به تعداد اشک هایمان میخندیم

به تعداد اشک هایمان میخندیم
دیانا
با سر درد شدیدی از خواب بیدار شدم و نگاهی به دور اطراف انداختم.
ارسلان نبود و با سر و صدای که از آشپز خونه میومد فهمیدم اونجایت.
از جام بلند شدم و به سمت آشپز خونه رفتم.
پیش بندی بسته بود کلاهی هم رو سرش بود و با دقت فراوان داشت آشپزی میگرد خیلی خنده دار شده بود.
گوشیم رو برداشتم و عکس ازش کرفتم که با صدای گوشی متوجه من شد و یکی از ابرو هاش رو بالا انداخت.
یهو به سمتم هجوم آورد و تو یه حرکت ناگهانی گوشی رو از دستم قاپید خواستم ازش بگیرم که دستش رو بالای سرش گرفت منم پریدم که بگیرمش اما تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود باسن مبارک را به فنا بدم که ارسلان گرفتم.
یه حقیقتی رو فهمیدم این که من خیلی موجود بی تعادلی هستم.خخخخ
توجهم به ارسلان جلب شد که فاصله صورت هامون یه میلی هم نبود.
نگام به چشاش قفل شد.
خدایا دوتای آومدیم سه تای برمیگردیم.ممنون
با این فکر شیطانی کثفی که به ذهنم رسد ازش جدا شدم و رفتم پای گاز
(من)غذا چی داریم من گشنمه.
خندی تو گلوی کرد و به سمتم آومد.
(ارسلان)پاستا
(من)اووو کد بانوی هستی ها باریکلا
(ارسلان)چرت نگو بشین تا بیارم بخوریم گشنمه
(من)چشم خانومم
چش قری رفت که خندی کردم و پشت میز نشستم.
پارت-۶۲
دیدگاه ها (۰)

به تعداد اشک هایمان میخندیم ارسلان نهار رو با شوخی و خنده خو...

به تعداد اشک هایمان میخندیم دیانا محیط خیلی قشنگی بود چادر ا...

به تعداد اشک هایمان میخندیم ارسلان دیانا اشک هاش رو پاک کرد ...

به تعداد اشک هایمان میخندیم دیانا (ارسلان)ولی من به حرفش گوش...

ددی مافیای من Part13

پارت 3سولی رفتم خونه لباسالو با یه شلوار و تیشرت راحت عوض ک...

neme:راز پشت دیوارp:3......صبح با ۱دای الارم گوشی بلند شدم خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط