هـ؋ـت وارث🍷

هـ؋ـت وارث🍷
Part2
خوشحال بودن ...رفتم و کنارشون سر میز نشستم .همینجوری میگفتن و میخندیدن که بحث سرپرستی وسط کشیده شد !.
جین:امروز قراره بریم پرورشگاه اوک...تهیونگ بهش دقیق فکرکردی ؟!
تهیونگ: تقریبا کل شب رو بیدار بودم!
نامجون:خب؟
تهیونگ:دیشبم گفتم راضیم ولی اگه اتفاقی بیوفته چی؟
جیهوپ:تهیونگ اتفاقی نمی یوفته نگران نباش
سری تکون دادم و مشغول خوردن صبحونه شدم
"ویو ا/ت"
مثل همیشه توی یکی از اتاق های پرورشگاه نشسته بودم و داشتم درس میخوندم .باید امسال کل نمراتم مثل سال های قبل خوب میشد تا بتونم برم دانشگاه .
سرم تو کتاب بودکه یهو دیدم نیکا بدو بدو داره میاد سمتم .اومد کنارم نشست و نفس نفس زنان گفت:
نیکا:ا/ت ...ا/ت
ا/ت:ها ؟چیشده؟
نیکا: امروز یه خونواده میان اینجا !میخوان بچه به سرپرستی بگیرن
این حرف باعث ذوقم شد ولی من تو این ۱۸ سالی که اینجا بودم هیچ وقت کسی منو به سرپرستی قبول نمیکرد !بچه های دیگه و صد البته خوشگل و بهتر تر از من تو این پرورشگاه وجود داشتن که نظز خیلی از خونواده هارو به خودش جذب کرده بود .لبخندی زدم و گفتم:
ا/ت:چه خوب 😊ولی من بیرون نمیام
نیکا:ا/ت دیونه شدی ؟ شاید این یه فرصت برای تو باشه !تو یه دختر آروم و زیبا و درسخون هستی .از حرف گوش کنید که نگم ...^_^
نیکا:مطمئنم اینبار تو انتخاب میشی =)
حرف هایی نیکا راجبم همشون درست بود ولی دیگه خسته شده بودم از اینکه بهم نگاه میکرد و از تعریف میکردن ولی یه نفر دیگه رو به سرپرستی قبول میکردن .دوباره اما اینبار آهسته لب زدم و گفتم:
ا/ت:نیکا برا من دیگه مهم نیست !اینبار دیگه نوبت تو ست ..تو صد برابر خوشگل تر و مهربون تر و درسخون تری ...به جای من تو باید انتخاب شی !♡
با این حرفام اشک تو چشمای نیکا جمع شد ..دستام رو دوستش گرفت و با چشمای گریان بهم خیره شد و گفت :
نیکا:چطوری از زیبایی من صحبت میکنی در حالی که حتی وقتی بغض داره گلوت رو پاره میکنه و چشمات پر از اشکه زیبایی✨️
نیکا:چطوری از مهربونی من صحبت میکنی درحالی که خودت رو داری فدای بقیه میکنی>>>3
نیکا:ا/تتتت‌ ...اینبار نوبت من یا بقیه نیست اینبار نوبت تو عهههه ...بفهممممم ¡~¡
با این حرف های نیکا اشکم در اومد ...
آروم دستام رو از لای دستاش بیرون کشیدم و اشکاش رو پا کردم .با همون اشک هایی که از گونم جاری میشدن گفتم:
ا/ت:نیکا...برو حاضر شو
اشکاش به لبخند تبدیل شد . گونه های کک و مک دارش قرمز شده بود و مژه هاش انگار ریمل زده بودی >>🛐✨️
از جاش بلند شد و به سمت در اتاق رفت ...موقع رفتن به سمتم برگشت و با دستاش برام قلب نشون داد.من در جوابش با قلب انگشتی همراه با چشمک براش فرستادم که به سمت اتاق رفت تا حاضر شه
"چند ساعت بعد"
سرم تو کتاب بود
ادامه تو کامنتا
دیدگاه ها (۱)

هـ؋ـت وارث🍷Part3"ویو شوگا"وارد پرورشگاه شدیم ..اول از اینکه ...

هـ؋ـت وارث🍷Part4تمام مدت تهیونگ با خونسردی تمام به حرفامون گ...

هـ؋ـت وارث🍷Part1یونگی:تهیونگ !این شرکت باید یه وارث داشته با...

درخواستی

پارت ۱۴: عمو های من مافیان

p4عروس فراری بقیه داشتن حرف میزندن و ا/ت هم همون جا خوابش بر...

پارت 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط