“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”
“𝐋𝐚𝐮𝐫𝐚’𝐬 𝐇𝐞𝐚𝐫𝐭, 𝐎𝐮𝐫 𝐃𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐲”
Part ⁹
جونگ کوک ویو:
به مرور لبخندی روی لبهاش نشست و گفت
لورا:این...این خیلی قشنگه
با این حرفش لبخندی زدم و چیزی نگفتم..لورا ساعتی که داخل جعبه قرار داشت رو بیرون اورد و روی دستش بست..دست رو از خودش دور کرد..با چشماش به ساعتی که روی مچ دستش بود نگاه میکرد..لبخندی زد و نگاهش رو دوباره به داخل جعبه داد..بنگلی که همراه ساعت بود رو از جعبه بیرون اورد و داخل همون دستی که ساعت داشت بنگل رو انداخت..لورا سمتم چرخید و با همون لبخند گفت
لورا:ممنونم بابت هدیه
لبخندی بهش زدم و گفتم
جونگ کوک:شنیده بودم تازه گالریت رو باز کرده بودی برای همینم هدیه ای کوچیک برات اوردم
پاکتی که دستم بود رو ازم گرفت و جعبه ای که دستش بود رو داخلش گذاشت..نگاهی بهم انداخت و گفت
لورا:بیا بریم میخوام یه بخش دیگه رو بهت نشون بدم
در کنار هم به سمت قسمت دیگه ای از گالری رفتیم..با دیدن اون قسمت چشمام برق زد..جای قشنگ و متفاوتی بود..درخت بلند و بزرگی وسط اون قسمت از گالری قرار داشت..قسمت بالای درخت سقف نداشت و میشد اسمون رو تماشا کرد..صندلی های در گوشه ای از گالری برای نشستن قرار داشت..دور تا دور اون قسمت نقاشی های چشم گیری وجود داشت..چشمم خود به گوشه اونجا..پله های چوبی که به طبقه دوم منتهی میشد و با چوب های عمودی و تقریبا نازک از سقف تا روی پله ها زده شده بود..لورا من رو سمت نقاشی ها برد و با حوصله درمورد اونها توضیح میداد..بین توضیحات نگاهم رو بهش دادم..اون نگاه نقاشی میکرد و غرق در توضیح دادن شده بود..به چهرش دقت کردم..اون چهره ای زیبا و مجذوب کنندهای داشت..با ببخشید یک نفر نگاهم رو از روی نیم رخش برداشتم و هر دو سمت اون شخص برگشتیم..دو مرد و یک زن..از استایلشون میخورد آدم های ثروتمندی باشن..لورا سمتم چرخید و گفت
لورا:الان برمیگردیم
سرم رو تکون دادم و به دور شدنش نگاه کرد..تازه نگاهم به استایلش افتاد..سفید و مشکی..استایل هاش رسمی و خانومانه بود..نگاهمو ازش گرفتم و سمت نقاشی که روبروم بود دادم..نقاشی ها حس کلاسیک رو منتقل میکردن ولی خود نقاش این حس رو منتقل نمیکرد..اون مدرن و بروز بود و میتونستی وقتی کنارش هستی قدرتی که درونش هست رو احساس کنی..توی افکارم بودم که با صدای لورا به خودم اومدم
لورا:خب کجا بودیم؟
نگاهم رو از نقاشی گرفتم و بهش دادم..با چرخیدن نگاهم سمتش تلاقی بینمون شکل گرفت..نگاه لورا در نگاه من و نگاه من درنگاه لورا قفل شده بود..بدون هیچ حرکتی به همدیگه خیره شده بودیم..دلم نمیخواست این تلاقی که بینمون بود از بین بره ولی با لرزش گوشیم که داخل جیبم بود نگاهم ر. از چشماش گرفتم..گوشی رو از داخل جیبم بیرون کشیدم و نگاه صفحش کردم..پوفی کشیدم و سرم رو بالا اوردم
جونگ کوک:من دیگه باید برم
لورا سرش رو تکون داد و گفت
لورا:تا جلوی در بدرقت میکنم
با هم دیگه از بین اون جمعیت گذر کردیم تا به جلوی در گالری رسیدیم
لورا:با موتور اومدی؟
از در گالری بیرون اومدم و توی اون فضای سبزی که بود قرار گرفتم و گفتم
جونگ کوک:اره با موتور اومدم
لورا به سمتم اومد و گفت
لورا:خوبه..مراقب خودت باش
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم
جونگ کوک:....
ادامه دارد
حمایت فراموش نشه 🤍
Part ⁹
جونگ کوک ویو:
به مرور لبخندی روی لبهاش نشست و گفت
لورا:این...این خیلی قشنگه
با این حرفش لبخندی زدم و چیزی نگفتم..لورا ساعتی که داخل جعبه قرار داشت رو بیرون اورد و روی دستش بست..دست رو از خودش دور کرد..با چشماش به ساعتی که روی مچ دستش بود نگاه میکرد..لبخندی زد و نگاهش رو دوباره به داخل جعبه داد..بنگلی که همراه ساعت بود رو از جعبه بیرون اورد و داخل همون دستی که ساعت داشت بنگل رو انداخت..لورا سمتم چرخید و با همون لبخند گفت
لورا:ممنونم بابت هدیه
لبخندی بهش زدم و گفتم
جونگ کوک:شنیده بودم تازه گالریت رو باز کرده بودی برای همینم هدیه ای کوچیک برات اوردم
پاکتی که دستم بود رو ازم گرفت و جعبه ای که دستش بود رو داخلش گذاشت..نگاهی بهم انداخت و گفت
لورا:بیا بریم میخوام یه بخش دیگه رو بهت نشون بدم
در کنار هم به سمت قسمت دیگه ای از گالری رفتیم..با دیدن اون قسمت چشمام برق زد..جای قشنگ و متفاوتی بود..درخت بلند و بزرگی وسط اون قسمت از گالری قرار داشت..قسمت بالای درخت سقف نداشت و میشد اسمون رو تماشا کرد..صندلی های در گوشه ای از گالری برای نشستن قرار داشت..دور تا دور اون قسمت نقاشی های چشم گیری وجود داشت..چشمم خود به گوشه اونجا..پله های چوبی که به طبقه دوم منتهی میشد و با چوب های عمودی و تقریبا نازک از سقف تا روی پله ها زده شده بود..لورا من رو سمت نقاشی ها برد و با حوصله درمورد اونها توضیح میداد..بین توضیحات نگاهم رو بهش دادم..اون نگاه نقاشی میکرد و غرق در توضیح دادن شده بود..به چهرش دقت کردم..اون چهره ای زیبا و مجذوب کنندهای داشت..با ببخشید یک نفر نگاهم رو از روی نیم رخش برداشتم و هر دو سمت اون شخص برگشتیم..دو مرد و یک زن..از استایلشون میخورد آدم های ثروتمندی باشن..لورا سمتم چرخید و گفت
لورا:الان برمیگردیم
سرم رو تکون دادم و به دور شدنش نگاه کرد..تازه نگاهم به استایلش افتاد..سفید و مشکی..استایل هاش رسمی و خانومانه بود..نگاهمو ازش گرفتم و سمت نقاشی که روبروم بود دادم..نقاشی ها حس کلاسیک رو منتقل میکردن ولی خود نقاش این حس رو منتقل نمیکرد..اون مدرن و بروز بود و میتونستی وقتی کنارش هستی قدرتی که درونش هست رو احساس کنی..توی افکارم بودم که با صدای لورا به خودم اومدم
لورا:خب کجا بودیم؟
نگاهم رو از نقاشی گرفتم و بهش دادم..با چرخیدن نگاهم سمتش تلاقی بینمون شکل گرفت..نگاه لورا در نگاه من و نگاه من درنگاه لورا قفل شده بود..بدون هیچ حرکتی به همدیگه خیره شده بودیم..دلم نمیخواست این تلاقی که بینمون بود از بین بره ولی با لرزش گوشیم که داخل جیبم بود نگاهم ر. از چشماش گرفتم..گوشی رو از داخل جیبم بیرون کشیدم و نگاه صفحش کردم..پوفی کشیدم و سرم رو بالا اوردم
جونگ کوک:من دیگه باید برم
لورا سرش رو تکون داد و گفت
لورا:تا جلوی در بدرقت میکنم
با هم دیگه از بین اون جمعیت گذر کردیم تا به جلوی در گالری رسیدیم
لورا:با موتور اومدی؟
از در گالری بیرون اومدم و توی اون فضای سبزی که بود قرار گرفتم و گفتم
جونگ کوک:اره با موتور اومدم
لورا به سمتم اومد و گفت
لورا:خوبه..مراقب خودت باش
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم
جونگ کوک:....
ادامه دارد
حمایت فراموش نشه 🤍
- ۱.۵k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط