「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 92
✦................................
پدر کای با التماس گفت:
مینهو: اگه تو این کارو نکنی باند به کلی نابود میشه، پسرم تو تنها کسی هستی که میتونم بهش اعتماد کنم.
تماس قطع شد
کای گوشی را در دستش فشرد. نگاهش به پنجرهی کافه افتاد؛ جایی که آیلین و آنیا مشغول خندیدن بودند. قلبش برای یک لحظه گرفت. میدانست آرامشِ این لحظهها رو به پایان است.
چند دقیقه بعد، هر سه پشت میز نشستند؛ صدای قاشقها و فنجانها در فضای گرم کافه میپیچید.
آنیا با هیجان منو را ورق زد.
آنیا: اینجا دسرهاش واقعاً خوبه، باید امتحان کنید.
+ من فقط برای شیرینی اومدم
کای لبخند کوتاهی زد، اما نگاهش هنوز کامل در جمع نبود. نگاهش را به بیرون داد خیابان شلوغ بود، اما ذهنش جای دیگری میچرخید.
+ چیزی شده؟
کای بلافاصله برگشت
کای: نه.
+ مطمئنی؟
کای مکث کرد، بعد خیلی خونسرد گفت:
کای: فقط یه موضوع مربوط به کار بود
آیلین ابرو بالا انداخت
+ تو و کار؟
کای کمی لبخند زد
کای: آدم هر از گاهی باید نقش آدم عادی رو بازی کنه
آنیا خندید
آنیا: این یکی رو باید قاب کرد
فضا برای چند دقیقه سبکتر شد.
اما کای هنوز آرام نبود.
چند دقیقه بعد از کافه بیرون آمدند؛ هوا خنکتر شده بود چراغهای خیابان یکییکی روشن میشدند.
کای جلوتر از آنها راه میرفت
+ کای، امروز خیلی ساکتی
کای بدون برگشتن جواب داد:
کای: فقط خستهام.
آنیا زیر لب غر زد:
آنیا: همهتون همینو میگین.
کای چیزی نگفت
وقتی به ماشین رسیدند، در را برایشان باز کرد آیلین نشست، بعد کمی خم شد بیرون.
+ واقعاً چیزی نیست؟
کای چند ثانیه نگاهش کرد نگاهش برای لحظهای نرم شد، اما سریع جمعش کرد.
کای: نیست
لبخند کوچکی روی لب آیلین نشست
+ باشه
کای سر تکان داد، ماشین حرکت کرد
چند دقیقه بعد، جلوی عمارت کیم توقف کرد
+ ممنون.
کای فقط سر تکان داد
کای: مراقب باش.
+ تو هم.
برای چند ثانیه نگاهشان قفل شد. بعد آیلین پیاده شد و رفت. کای همانجا ماند نگاهش به در خانه بود اما ذهنش هنوز روی یک چیز گیر کرده بود: آن تماس.
آیلین وارد عمارت شد.
هنوز در را کامل نبسته بود که صدای لینا از داخل هال بلند شد
لینا: بالاخره!
چند ثانیه بعد خودش را به آیلین رساند و محکم بغلش کرد
+ لینا... خفه شدم.
لینا بیتوجه باز هم او را در آغوش نگه داشت.
لینا: میدونی من چقدر نگران شده بودم؟
آیلین خندید
+ انگار یه سال غیبم زده بود
لینا اخم نمایشی کرد
لینا: وقتی جواب تلفنتو نمیدی، آره.
+ خب.
لینا فوراً حرفش را برید.
لینا: برای همین تهیونگ رو فرستادم دنبالت
آیلین ابرویش بالا رفت
+ تو فرستادیش؟
لینا با قیافهای کاملاً معصوم سر تکان داد
لینا: نگران بودم
+ لازم نبود
هر دو چند ثانیه به هم خیره شدند بعد لینا زد زیر خنده.
لینا: من فقط گفتم برو دنبالش... از کجا میدونستم جلوی اون همه آدم-
+ لینا!
لینا دیگر نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد
لینا: هنوزم وقتی یادش میفتم خندم میگیره
آیلین بالش را سمتش پرت کرد، لینا بالش را گرفت و با خنده روی مبل افتاد.
لینا: وایسا، وایسا... هنوز بهترین قسمتش مونده
+ کدوم قسمت؟
لینا: اونجایی که وسط مأموریت همه چی رو ول کرد و رفت پیش یه دختر که از رعد و برق میترسه.
آیلین فوراً بالش دوم را هم برداشت.
لینا از روی مبل پرید و با خنده عقب رفت
لینا: باشه باشه، دیگه چیزی نمیگم
چند ثانیه سکوت کرد، بعد دوباره نتوانست جلوی خودش را بگیرد
لینا: ولی جدی...
+ لینا!
لینا: باشه واقعا ساکت شدم
و چند ثانیه بعد صدای خنده هر دو نفر در هال عمارت پیچید.
چنددقیقه بعد، لینا روی مبل لم داده بود و یک لیوان آبمیوه در دستش گرفته بود آیلین هم روبهرویش نشسته بود و بیحوصله با گوشیاش ور میرفت چند دقیقهای بود که درباره اتفاقات روز حرف میزدند
لینا ناگهان غر زد:
لینا: امروز واقعاً اعصابم خورد شد
آیلین بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
+ کی اعصابتو خورد کرد؟
لینا ناخودآگاه جواب داد:
لینا: جونگکوک
آیلین آرام سرش را بالا آورد
+ جونگکوک کیه؟
لینا همان لحظه فهمید چه گفته چشم هایش گرد شد، سریع آبمیوهاش را خورد
لینا: هیچکس.
+ هیچکس اسمش جونگکوکه؟
لینا: خب نمیدونم.
آیلین گوشی را کنار گذاشت، کاملاً رو به او نشست
+ لینا
لینا: این لحن لینا گفتنت منو میترسونه
+ جونگکوک کیه؟
لینا لبخند مصنوعی زد
لینا: یه ادم معمولی
+ چه آدم معمولیای که اعصابتو خورد کرده؟
لینا چند ثانیه به سقف نگاه کرد.
بعد زیر لب غر زد:
لینا: کاش حرف نمیزدم
+ لینااا
لینا: هوممم؟
+ جونگکوک کیهههه؟
لینا کلافه شد
لینا: دوست پسرمه خب!
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 92
✦................................
پدر کای با التماس گفت:
مینهو: اگه تو این کارو نکنی باند به کلی نابود میشه، پسرم تو تنها کسی هستی که میتونم بهش اعتماد کنم.
تماس قطع شد
کای گوشی را در دستش فشرد. نگاهش به پنجرهی کافه افتاد؛ جایی که آیلین و آنیا مشغول خندیدن بودند. قلبش برای یک لحظه گرفت. میدانست آرامشِ این لحظهها رو به پایان است.
چند دقیقه بعد، هر سه پشت میز نشستند؛ صدای قاشقها و فنجانها در فضای گرم کافه میپیچید.
آنیا با هیجان منو را ورق زد.
آنیا: اینجا دسرهاش واقعاً خوبه، باید امتحان کنید.
+ من فقط برای شیرینی اومدم
کای لبخند کوتاهی زد، اما نگاهش هنوز کامل در جمع نبود. نگاهش را به بیرون داد خیابان شلوغ بود، اما ذهنش جای دیگری میچرخید.
+ چیزی شده؟
کای بلافاصله برگشت
کای: نه.
+ مطمئنی؟
کای مکث کرد، بعد خیلی خونسرد گفت:
کای: فقط یه موضوع مربوط به کار بود
آیلین ابرو بالا انداخت
+ تو و کار؟
کای کمی لبخند زد
کای: آدم هر از گاهی باید نقش آدم عادی رو بازی کنه
آنیا خندید
آنیا: این یکی رو باید قاب کرد
فضا برای چند دقیقه سبکتر شد.
اما کای هنوز آرام نبود.
چند دقیقه بعد از کافه بیرون آمدند؛ هوا خنکتر شده بود چراغهای خیابان یکییکی روشن میشدند.
کای جلوتر از آنها راه میرفت
+ کای، امروز خیلی ساکتی
کای بدون برگشتن جواب داد:
کای: فقط خستهام.
آنیا زیر لب غر زد:
آنیا: همهتون همینو میگین.
کای چیزی نگفت
وقتی به ماشین رسیدند، در را برایشان باز کرد آیلین نشست، بعد کمی خم شد بیرون.
+ واقعاً چیزی نیست؟
کای چند ثانیه نگاهش کرد نگاهش برای لحظهای نرم شد، اما سریع جمعش کرد.
کای: نیست
لبخند کوچکی روی لب آیلین نشست
+ باشه
کای سر تکان داد، ماشین حرکت کرد
چند دقیقه بعد، جلوی عمارت کیم توقف کرد
+ ممنون.
کای فقط سر تکان داد
کای: مراقب باش.
+ تو هم.
برای چند ثانیه نگاهشان قفل شد. بعد آیلین پیاده شد و رفت. کای همانجا ماند نگاهش به در خانه بود اما ذهنش هنوز روی یک چیز گیر کرده بود: آن تماس.
آیلین وارد عمارت شد.
هنوز در را کامل نبسته بود که صدای لینا از داخل هال بلند شد
لینا: بالاخره!
چند ثانیه بعد خودش را به آیلین رساند و محکم بغلش کرد
+ لینا... خفه شدم.
لینا بیتوجه باز هم او را در آغوش نگه داشت.
لینا: میدونی من چقدر نگران شده بودم؟
آیلین خندید
+ انگار یه سال غیبم زده بود
لینا اخم نمایشی کرد
لینا: وقتی جواب تلفنتو نمیدی، آره.
+ خب.
لینا فوراً حرفش را برید.
لینا: برای همین تهیونگ رو فرستادم دنبالت
آیلین ابرویش بالا رفت
+ تو فرستادیش؟
لینا با قیافهای کاملاً معصوم سر تکان داد
لینا: نگران بودم
+ لازم نبود
هر دو چند ثانیه به هم خیره شدند بعد لینا زد زیر خنده.
لینا: من فقط گفتم برو دنبالش... از کجا میدونستم جلوی اون همه آدم-
+ لینا!
لینا دیگر نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد
لینا: هنوزم وقتی یادش میفتم خندم میگیره
آیلین بالش را سمتش پرت کرد، لینا بالش را گرفت و با خنده روی مبل افتاد.
لینا: وایسا، وایسا... هنوز بهترین قسمتش مونده
+ کدوم قسمت؟
لینا: اونجایی که وسط مأموریت همه چی رو ول کرد و رفت پیش یه دختر که از رعد و برق میترسه.
آیلین فوراً بالش دوم را هم برداشت.
لینا از روی مبل پرید و با خنده عقب رفت
لینا: باشه باشه، دیگه چیزی نمیگم
چند ثانیه سکوت کرد، بعد دوباره نتوانست جلوی خودش را بگیرد
لینا: ولی جدی...
+ لینا!
لینا: باشه واقعا ساکت شدم
و چند ثانیه بعد صدای خنده هر دو نفر در هال عمارت پیچید.
چنددقیقه بعد، لینا روی مبل لم داده بود و یک لیوان آبمیوه در دستش گرفته بود آیلین هم روبهرویش نشسته بود و بیحوصله با گوشیاش ور میرفت چند دقیقهای بود که درباره اتفاقات روز حرف میزدند
لینا ناگهان غر زد:
لینا: امروز واقعاً اعصابم خورد شد
آیلین بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
+ کی اعصابتو خورد کرد؟
لینا ناخودآگاه جواب داد:
لینا: جونگکوک
آیلین آرام سرش را بالا آورد
+ جونگکوک کیه؟
لینا همان لحظه فهمید چه گفته چشم هایش گرد شد، سریع آبمیوهاش را خورد
لینا: هیچکس.
+ هیچکس اسمش جونگکوکه؟
لینا: خب نمیدونم.
آیلین گوشی را کنار گذاشت، کاملاً رو به او نشست
+ لینا
لینا: این لحن لینا گفتنت منو میترسونه
+ جونگکوک کیه؟
لینا لبخند مصنوعی زد
لینا: یه ادم معمولی
+ چه آدم معمولیای که اعصابتو خورد کرده؟
لینا چند ثانیه به سقف نگاه کرد.
بعد زیر لب غر زد:
لینا: کاش حرف نمیزدم
+ لینااا
لینا: هوممم؟
+ جونگکوک کیهههه؟
لینا کلافه شد
لینا: دوست پسرمه خب!
- ۹۸۰
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط