا_ما
9
کلارا:هایلی؟چیزی شده؟
هایلی:(سکوت)
جیمین:(یه نگاه سنگین و اعصبانی به هایلی میکنه)
کلارا:هایلی؟
هایلی:چیه؟ها....بعله چی شده؟
کلارا:خوبی؟(🤨)
هایلی:ها آره بابا عالیم...(بغض تو گلوشه)
کلارا:خوب باشه...
ولی اگه چیزی شده بهم بگو باشه؟
هایلی:اوکی نگران نباش...
کلارا:(سرش و تکون میده یعنی باش)
تهیونگ:بزارید براتون روشن کنم(جدی)
از این به بعد بیرون میتونید برید ولی جاهایی مثل بار حق ندارید...
کافه برید سینما این همه جا
کلارا:اوکی
کوک:من برای اریکا ماشین گرفتم..
و گوشیتم تو اتاقه...
جیمین:منم برای هایلی ماشین گرفتم..
و گوشیت تو اتاقه گذاشتم کناره تخت(سرد)
کلارا:تهیونگ موتور؟(ذوق)
تهیونگ:اوهوم و من گوشیتو یادم رفت بزارم تو اتاقت ولی بیا بگیر...(گوشی رو از جیبش در میاره و میده به کلارا)
کلارا:اخ جوننننن(ذوق)
راوی:کلارا از ذوقی که داره میشینه روی پای تهیونگ و لپش و بوس میکنه...
تهیونگ:میشه لبم و بوس کنی؟
کلارا:(از روی پای تهیونگ بلند میشه)نه پرو نشو(😒)
تهیونگ:برات دارم(پوزخند)
اریکا:من برم تو اتاقم...
کوک:کمک کنم؟
اریکا:کمک؟دهنت و ببند(😐)
کوک:یه کاری نک....(اریکا میپره وسط حرفش)
اریکا:زر اضافه نزن...
کوک:(یه نفس میکشه)
راوی:کوک به اریکا کمک کرد و رفتن اتاق...
هایلی و جیمینم قهر بودن و اعصابشونم بهم ریخته بود...
تهیونگم با پسرا میخواست بره شرکت و از این خوشحال بود که تونسته کلارا رو عاشق خودش کنه...
کوک از اومد پایین و با پسره رفتن شرکت...
که گوشی کلارا زنگ میخوره...
کلارا:اوا لورن میزنگه...
جواب میده:
کلارا:سلام جونم؟
لورن:سلام کجایی تو هر چی زنگ میزنم گوشیت و جواب نمیدی نگرانت بودم الان یکی دو روزه هر چی زنگ میزدم جواب نمیدادی...
کلارا:راستش گوشیم خراب شده بود(دروغ میگه)
لورن:آها باش...
میگم امروز میای بریم کافه؟
کلارا:اوهوم کدوم کافه؟
لورن:یه کافهی جدید باز شده آدرس و برات پیامک میکنم...
ساعت 4 میبینمت...
کلارا:اوکی...
پس بای
پرش زمانی به 3 ساعت بعد:
کلارا:من دارم میرم...
هایلی:کجا؟
کلارا:بیرون کافه
هایلی:آها خوش بگذره(بوس میفرسته)
کلارا:ممنونم(بوس میفرسته)
راوی:کلارا رفت بیرون و به بادیگاردا اطلاع داد که داره میره کافه...
بعد سوار موتورش شد و رفت سمت آدرسی که لورن براش پیامک کرده بود...
وقتی رسید لورن و دید که تو کافه نشسته...
وارد کافه شد و رفت پیش لورن نشست...
کلارا:سلام
لورن:اااا سلامممم
کلارا:چطوری؟
لورن:خوبم تو؟
کلارا:منم خوبم
پرش زمانی به 30 دقیقه بعد:
لورن:آها تو دوست پسر نداری؟
کلارا:من دارم...
لورن:کیه؟
کلارا:کیم تهیونگ
لورن:(تعجب)
کلارا:چیشده؟
لورن:اون بزرگ ترین مافیایه کره هست(تعجب)(آروم)
کلارا:میدونم(خنده)
لورن:واقعا برات مهم نیست؟
کلارا:نه راستش...
لورن:اها
ادامه دارد:-)🗿
شرایط؟نه نمیزارم🌷✨
9
کلارا:هایلی؟چیزی شده؟
هایلی:(سکوت)
جیمین:(یه نگاه سنگین و اعصبانی به هایلی میکنه)
کلارا:هایلی؟
هایلی:چیه؟ها....بعله چی شده؟
کلارا:خوبی؟(🤨)
هایلی:ها آره بابا عالیم...(بغض تو گلوشه)
کلارا:خوب باشه...
ولی اگه چیزی شده بهم بگو باشه؟
هایلی:اوکی نگران نباش...
کلارا:(سرش و تکون میده یعنی باش)
تهیونگ:بزارید براتون روشن کنم(جدی)
از این به بعد بیرون میتونید برید ولی جاهایی مثل بار حق ندارید...
کافه برید سینما این همه جا
کلارا:اوکی
کوک:من برای اریکا ماشین گرفتم..
و گوشیتم تو اتاقه...
جیمین:منم برای هایلی ماشین گرفتم..
و گوشیت تو اتاقه گذاشتم کناره تخت(سرد)
کلارا:تهیونگ موتور؟(ذوق)
تهیونگ:اوهوم و من گوشیتو یادم رفت بزارم تو اتاقت ولی بیا بگیر...(گوشی رو از جیبش در میاره و میده به کلارا)
کلارا:اخ جوننننن(ذوق)
راوی:کلارا از ذوقی که داره میشینه روی پای تهیونگ و لپش و بوس میکنه...
تهیونگ:میشه لبم و بوس کنی؟
کلارا:(از روی پای تهیونگ بلند میشه)نه پرو نشو(😒)
تهیونگ:برات دارم(پوزخند)
اریکا:من برم تو اتاقم...
کوک:کمک کنم؟
اریکا:کمک؟دهنت و ببند(😐)
کوک:یه کاری نک....(اریکا میپره وسط حرفش)
اریکا:زر اضافه نزن...
کوک:(یه نفس میکشه)
راوی:کوک به اریکا کمک کرد و رفتن اتاق...
هایلی و جیمینم قهر بودن و اعصابشونم بهم ریخته بود...
تهیونگم با پسرا میخواست بره شرکت و از این خوشحال بود که تونسته کلارا رو عاشق خودش کنه...
کوک از اومد پایین و با پسره رفتن شرکت...
که گوشی کلارا زنگ میخوره...
کلارا:اوا لورن میزنگه...
جواب میده:
کلارا:سلام جونم؟
لورن:سلام کجایی تو هر چی زنگ میزنم گوشیت و جواب نمیدی نگرانت بودم الان یکی دو روزه هر چی زنگ میزدم جواب نمیدادی...
کلارا:راستش گوشیم خراب شده بود(دروغ میگه)
لورن:آها باش...
میگم امروز میای بریم کافه؟
کلارا:اوهوم کدوم کافه؟
لورن:یه کافهی جدید باز شده آدرس و برات پیامک میکنم...
ساعت 4 میبینمت...
کلارا:اوکی...
پس بای
پرش زمانی به 3 ساعت بعد:
کلارا:من دارم میرم...
هایلی:کجا؟
کلارا:بیرون کافه
هایلی:آها خوش بگذره(بوس میفرسته)
کلارا:ممنونم(بوس میفرسته)
راوی:کلارا رفت بیرون و به بادیگاردا اطلاع داد که داره میره کافه...
بعد سوار موتورش شد و رفت سمت آدرسی که لورن براش پیامک کرده بود...
وقتی رسید لورن و دید که تو کافه نشسته...
وارد کافه شد و رفت پیش لورن نشست...
کلارا:سلام
لورن:اااا سلامممم
کلارا:چطوری؟
لورن:خوبم تو؟
کلارا:منم خوبم
پرش زمانی به 30 دقیقه بعد:
لورن:آها تو دوست پسر نداری؟
کلارا:من دارم...
لورن:کیه؟
کلارا:کیم تهیونگ
لورن:(تعجب)
کلارا:چیشده؟
لورن:اون بزرگ ترین مافیایه کره هست(تعجب)(آروم)
کلارا:میدونم(خنده)
لورن:واقعا برات مهم نیست؟
کلارا:نه راستش...
لورن:اها
ادامه دارد:-)🗿
شرایط؟نه نمیزارم🌷✨
- ۲.۸k
- ۱۳ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط