"خودم" معشوقه ی شعرهایم کرده بودمت

"خودم" معشوقه ی شعرهایم کرده بودمت
انصاف نبود از راه نرسیده
"تو" را بگیرد و با خودش ببرد...
تصور کن حال رفتگری را که
برگ ها را باعشق دور خودش جمع میکند و توفانی از خدا بی خبر،
از راه نرسیده با خود میبردِشان...
دیدگاه ها (۲)

ازکجای این زندگےمجازےتو رابیرون بکشم‌‌دردِنبودنت واقعےست لعن...

راهــــش را تقـســیــم ڪــرد ...رفتنـش بھ مــن رســید ...رسی...

:مَڹمثلِ هَمیشہ .بَراےِ تو مینویسَم ..!!تو ..بہ نّیتِ هَرکہ ...

هیچگاه فکر نمی کردم فاصله بینمان آنقدر زیاد شودکه تو بی خیال...

گاهی آدم‌ها وارد زندگی‌مون می‌شن، بدون اینکه حتی خودشون بدون...

پارت ۶ساعت ۸ صبح_جونگکوک:از همون ساعت که با تهیونگ کوچولوم ب...

شخصیت ها جانگ رزا : نقش اول ( رزا از مافیلی خودش متنفره چون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط