چند سالِ بعد

چند سالِ بعد
من زنی هستم که نفس زنان پاکت خرید هایم را از پله ها بالا میبرم و خدا خدا میکنم پسرکم کلیدش را برده باشد و پشت در نمانده باشد، یک عطرِ قدیمیِ خاطره انگیـزی تویِ راه پله ها پیچیده....
"مامان، کجابودی؟سه ساعته منتظرم..."
همین جمله یِ پسرکِ ده ساله ام یادت را از سرم میپراند....
چند سالِ بعد من پشت گازِ آشپزخانه ام، همینطور که دارم زیرلب میخوانم"به چشمایِ تو سوگند...." زنگِ صدایِ آشنایی که بی هوا تویِ سرم می پیچد، دلم را میلرزاند، اما خداروشکر قطره ی روغنی که از توی ماهیتابه روی دستم میپرد حواسم را از خاطره هایت پرت میکند....
چند سالِ بعد وقتی دارم برای همسـرم، بابایِ دخترِ خردسال و پسرکم چای میریزم حواسم پرت شده و یکی از چای ها کمی پررنگ تر میشود...
چای پررنگ دوست داشتی نه....؟
"خانوم، چی شد این چای..." خیلی راحت تراز چیزی که فکرش را بکنی خیالت محو میشود....
چند سالِ بعد من
زنی هستم که دستم بندِ پاکت خریدهایم و بافتن موهایِ طلاییِ دخترکم است
و باید سریعتـر بروم خانه تا پسرکم پشت در نماند و نهار شوهرم دیر نشود....
چند سالِ بعد
من زنی هستم که حتی اگر بخواهد هم دیگر
نمیتواند به تـو فکـر کند....
دیدگاه ها (۳)

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت ¹ویو ا/تخدایا لطفا دیگه ت...

پارت ۲ ویو ا.ت به جونگ کوک پیام دادم که با تهیونگ میرم و اون...

صحنه; پارت اول

""آروم پشت در ایستادم، سرم رو به چوب سردش تکیه دادم. صدای خش...

#قسمت صدو نهاز پشت پله ها بیرون اومدم و سریع از خونه رفتم بی...

قسمت 1 پامو یکم بیشتر روی پدال گاز فشار دادم. تنها یه فشار...

"حضوری اتفاقی "end

چشم در چشم پریسا انداختم و‌گفتم تو را خدا دو دقیقه همین جا م...

رمان سوکوکو 75

آخرین دعا 16

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط