رمان لیچا
رمان لیچا
پارت ۲
بالا:فاطما دختر بیدار شدی حالت خوبه
فاطمه:آخ سرم سرم درد میکنه هیچی از دیشب یادم نمیاد مامان چی شد
بالا :چیزی نشد قشنگم یکم حالت بد شد زود باشین طب خبر کنید
طب اومد
طب:خدارشکر حالش تون خوبه فاطمه خاتون فقط یکم استراحت کنید
فاطمه(همون الیف هستش اما هیچی یادش نمیاد از زمان الیف بودن الان فقط فاطمه خاتون هستش):اما چیزی از دیشب یادم نمیاد
طب:چیزی نیست بخاطر شوکه شدنه
فاطمه :چه شوکه مامان دیشب چی شد
بالا:ازتون ممنونم طب بفرمایید
طب رفت
فاطمه:مامان دیشب چی شد
بالا :یعنی یادت نمیاد حلیمه رو
فاطمه:آخ وایی نه نه یادم اومد مامان چطور یه دختر میاد میگن خواهر من خواهری که ازش خبر ندارم نه نه
فاطما خواست بلند شه که بالا نزاشت
بالا:دخترم آروم باش اره اون خواهر ته همسن هستید وقتی کوچیک بودید سوفیا برای انتقام اونو دزدید و با خبر دروغ کاری کرده که ما فکر کنیم که اون مرده و ما به تو چیزی نگفتیم چون تحملشو نداشتی
فاطمه:مامان من چطور قبول کنم یه دختر میاد خودشو خواهرم معرفی میکنن خواهری که من ازش هیچ وقت خبر نداشتم (با گریه)
بالا فاطمه رو بغل کرد و آرامش کرد حلیمه رو آوردن پیش فاطمه
حلیمه:سلام
بالا:بیا اینجا دخترم
فاطمه با نگاهی یکم حرس اما ناراحتی فراوان حلیمه رو نگاه کرد
فاطمه :میشه من برم
بالا:اما
فاطما :برای درک این موضوع به آرامش نیاز دارم میخوام برم اسب سواری
بالا:باشه دخترم مواظب خودت باشه
خلاصه یک ماه گذشت فاطمه حلیمه رو شناخت و کم کم ازش خوشش اومد اما بروز نداد حلیمه هم همین طور اما اون گاهی وقتا میگفت تا روزی که حلیمه خاتون و فاطما خاتون رفتن جنگل که سرکله قبله دشمن پیدا شد حلیمه و فاطما رو گرفتن
حلیمه:ولم کنید
فاطمه:ولش کن
فاطمه حلیمه رو پشتش گذاشت سرباز شمیر سمت گلویه فاطما گذاشت که فاطما دستش رو روی شمشیر گذاشت و سفت گرفتش دستش زخم بزرگی برداشت و کلی خون میریخت اما بروز نداد و با شمشیر سرباز که گرفت مبارز کرد اما گرفتنشان و زندانی شدند
حلیمه:دستت خوبه(با گریه)
فاطمه:خوبم چیزی نیست
که دشمن عثمان (پدر فاطمه خاتون و حلیمه خاتون )اومد و .....
❤️🎀لایک کنید خوشگلا🎀❤️
پارت ۲
بالا:فاطما دختر بیدار شدی حالت خوبه
فاطمه:آخ سرم سرم درد میکنه هیچی از دیشب یادم نمیاد مامان چی شد
بالا :چیزی نشد قشنگم یکم حالت بد شد زود باشین طب خبر کنید
طب اومد
طب:خدارشکر حالش تون خوبه فاطمه خاتون فقط یکم استراحت کنید
فاطمه(همون الیف هستش اما هیچی یادش نمیاد از زمان الیف بودن الان فقط فاطمه خاتون هستش):اما چیزی از دیشب یادم نمیاد
طب:چیزی نیست بخاطر شوکه شدنه
فاطمه :چه شوکه مامان دیشب چی شد
بالا:ازتون ممنونم طب بفرمایید
طب رفت
فاطمه:مامان دیشب چی شد
بالا :یعنی یادت نمیاد حلیمه رو
فاطمه:آخ وایی نه نه یادم اومد مامان چطور یه دختر میاد میگن خواهر من خواهری که ازش خبر ندارم نه نه
فاطما خواست بلند شه که بالا نزاشت
بالا:دخترم آروم باش اره اون خواهر ته همسن هستید وقتی کوچیک بودید سوفیا برای انتقام اونو دزدید و با خبر دروغ کاری کرده که ما فکر کنیم که اون مرده و ما به تو چیزی نگفتیم چون تحملشو نداشتی
فاطمه:مامان من چطور قبول کنم یه دختر میاد خودشو خواهرم معرفی میکنن خواهری که من ازش هیچ وقت خبر نداشتم (با گریه)
بالا فاطمه رو بغل کرد و آرامش کرد حلیمه رو آوردن پیش فاطمه
حلیمه:سلام
بالا:بیا اینجا دخترم
فاطمه با نگاهی یکم حرس اما ناراحتی فراوان حلیمه رو نگاه کرد
فاطمه :میشه من برم
بالا:اما
فاطما :برای درک این موضوع به آرامش نیاز دارم میخوام برم اسب سواری
بالا:باشه دخترم مواظب خودت باشه
خلاصه یک ماه گذشت فاطمه حلیمه رو شناخت و کم کم ازش خوشش اومد اما بروز نداد حلیمه هم همین طور اما اون گاهی وقتا میگفت تا روزی که حلیمه خاتون و فاطما خاتون رفتن جنگل که سرکله قبله دشمن پیدا شد حلیمه و فاطما رو گرفتن
حلیمه:ولم کنید
فاطمه:ولش کن
فاطمه حلیمه رو پشتش گذاشت سرباز شمیر سمت گلویه فاطما گذاشت که فاطما دستش رو روی شمشیر گذاشت و سفت گرفتش دستش زخم بزرگی برداشت و کلی خون میریخت اما بروز نداد و با شمشیر سرباز که گرفت مبارز کرد اما گرفتنشان و زندانی شدند
حلیمه:دستت خوبه(با گریه)
فاطمه:خوبم چیزی نیست
که دشمن عثمان (پدر فاطمه خاتون و حلیمه خاتون )اومد و .....
❤️🎀لایک کنید خوشگلا🎀❤️
- ۹۰
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط