رمان خرس عسلی پارت
رمان خرس عسلی پارت ۲
ویو کوک
از خواب بیدار شدم رفتم سرویس بهداشتی کارای لازمو انجام دادم رفتم پایین که صبحونه حاضر کنم پنکیک شکلاتی درست کردم رفتم بالا که تهیونگ رو بیدار
کوک : ته بیدار شو
ته : .....
کوک : پاشو دیگه
ته : نمیخوام
کوک : پاشو تهیونگ دیگه امروز باید بریم برات لباس بخریم بعد باید بریم پیش جین و نامجون که بابا یه قرار داد بسته باید باهم برم یه جا که اونو امضا کنیم بعدم مامانو بابام میان اونجا که ببینن درسته یا نه
ته : من نمیخوام بیداشم
کوک : عجبا من صبحونه بخور.......
حرفش تموم نشده بود که یهو تهیونگ با بالا ترین سرعت رفت پایین و پشت یکی از صندلی های میز نشست
کوک : شکمو
کوک هم رفت پایین دید که تهیونگ داره غذا شو میخوره
کوک : میدونستی خیلی شکمویی
ته : شکمو نیستم فقط خیلی وقت بود غذا نخورد بودم ( با صدای بغضی )
کوک : عه دورت بگردم ببخشید اینو گفتم گریه نکن باشه از این به بعد تو با منی برای همین همیشه همه چی داری دیگه هیچ وقت نمیزارم که بغض یا گریه کنی بهت قول میدم که بهترین زندگی رو در اختیارت قرار بدم دیگه گریه نکن باشه
تهیونگ اشکاشو پاک کرد
ته : باشه
کوک : خب الان باید برات بریم لباس بخریم ولی چی باید بپوشی ( بخاطر شلوارش میگه )
ته : نمیدونم
کوک : خب نظرت چیه شلوار لباس قبلیتو بپوشی
ته : باشه
تهیونگ رفت بالا شلوار لباس قبلیشو پوشید رفت پایین خجالت میکشید بخاطر شلوارش چون حس میکرد پیش کوک بد به نظر میاد
کوک : خب دیگه بریم
ته : باشه ( چقدر باشه تو باشه شد )
کوک سوئیچ ماشینو برداشت با تهیونگ رفتن سمت ماشین سوار ماشین ضدن رفتن به سمت بزرگ ترین پاساژ شهر که صاحبش خود جونکوکه وقتی رسیدن پیاده شدن و کوک ماشینو پارک کرد و بعد رفتن داخل پاساژ تهیونگ از دیدن پاساژ به این بزرگی دهنش باز مونده بود کوک دست تهینگو گرفت برد به یه لباس فروشی بزرگ به یکی از کارکن های اونجا سپرد که بهترین لباسارو بهش بدن که بپوشه ته اولین لباسو پوشید که کوک گفت
کوک : نه بهت نمیاد
ته یه لباس دیگه پوشید که کوک بازم گفت نه خوب نیست و همینطور سومی و چهارمی و پنجمی ولی بازم گفت نه که بلاخره کوک دهمین لباس تهیونگ رو قبول کرد گفت قشنگه همونو خریدن و چنتا لباس دیگه هم براش خرید تهیونگ لباسارو پوشید و باهم به طرف عمارت جین و نامجون راه افتادن
ادامه دارد.......
ببخشید که دیر شد
ویو کوک
از خواب بیدار شدم رفتم سرویس بهداشتی کارای لازمو انجام دادم رفتم پایین که صبحونه حاضر کنم پنکیک شکلاتی درست کردم رفتم بالا که تهیونگ رو بیدار
کوک : ته بیدار شو
ته : .....
کوک : پاشو دیگه
ته : نمیخوام
کوک : پاشو تهیونگ دیگه امروز باید بریم برات لباس بخریم بعد باید بریم پیش جین و نامجون که بابا یه قرار داد بسته باید باهم برم یه جا که اونو امضا کنیم بعدم مامانو بابام میان اونجا که ببینن درسته یا نه
ته : من نمیخوام بیداشم
کوک : عجبا من صبحونه بخور.......
حرفش تموم نشده بود که یهو تهیونگ با بالا ترین سرعت رفت پایین و پشت یکی از صندلی های میز نشست
کوک : شکمو
کوک هم رفت پایین دید که تهیونگ داره غذا شو میخوره
کوک : میدونستی خیلی شکمویی
ته : شکمو نیستم فقط خیلی وقت بود غذا نخورد بودم ( با صدای بغضی )
کوک : عه دورت بگردم ببخشید اینو گفتم گریه نکن باشه از این به بعد تو با منی برای همین همیشه همه چی داری دیگه هیچ وقت نمیزارم که بغض یا گریه کنی بهت قول میدم که بهترین زندگی رو در اختیارت قرار بدم دیگه گریه نکن باشه
تهیونگ اشکاشو پاک کرد
ته : باشه
کوک : خب الان باید برات بریم لباس بخریم ولی چی باید بپوشی ( بخاطر شلوارش میگه )
ته : نمیدونم
کوک : خب نظرت چیه شلوار لباس قبلیتو بپوشی
ته : باشه
تهیونگ رفت بالا شلوار لباس قبلیشو پوشید رفت پایین خجالت میکشید بخاطر شلوارش چون حس میکرد پیش کوک بد به نظر میاد
کوک : خب دیگه بریم
ته : باشه ( چقدر باشه تو باشه شد )
کوک سوئیچ ماشینو برداشت با تهیونگ رفتن سمت ماشین سوار ماشین ضدن رفتن به سمت بزرگ ترین پاساژ شهر که صاحبش خود جونکوکه وقتی رسیدن پیاده شدن و کوک ماشینو پارک کرد و بعد رفتن داخل پاساژ تهیونگ از دیدن پاساژ به این بزرگی دهنش باز مونده بود کوک دست تهینگو گرفت برد به یه لباس فروشی بزرگ به یکی از کارکن های اونجا سپرد که بهترین لباسارو بهش بدن که بپوشه ته اولین لباسو پوشید که کوک گفت
کوک : نه بهت نمیاد
ته یه لباس دیگه پوشید که کوک بازم گفت نه خوب نیست و همینطور سومی و چهارمی و پنجمی ولی بازم گفت نه که بلاخره کوک دهمین لباس تهیونگ رو قبول کرد گفت قشنگه همونو خریدن و چنتا لباس دیگه هم براش خرید تهیونگ لباسارو پوشید و باهم به طرف عمارت جین و نامجون راه افتادن
ادامه دارد.......
ببخشید که دیر شد
- ۸۵۰
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط