"سایه خون"
"سایه خون"
🩸 پارت ۲۵ – بازگشت به عمارت
ماشین توی سکوت حرکت میکرد.
لارا کنارم نشسته بود، سرش به شیشه تکیه داده بود و گاهی نگاهش رو میدزدید.
انگار داشت با خودش کلنجار میرفت، دنبال چیزی توی ذهنش میگشت که هنوز کامل نشده بود.
منم فقط فرمون رو گرفته بودم، ولی ذهنم جای دیگه بود.
اون جملهاش هنوز تو گوشم میپیچید:
«دوست پسرمی؟»
و من... دروغ گفتم.
نه برای بازی، برای نگه داشتنش.
برای اینکه نره، برای اینکه بمونه.
رسیدیم جلوی عمارت.
در باز شد، نگهبانها تعظیم کردن.
ماشین رو بردم داخل، جلوی پلهها وایستادم.
پیاده شدم، در سمت لارا رو باز کردم.
دستشو گرفتم، کمکش کردم پیاده شه.
هنوز یهکم گیج بود، ولی قدمهاش آروم و مطمئن بودن.
ربکا و تههونگ هم با ماشین دیگه رسیدن.
ربکا با اخم نگام کرد، ولی چیزی نگفت.
تههونگ فقط سری تکون داد و رفت داخل.
لارا ایستاد جلوی در ورودی، به عمارت نگاه کرد.
— اینجا... آشناست.
ولی نمیدونم چرا.
گفتم:
— شاید چون قراره از این به بعد اینجا زندگی کنی.
یه لحظه نگاهم کرد.
نه با شک، نه با ترس.
با یه حس مبهم... انگار داشت باور میکرد.
ربکا گفت:
— منم میمونم. تا وقتی مطمئن شم حالش خوبه.
تههونگ پوزخند زد:
— هر چی ارباب بگه.
لارا برگشت سمت من.
— جونکوک... میتونم یه سوال بپرسم؟
قلبم یه لحظه ایستاد.
— بپرس.
— اون شب... قبل از اینکه بیفتم... یه مرد افتاد.
اون مرد... تو کشته بودی؟
سکوت.
همهچی ساکت شد.
ربکا خشکش زد، تههونگ نفسشو حبس کرد.
من فقط نگاهش کردم.
و گفتم:
— بیا اول استراحت کن. بعد همهچی رو برات میگم.
لارا سری تکون داد.
ولی فهمیدم...
اون سوال، تازه شروعشه.
ادامه دارد... 🖤
🩸 پارت ۲۵ – بازگشت به عمارت
ماشین توی سکوت حرکت میکرد.
لارا کنارم نشسته بود، سرش به شیشه تکیه داده بود و گاهی نگاهش رو میدزدید.
انگار داشت با خودش کلنجار میرفت، دنبال چیزی توی ذهنش میگشت که هنوز کامل نشده بود.
منم فقط فرمون رو گرفته بودم، ولی ذهنم جای دیگه بود.
اون جملهاش هنوز تو گوشم میپیچید:
«دوست پسرمی؟»
و من... دروغ گفتم.
نه برای بازی، برای نگه داشتنش.
برای اینکه نره، برای اینکه بمونه.
رسیدیم جلوی عمارت.
در باز شد، نگهبانها تعظیم کردن.
ماشین رو بردم داخل، جلوی پلهها وایستادم.
پیاده شدم، در سمت لارا رو باز کردم.
دستشو گرفتم، کمکش کردم پیاده شه.
هنوز یهکم گیج بود، ولی قدمهاش آروم و مطمئن بودن.
ربکا و تههونگ هم با ماشین دیگه رسیدن.
ربکا با اخم نگام کرد، ولی چیزی نگفت.
تههونگ فقط سری تکون داد و رفت داخل.
لارا ایستاد جلوی در ورودی، به عمارت نگاه کرد.
— اینجا... آشناست.
ولی نمیدونم چرا.
گفتم:
— شاید چون قراره از این به بعد اینجا زندگی کنی.
یه لحظه نگاهم کرد.
نه با شک، نه با ترس.
با یه حس مبهم... انگار داشت باور میکرد.
ربکا گفت:
— منم میمونم. تا وقتی مطمئن شم حالش خوبه.
تههونگ پوزخند زد:
— هر چی ارباب بگه.
لارا برگشت سمت من.
— جونکوک... میتونم یه سوال بپرسم؟
قلبم یه لحظه ایستاد.
— بپرس.
— اون شب... قبل از اینکه بیفتم... یه مرد افتاد.
اون مرد... تو کشته بودی؟
سکوت.
همهچی ساکت شد.
ربکا خشکش زد، تههونگ نفسشو حبس کرد.
من فقط نگاهش کردم.
و گفتم:
— بیا اول استراحت کن. بعد همهچی رو برات میگم.
لارا سری تکون داد.
ولی فهمیدم...
اون سوال، تازه شروعشه.
ادامه دارد... 🖤
- ۴.۷k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط