عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۷
هانا هنوز کارت ویزیت جونگ کوک را بین انگشتانش نگه داشته بود.
هر بار که میخواست آن را دور بیندازد، دوباره منصرف میشد.
انگار ذهنش بین کنجکاوی و لجبازی گیر کرده بود.
اما هنوز تصمیمی نگرفته بود.
تهیونگ درِ تعمیرگاه را بست.
به سمت هانا آمد و آرام گفت:
«به نظرم یه بار حرفاشو گوش کن.»
هانا با اخم به او نگاه کرد.
«از کی طرفدار مدیرعاملا شدی؟»
تهیونگ خندید و شانه بالا انداخت.
«طرفدارش نیستم...»
«ولی حس میکنم یه چیزی رو از ما پنهون کرده.»
هانا دوباره مشغول تعمیر ماشینش شد.
هر پیچ را با دقت سر جایش میبست.
این ماشین فقط یک وسیله نبود.
تمام زندگی و خاطراتش داخل آن خلاصه میشد.
چند دقیقه بعد،
صدای بوق یک ماشین لوکس مقابل تعمیرگاه پیچید.
دو مرد با لباس رسمی از ماشین پیاده شدند.
رفتارشان اصلاً دوستانه نبود.
یکی از آنها جلو آمد.
پاکتی سفید روی میز گذاشت و گفت:
«خانم پارک هانا؟»
«این اخطار رسمی برای شماست.»
هانا پاکت را باز کرد.
چند برگه داخل آن بود.
با خواندن اولین خط، رنگ از صورتش پرید.
تعمیرگاه در آستانه مصادره قرار داشت.
تهیونگ برگهها را از دستش گرفت.
«مهلت پرداخت فقط هفت روز؟!»
با ناباوری به هانا نگاه کرد.
«این شوخی نیست.»
هانا لبش را روی هم فشار داد.
اگر تا یک هفته دیگر بدهی پرداخت نمیشد،
تعمیرگاهی که پدرش با زحمت ساخته بود،
برای همیشه از دست میرفت.
کارمندها سوار ماشین شدند و رفتند.
سکوت سنگینی تعمیرگاه را فرا گرفت.
هانا به زمین خیره شده بود.
برای اولین بار، درماندگی در نگاهش دیده میشد.
تهیونگ آرام گفت:
«شاید... پیشنهاد جونگ کوک تنها راه باشه.»
هانا چیزی نگفت.
فقط کارت ویزیت را از جیبش بیرون آورد.
نگاهش روی آدرس شرکت ثابت ماند.
ساعت روی دیوار، هفت و چهل دقیقه عصر را نشان میداد.
اگر همین حالا راه میافتاد،
دقیقاً سر ساعت هشت به شرکت میرسید.
این آخرین فرصت او بود.
هانا کلید ماشینش را برداشت.
درِ تعمیرگاه را قفل کرد و پشت فرمان نشست.
این بار مقصدش پیست مسابقه نبود...
بلکه مردی بود که شاید بتواند همهچیز را تغییر دهد.
«اما وقتی هانا وارد شرکت شد، چیزی را دید که باعث شد همان لحظه از تصمیمش پشیمان شود...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۷
هانا هنوز کارت ویزیت جونگ کوک را بین انگشتانش نگه داشته بود.
هر بار که میخواست آن را دور بیندازد، دوباره منصرف میشد.
انگار ذهنش بین کنجکاوی و لجبازی گیر کرده بود.
اما هنوز تصمیمی نگرفته بود.
تهیونگ درِ تعمیرگاه را بست.
به سمت هانا آمد و آرام گفت:
«به نظرم یه بار حرفاشو گوش کن.»
هانا با اخم به او نگاه کرد.
«از کی طرفدار مدیرعاملا شدی؟»
تهیونگ خندید و شانه بالا انداخت.
«طرفدارش نیستم...»
«ولی حس میکنم یه چیزی رو از ما پنهون کرده.»
هانا دوباره مشغول تعمیر ماشینش شد.
هر پیچ را با دقت سر جایش میبست.
این ماشین فقط یک وسیله نبود.
تمام زندگی و خاطراتش داخل آن خلاصه میشد.
چند دقیقه بعد،
صدای بوق یک ماشین لوکس مقابل تعمیرگاه پیچید.
دو مرد با لباس رسمی از ماشین پیاده شدند.
رفتارشان اصلاً دوستانه نبود.
یکی از آنها جلو آمد.
پاکتی سفید روی میز گذاشت و گفت:
«خانم پارک هانا؟»
«این اخطار رسمی برای شماست.»
هانا پاکت را باز کرد.
چند برگه داخل آن بود.
با خواندن اولین خط، رنگ از صورتش پرید.
تعمیرگاه در آستانه مصادره قرار داشت.
تهیونگ برگهها را از دستش گرفت.
«مهلت پرداخت فقط هفت روز؟!»
با ناباوری به هانا نگاه کرد.
«این شوخی نیست.»
هانا لبش را روی هم فشار داد.
اگر تا یک هفته دیگر بدهی پرداخت نمیشد،
تعمیرگاهی که پدرش با زحمت ساخته بود،
برای همیشه از دست میرفت.
کارمندها سوار ماشین شدند و رفتند.
سکوت سنگینی تعمیرگاه را فرا گرفت.
هانا به زمین خیره شده بود.
برای اولین بار، درماندگی در نگاهش دیده میشد.
تهیونگ آرام گفت:
«شاید... پیشنهاد جونگ کوک تنها راه باشه.»
هانا چیزی نگفت.
فقط کارت ویزیت را از جیبش بیرون آورد.
نگاهش روی آدرس شرکت ثابت ماند.
ساعت روی دیوار، هفت و چهل دقیقه عصر را نشان میداد.
اگر همین حالا راه میافتاد،
دقیقاً سر ساعت هشت به شرکت میرسید.
این آخرین فرصت او بود.
هانا کلید ماشینش را برداشت.
درِ تعمیرگاه را قفل کرد و پشت فرمان نشست.
این بار مقصدش پیست مسابقه نبود...
بلکه مردی بود که شاید بتواند همهچیز را تغییر دهد.
«اما وقتی هانا وارد شرکت شد، چیزی را دید که باعث شد همان لحظه از تصمیمش پشیمان شود...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۸۷۳
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط