انگیزه شدی که من غزلساز شوم

انگیزه شدی که من غزلساز شوم
تا با دل چرکین تو دمساز شوم

سرشارِ سکوت آمدم حرفی نیست
تا چند به چیرگی زبان باز شوم

با دستِ تهی به سفره میدوزم چَشم
شاید به دل پُرم سرافراز شوم

رویَم که مدام سرخ سیلی تان هست
بگذار که من هم غلط انداز شوم

از بوی زمین اگر نبردیم نصیب
شاید به هوس دچار پرواز شوم

اندوهِ من و تو محور دوّاری ست
تا کی پیِ پایانِ تو آغاز شوم

افسوس زبان سخن ور قلب نبود
تا سفره ی بینوای دل باز شوم
دیدگاه ها (۸)

تو کجایی که برای دل ِ تو مست شدمسر از این خاک بر آورده ز نو ...

ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺩﺭﺩﺩﻟﻬﺎﯾﻢﻫمہ ﮔﻔﺘﻦ ﻋﺎلے ﺑﻮدﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ڪہ ﺩﺭﻣﺎنےﺑﺮﺍے ﺯﺧﻢ ڪ...

.

ڪَفتی ز سرت فڪـــــر مرا بیروڹ ڪڹجانا سرم از فڪــــــــــر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط