از بچگی فکر می‌کردم مگر آدم‌ها مجبورند با هم بجنگند و حال

از بچگی فکر می‌کردم مگر آدم‌ها مجبورند با هم بجنگند و حالا می‌بینم بله . گاهی مجبورند ...
چون آن‌ها که دستور جنگ را می‌دهند زیر باران نیستند.
میان گل‌ولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمی‌میرند.
آن‌ها در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. سیگار می‌کشند و دستور می‌دهند ... کاش اسلحه‌ام را به سمت رئیسانی می‌گرفتم که در خانه‌های گرم‌شان نشسته‌اند. بچه‌هایشان در استخر شنا می‌کنند و آنها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا می‌کنند. راحت‌تر از نوشتن یک سلام.
جنگ را شرورترین افراد برمی انگیزانند و شریفترین افراد اداره میکنند.

👤 آندره مالرو
نویسنده و سیاست‌مدار فرانسوی
دیدگاه ها (۱)

این موضوع، وزنِ سنگینی را به تنهایی بر دوشِ هر پنج نفر اضافه...

با شتاب جعبه دستمال‌کاغذی را از داشبورد چنگ زد، در را باز کر...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ودوم: ماه و زخم‌ها---او رفت. در را کو...

کاپیتان مارول

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

P : 15

بسم الله الرحمن الرحیمیادداشت قسمت اول :دین از سیاست جدا نی...

فاصله یک لبخند تا جنون

گشایی مدارس و دانشگاه‌ها1405/6/31بسم الله الرحمن الرحیمیَرفَ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط