𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①④

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①④
تو به کسی نیاز نداری تا کاملت کنه، فقط به شخصی نیاز داری که تو رو کامل بپذیره
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
کنار سامسونت مشکی ایستاده ایم.سوروس دارد فکر می‌کند و من با خنجر به جان سامسونت افتاده ام.
"ری اگه پاره‌ش کنی بدرد هیچ کوفتی نمی‌خوره!"
"میشه به جای غر زدن فقط بیای کمک؟"
"گره ای که با دست باز می‌شه رو چرا با دندون باز می‌کنی؟"
باز دسته خنجر را در شیار بین دو لبه کیف فشار می‌دهم"شاید دندون هام کارآمد تر از دستام باشن!"
جلو می‌آید و کیف را از دستم می گیرد"قبل از اینکه یه جاتو زخمی کنی؛بهت بگم این کیف رمز داره.حالا مثل دختر خوب بشین تا فکرامونو رو هم بریزیم و بازش کنیم‌.باشه؟"
پوفی می‌کشم"ایده‌ت خیلی کسل کننده بود!بعدی لطفاً"
روی کاشی ها می‌نشیند"بعدی ای وجود نداره."
کنارش می‌نشینم"از همین حالا حوصله‌م سر رفته"
لبخند می‌زند"نمی‌دونستم اومدیم پیک‌نیک"
"چه اشکال داره هم آموزش ببینیم هم خوش بگذرونیم؟"
"اشکالی نداره.فقط روی این کیف کلی طلسم هست.مثلاً _
حرفش را قطع می‌کند و جای یکی از خنجر هایم روی چرم را نشانم می‌دهد"اگه خنجرتو یه سانت اون ور تر زده بودی خنجر برمی‌گشت و رگتو می‌برید."
"ولی ایده تو ام خطرناکه"
"و دقیقاً از چه لحاظ؟"
"کشنده‌ست.انقد حوصله‌ت سر میره که میمیری"
نگاهش را از من می‌گیرد و کیف را نگاه می‌کند"باشه‌.تو خوش بگذرون.من ترجیح می‌دم این کیفو باز کنم"
پنج دقیقه ای در سکوت می‌گذرد که آرام می‌گویم"هی سوروس"
نگاهم می‌کند"بله"
"می‌دونستی دایناسور ها گوشای بزرگی داشتن؟فقط چون گوشاشون استخون نداشته هیچکس نمی‌دونه"
جوری نگاهم می‌کند انگار فحش داده ام.لبخند می‌زنم"می‌دونستی؟"
دوباره کیف را نگاه می‌کند.باز می‌گویم"می‌دونی پروانه ها با پاهاشون طعم ها رو حس می‌کنن؟"
جوابم را نمی‌دهد.حالا واقعا دارد به من خوش می‌گذرد!"می‌دونی مورچه ها جنگ را می‌ندازن؟منظورم جنگ سیاسیه نه سرِ غذا و خونه.کلنی‌های مورچه فقط دنبال غذا نیستن بعضی‌ها حمله‌ی سازمان‌یافته دارن اسیر می‌گیرن، یا حتی از کلنی‌های دیگه کارگر می‌دزدن"
محلم نمی‌گذارد.دوباره می‌گویم"یا اینکه بعضی درخت‌ها به هم هشدار می‌دن؟ از راه قارچ‌های زیرزمینی و مواد شیمیایی می‌تونن به گیاهان اطراف پیام خطر بفرستن."
عاجزانه نگاهم می‌کند"ری،محض رضای خدا،خفه شو"
لبخند می‌زنم"یه چیز دیگه رو می‌دونستی؟"
"ها؟!"
لبخندم عمیق تر می‌شود"همه‌شو از خودم دراورم"
صورتم را می‌گیرد"ازت متنفرم احمق!"و محکم گونه ام را می‌بوسد"توروخدا بذار ببینم چه غلطی باید با این قفل کوفتی بکنم بعد تا هروقت دوست داشتی اینجا می‌شینم تا تو برام درباره دایناسور ها و مورچه ها چرت و پرت بگی.قبوله؟"
لبخندم هنوز پاک نشده"آخه وقتی اینطور عاجز می‌شی واقعاً با نمکی"
نگاهش را به قفل می‌دهد و کمی دیگر با آن ور می‌رود.تا اینکه قفل تلقی صدا می‌کند و باز می‌شود.ضربه ای به دستش می‌زنم"ایول مرد!تو تونستی!"
کیف را باز می‌کند"کاغذ!سه ساعته علاف یه تیکه کاغذ کوفتی ایم؟"
توی کیف را نگاه می‌کنم"به من که خوش گذشت"کاغذی به اندازه پوست آدامس توی کیف سامسونت است.سوروس نگاهی به آن می‌اندازد"اگه توی شهر بودیم می‌تونستم باهاش یه سیگار بپیچم ولی الان به درد همونم نمی‌خوره"
"تو سیگار می‌کشی؟!"
"منظورم این نبود"
کاغذ را از دستش می‌گیرم"خب نوبت منه."دستم را روی آن می‌چرخانم و وردی زمزمه می‌کنم.کاغذ سفید تبدیل به یک بروشور کوچک می‌شود.آن را توی دست سوروس می‌گذارم"بفرمایید"و به برق چشمهایش وقتی نگاهم می‌کند لبخند می‌زنم.و بلند می‌شوم
لبخند می‌زند"جونِوَر!"احترام نظامی می‌دهم و باز با قفسه های سلاح سرگرم می‌شوم.دوستشان دارم.اسلحه های مرغوب و بانمک!
دیدگاه ها (۷)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①③ چه بود زندگی؟ اگر تو نمی‌رسید...

بیاین یکم ری رو بیشتر بشناسیم

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش دوم_ناگهان دست های کوچکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط