ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.37
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
صبح که چشمهام رو باز کردم، هنوز خسته بودم. خوابم سطحی بود. چند بار وسط شب بیدار شده بودم و به در نگاه کرده بودم. هیچ صدایی از راهرو نمیومد.
بلند شدم. رفتم حموم و آب سرد زدم به سرم. وقتی اومدم بیرون، هوا روشن شده بود. از پنجره به حیاط نگاه کردم. نگهبانهای شیفت صبح عوض شده بودن. همه چیز عادی به نظر میاومد. ولی دیگه به ظاهر اعتماد نداشتم.
رفتم پایین. تو آشپزخونه فقط مامان ا.ت بود. صبح بخیر گفت. من سر تکون دادم و شیر موز برداشتم. کنار کانتر ایستادم و خوردم. چند دقیقه بعد ا.ت اومد پایین. چشماش قرمز بود. معلوم بود درست نخوابیده. وقتی منو دید، یه لحظه مکث کرد. بعد بدون حرف رفت سمت یخچال.
من نگاش کردم. اون پشتش به من بود. دستاش کمی میلرزید وقتی در یخچال رو میبست.
(تو دلم)
- هنوزم چیزی نمیگه. تا کی میخواد اینجوری ادامه بده؟
هیچی بهش نگفتم. فقط وقتی از کنارم رد میشد، آروم گفتم:
- امروز از خونه بیرون نرو. حتی با نگهبان.
ا.ت وایستاد. برنگشت. فقط سر تکون داد و رفت سمت سالن. من همونجا موندم و به جای خالیش نگاه کردم.
بعد از صبحانه، پدرم منو صدا کرد تو اتاق کار. کاغذ سفید دیشب رو گذاشته بودن رو میز. هیچ اثر انگشتی روش پیدا نشده بود. پاکت هم تمیز بود. انگار کسی با دستکش گذاشته بودش اونجا. پدرم گفت منابع هنوز چیزی از حرکت جدید دشمن پیدا نکردن. ولی حسش اینه که چیزی در جریانه.
من فقط گوش دادم. وقتی حرفها تموم شد، گفتم:
- من امروز حواسم به دختر کیم هست. خودش هم مشکوکه.
پدرم نگاهم کرد. چیزی نپرسید. فقط سر تکون داد.
از اتاق کار که اومدم بیرون، ا.ت رو دیدم که روی کاناپه نشسته و کتاب دستشه. ولی ورق نمیزد. فقط زل زده بود به یه صفحه. گوشیش کنارش بود. صفحه خاموش.
رفتم نزدیکتر. اون سرش رو بلند کرد. چند ثانیه به هم نگاه کردیم. بعد من آروم گفتم:
- امشب تنها نمون تو اتاقت. در رو باز نذار. اگه چیزی شد، مستقیم بیا پایین یا صدام کن.
ا.ت دهانش رو باز کرد که چیزی بگه، ولی نگفت. فقط سر تکون داد. من دیگه چیزی اضافه نکردم. برگشتم و رفتم بالا.
تو اتاقم نشستم کنار پنجره. به خیابان بیرون نگاه کردم. ماشینها رد میشدن. همه چیز عادی بود. ولی من میدونستم که این عادی بودن، فقط ظاهر قضیهست.
فردا شب نزدیک بود. نه، امشب. دیگه امشب بود.
و من هنوز نمیدونستم ا.ت دقیقاً از چی میترسه. فقط میدونستم که اگه امشب چیزی پیش بیاد، باید آمادهتر از همیشه باشم.
گوشیم رو چک کردم. هیچ پیام جدیدی نبود. ولی حس میکردم که این سکوت، قبل از طوفانه..............
ادامه دارد..........
برای پارت بعدی
۳۵ لایک
۳۰ کامنت
۷ بازنشر
پارت های قبلی
لایک بالای ۲۰
کامنت بالای ۳
Forbidden Weakness
p.37
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
صبح که چشمهام رو باز کردم، هنوز خسته بودم. خوابم سطحی بود. چند بار وسط شب بیدار شده بودم و به در نگاه کرده بودم. هیچ صدایی از راهرو نمیومد.
بلند شدم. رفتم حموم و آب سرد زدم به سرم. وقتی اومدم بیرون، هوا روشن شده بود. از پنجره به حیاط نگاه کردم. نگهبانهای شیفت صبح عوض شده بودن. همه چیز عادی به نظر میاومد. ولی دیگه به ظاهر اعتماد نداشتم.
رفتم پایین. تو آشپزخونه فقط مامان ا.ت بود. صبح بخیر گفت. من سر تکون دادم و شیر موز برداشتم. کنار کانتر ایستادم و خوردم. چند دقیقه بعد ا.ت اومد پایین. چشماش قرمز بود. معلوم بود درست نخوابیده. وقتی منو دید، یه لحظه مکث کرد. بعد بدون حرف رفت سمت یخچال.
من نگاش کردم. اون پشتش به من بود. دستاش کمی میلرزید وقتی در یخچال رو میبست.
(تو دلم)
- هنوزم چیزی نمیگه. تا کی میخواد اینجوری ادامه بده؟
هیچی بهش نگفتم. فقط وقتی از کنارم رد میشد، آروم گفتم:
- امروز از خونه بیرون نرو. حتی با نگهبان.
ا.ت وایستاد. برنگشت. فقط سر تکون داد و رفت سمت سالن. من همونجا موندم و به جای خالیش نگاه کردم.
بعد از صبحانه، پدرم منو صدا کرد تو اتاق کار. کاغذ سفید دیشب رو گذاشته بودن رو میز. هیچ اثر انگشتی روش پیدا نشده بود. پاکت هم تمیز بود. انگار کسی با دستکش گذاشته بودش اونجا. پدرم گفت منابع هنوز چیزی از حرکت جدید دشمن پیدا نکردن. ولی حسش اینه که چیزی در جریانه.
من فقط گوش دادم. وقتی حرفها تموم شد، گفتم:
- من امروز حواسم به دختر کیم هست. خودش هم مشکوکه.
پدرم نگاهم کرد. چیزی نپرسید. فقط سر تکون داد.
از اتاق کار که اومدم بیرون، ا.ت رو دیدم که روی کاناپه نشسته و کتاب دستشه. ولی ورق نمیزد. فقط زل زده بود به یه صفحه. گوشیش کنارش بود. صفحه خاموش.
رفتم نزدیکتر. اون سرش رو بلند کرد. چند ثانیه به هم نگاه کردیم. بعد من آروم گفتم:
- امشب تنها نمون تو اتاقت. در رو باز نذار. اگه چیزی شد، مستقیم بیا پایین یا صدام کن.
ا.ت دهانش رو باز کرد که چیزی بگه، ولی نگفت. فقط سر تکون داد. من دیگه چیزی اضافه نکردم. برگشتم و رفتم بالا.
تو اتاقم نشستم کنار پنجره. به خیابان بیرون نگاه کردم. ماشینها رد میشدن. همه چیز عادی بود. ولی من میدونستم که این عادی بودن، فقط ظاهر قضیهست.
فردا شب نزدیک بود. نه، امشب. دیگه امشب بود.
و من هنوز نمیدونستم ا.ت دقیقاً از چی میترسه. فقط میدونستم که اگه امشب چیزی پیش بیاد، باید آمادهتر از همیشه باشم.
گوشیم رو چک کردم. هیچ پیام جدیدی نبود. ولی حس میکردم که این سکوت، قبل از طوفانه..............
ادامه دارد..........
برای پارت بعدی
۳۵ لایک
۳۰ کامنت
۷ بازنشر
پارت های قبلی
لایک بالای ۲۰
کامنت بالای ۳
- ۳۰۶
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط