به چشمهایم زل زد و گفت با هم درستش می کنیم

به چشمهایم زل زد و گفت: "با هم درستش می کنیم".
چه لذّتی داشت این با هم، حتّی اگر با هم، هیچ چیزی هم درست نمی شد، حتّی اگر تمامِ سرمایه ام بر باد می رفت، حسّی که به واژه ی "با هم" داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا، معاوضه نمی کردم.
تنها کسی که وحشتِ تنهایی را درک کرده باشد، می تواند حس مرا در آن لحظات درک کند.
دیدگاه ها (۲)

زن ها را باید زیاد دوست داشت ،باید احساسِ منحصر به فرد بودن ...

دوست داشتن قانونِ خاصی نمیخواهدآنچنان پیچیده نیست که نتوانی ...

گاهی نباش !!!خودت را بردار و کمی دورتر از قافله بایست ،وجودت...

بانو جانمهم ترین لوازم آرایشت؛اعتماد به نفس توست...مهم نیست ...

نینا ریچی | اوسی توکیو ریونجرز

#یادداشت | دست محفل، جیب مردم✍️ محمدرضا طاهری▫️ فردی را تصور...

رمان سونادو پارت۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط