دلم برای مادرم میسوزد

دلم برای مادرم می‌‌سوزد
مرا در لباس سفید نخواهد دید
مرا در هیچ لباسی نخواهد دید
عریانی مرا انتظاری نیست
جز زخمِ تازیانه نگاه هایی‌
که مادرم را وادار می‌کند
بلندی آرزویش به بلندی پیراهنِ من باشد
حتی برای یک شب

دلم برای پدرم می‌‌سوزد پشت سکوتِ اندوهبارِ من
پشتِ لبخند‌های ساختگی
پشت آرام بودنم
دختری را نمی‌بیند که متانت را میا‌‌ن شیطنت‌های ذاتی‌اش گم کرد
که خودش را در جنگلِ سوخته ی سنت‌ها گم کرد
دختری که چنین بی‌ غوغا خود زنی‌ می‌کند
که تن‌ به عصیانِ روح میدهد تا بیزار بماند از فرسودگی
پشتِ این دریای آرام
پدر خروشِ دخترش را نمی‌بیند
پدر دوست دارد دختری را ببیند
که مادر را به آرزویش می‌‌رساند
حتی برای یک شب
دیدگاه ها (۱)

چقدر از آرزوهایم دوریکسی که در رویا عاشقش بودم با تو خیلی فر...

پای سجاده اشک میریختم و با خدا حرف میزدم...و ازش اون و میخوا...

به خدا گفتم:از بازی آدمهایت خسته شده ام!چرا مرا از خاک آفرید...

وقتی آدما به هیچ صراطی مستقیم نیستنتو هم یه جوری باشکه نه مح...

🌹 ﷽ 🌹🔴دلم سوخت، برای پزشکیان!که آمده بود جملاتی از نهج الب...

سرزمین باشکوه نگهبان آتش

#نیایش_شبانهخدای خوبم ؛ ای عاشقانه‌ترین شعر هستیگفتی فاصله‌ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط