اوبانای خیلی جدی پاسخ داد:

اوبانای خیلی جدی پاسخ داد:
«قول می‌دم.»

---

کمی بعد، تصمیم گرفتند آرام‌آرام در قبرستان قدم بزنند. میتسوری هنوز کمی آرام نشده بود، اما نفسش نسبت به قبل بهتر شده بود و حضور اوبانای باعث شده بود آن فشارِ سنگین از روی سینه‌اش کمتر شود.

همین‌طور که راه می‌رفتند، ناگهان چشمشان به خانم معلم افتاد.

او همان معلمی بود که قبلاً هم از رابطه‌ی این دو خبر داشت، و حالا با تعجب به سمتشان آمد. بعد از یک سلام کوتاه، پرسید:
«شماها اینجا چیکار می‌کنید؟»

میتسوری کمی جلوتر رفت و با لبخندی آرام، هرچند هنوز چشم‌هایش خیس بود، گفت:
«اینجا رو دوست داریم.»

اوبانای هم خیلی مستقیم و کوتاه پرسید:
«شما برای چی اومدین اینجا؟»

خانم معلم نگاهی به قبر دو زوج جوان انداخت. روی یکی از سنگ‌ها نام میتسوری و اوبانایِ ۲۰۰ سال قبل حک شده بود؛ همان دو نفری که او از بچگی عاشقشان بود و همیشه از پایان غم‌انگیزشان دلش می‌گرفت.

اشک‌هایش بی‌صدا روی صورتش ریختند و با صدایی که از بغض می‌لرزید گفت:
«من از بچگیم عاشق این دو نفر بودم... خیلی بد کشته شدن... واقعاً دلم براشون می‌سوزه.»

بعد با تردید و کنجکاوی پرسید:
«شماها می‌دونین دقیقاً هردو کجا و چجوری آسیب دیدن؟ مثلاً لحظه‌ای که دست کانروجی قطع شد، یا وقتی ایگورو بینایی‌اش رو از دست داد...»

میتسوری یک لحظه به اوبانای نگاه کرد.

در آن نگاه، چیزی بیش از سؤال بود.
انگار می‌پرسید:
*بهش بگم که ما تناسخ پیدا کردیم؟*

اوبانای هم با چشم و حالت صورتش جواب داد:
*اشکالی نداره. بگو.*

میتسوری نفس عمیقی کشید، بعد آرام و دقیق شروع کرد به توضیح دادن؛ طوری که انگار دارد هم دردِ گذشته را از نو لمس می‌کند، هم می‌خواهد احترام آن خاطره را نگه دارد:

«دست کانروجی... توی همون نبرد آخر، وقتی همه‌چیز داشت از هم می‌پاشید، ضربه‌ی خیلی سنگینی بهش خورد. فشارِ حمله اون‌قدر زیاد بود که بازوش دیگه مثل قبل کار نمی‌کرد. من هنوز یادمه که چطور سعی می‌کرد خودش رو نگه داره، حتی وقتی درد داشت، حتی وقتی خون از بدنش می‌رفت... بازم نمی‌خواست عقب بکشه.»

مکث کرد و نفسش لرزید، بعد ادامه داد:
«و اوبانای... وقتی اون ضربه‌ی نهایی رسید، چشم‌هاش آسیب دیدن. بینایی‌اش از دست رفت، ولی حتی همون لحظه هم عقب نکشید. تا آخرین لحظه سعی می‌کرد من رو محافظت کنه... انگار حتی وقتی نمی‌دید، باز هم من رو بهتر از هر کسی می‌دید.»

صدایش آرام‌تر شد، اما بغضش عمیق‌تر:
«هر دوشون خیلی بیشتر از چیزی که مردم فکر می‌کنن آسیب دیدن. نه فقط از نظر بدن... از نظر روح هم زخمی شدن. ولی با این حال تا آخر ایستادن... برای هم...»

خانم معلم حالا دیگر کاملاً گریه می‌کرد. شانه‌هایش بالا و پایین می‌رفت و از شدت احساس، مجبور شد چند لحظه چشم‌هایش را ببندد.

میتسوری که دید او واقعاً تحت‌تأثیر قرار گرفته، دوباره به اوبانای نگاه کرد. این‌بار نگاهش واضح‌تر بود:
*الان بگم؟*

اوبانای هم خیلی کوتاه و مطمئن با چشم جواب داد:
*بگو.*

پس میتسوری یک قدم جلو رفت، دستش را روی سینه‌اش گذاشت و با صدایی آرام اما محکم گفت:
«خانم معلم... ما فقط درباره‌ی اون دو نفر حرف نمی‌زنیم... ما خودِ اون دوتاییم. ما تناسخ پیدا کردیم.»

برای یک لحظه، همه‌چیز ساکت شد.

باد آرامی از لابه‌لای قبرها گذشت.
خانم معلم دستش را روی دهانش گذاشت.
نگاهش بین صورتِ خیسِ میتسوری و قیافه‌ی آرامِ اوبانای می‌چرخید.
بعد ناگهان فهمید... تمام آن شباهت‌ها، آن حس آشنا، آن غمِ عجیب در نگاهشان... بی‌دلیل نبود.

میتسوری دوباره آرام‌تر ادامه داد:
«برای همین هر بار به اینجا میایم... حس می‌کنم یه تیکه از قلبمون اینجاست. ما هنوز دلتنگ اون دنیا هستیم، هنوز خاطره‌ها مونده... ولی الان، اینجا، توی این زندگی، می‌خوایم همدیگه رو از دست ندیم.»

اوبانای هم اضافه کرد:
«دیگه قرار نیست اون پایان تکرار بشه.»

خانم معلم با صدایی که از بغض می‌لرزید گفت:
«پس... شما واقعاً...»

میتسوری لبخند خیلی کوچیکی زد، اشکش را پاک کرد و گفت:
«آره... خودِ خودمونیم.»

---
دیدگاه ها (۰)

میتسوری همین‌طور که اشک توی چشم‌هایش جمع شده بود، ادامه داد:...

---کلاس هنوز در جریان بود و صدای معلم یکنواخت و آرام در فضا ...

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر آخر بخش سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط