Love in the dark⑦⑥
Love in the dark⑦⑥
تق تق تق
ا/ت: بله
چانگمی: بیا شام آمادست
ا/ت: عزیزم من بیرون چیزی خوردم میل ندارم
چانگمی: باشه عزیزم
چانهی
چانهی: چی گفت؟
چانگمی: میل ندارم
چانهی: خیلی ناراحت بود
چانگمی: آره خیلی
چانهی: نمیدونم چیکار کنم هیچوقت فکر نمیکردم ا/ت رو اینجوری ببینم
چانگمی: منم
ا/ت
یک ساعت بعد
یومی کنارم خوابیده بود و به زخم دستش نگاه کردم و بوسیدمش
یومی قشنگم چطور بهت بگم زندگی رویاییمون به پایان رسید عزیزدلم من و بابا دیگه نمیتونیم باهم باشیم بچم نابود میشه
😭😭
چند هفته بعد...
از اتاق رفتم بیرون
ا/ت: خوب شدم؟
چانگمی: دیوونه بازی در نیار نکنه میخوای بری؟
ا/ت: آره دعوت شدم
چانگمی: چانهی گفت اجازه ندم بری من نمیتونم بذارم بری
یومی: مامان کجا میخوای بری؟
ا/ت: عزیزدلم مراسم ازدواج دوستم هست
یومی: بابا میاد؟
ا/ت: بابا هنوز سفره گلم
یومی: دلم براش تنگ شده تو بهش زنگ نمیزنی
ا/ت: گفتم که نمیشه بابا گفت زنگ نزنید وقتی برگشت میاد دنبالمون
اما بارها جونگکوک زنگ زد و پیام داد اما جوابش رو ندادم
ا/ت: چانگمی زود برمیگردم...
کفش های پاشنه بلند قرمزم رو پوشیدم و رفتم...
چند دقیقه بعد
مکان عروسی عمارت پدر و مادر جونگکوک بود
ا/ت تو میتونی تو میتونی
نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل
نگاه ها روی من رفت و کلی حرف پشت سرم زدن اما من به کتفم هم نبود
رفتم و یه لیوان نوشیدنی برداشتم و کم کم شروع کردم به نوشیدنش
سوآ: ا/ت تو اینجا چیکار میکنی؟
ا/ت: منم دعوت شدم مشکلش چیه؟ یه زمانی عروس این خانواده بودم
سوآ: فکر نمیکردم بیای
ا/ت: اما اومدم
سوآ: خیلی سوال دارم ا/ت شما چرا جدا شدین و چرا جونگکوک داره با هوجو ازدواج میکنه؟
ا/ت: بهتره از هوجو بپرسی من نمیتونم جواب بدم
سوآ: یومی کجاست؟
ا/ت: خونه ی چانهی
در باز شد
و همه ی لامپ ها خاموش شدن و فقط یه نور بود که روی عروس و داماد بود
و جونگکوک رو دیدم
انگار تنگ نفس گرفته بودم فکر میکردم یه خوابه یا یه کابوس اما واقعی بود من هنوز فکر میکردم خوابم اما الان فهمیدم واقعیه من واقعا شکست خوردم و جدا شدم و الان برنده ی واقعی هوجو هست...
نفس عمیقی کشیدم
سوآ دستم رو گرفت
سوآ: نباید میومدی
ا/ت: من خوبم
سوآ: ولی ظاهرت این رو نمیگه
میخواستم گریه کنم اما نمیتونستم
چون فکر میکردم یه معجزه ای میشه و این ازدواج صورت نمیگیره اما صورت گرفت..
به سختی نفش میکشیدم و آب دهانم رو قورت دادم و نوشیدنی برداشتم و خیلی سریع نوشیدم...
هارین: ا/ت تو اینجا چیکار میکنی؟
ا/ت: خانم جئون
مامان هارین بغلم کرد
هارین: بمیرم برای دل شکستت میدونم چه حسی داری میدونم
سعی میکردم پلک نزنم اما چشمانم پر از اشک بود و قطره ای از چشمم افتاد دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم
ا/ت: مامان ازم جدا نشو بیشتر بغلم کن
مامان هارین محکم تر بغلم کرد
ا/ت: من مامان ندارم تو این همه سال تو مامانم بودی تروخدا درکم کن حالم خوب نیست
هارین: تو دخترمی من تنهات نمیذارم نمیدونم چی باعث این ازدواج و جدایی شما شده اما میدونم به زودی تموم میشه و جونگکوک و تو و یومی دوباره باهم زندگی میکنید
سریع اشکام رو پاک کردم و آرایشم خراب شده بود سریع رفتم سرویس و دوباره آرایش کردم
برگشتم
و دیدم آهنگ رقص دونفره بود و جونگکوک دست و هوجو رو گرفت و شروع کردن به تانگو رقصیدن...
و من فقط به یه جا زل زده بودم...
همیشه وقتی یه نفر خوشحاله یه نفر دیگه یه جای دیگه غمگینه...
این بود حس من و حس هوجو...
یک ساعت بعد
زمان عکس گرفتن بود
سریع خودم رو کنترل کردم
و رفتم نزدیک عروس و داماد
جونگکوک با تعجب بهم نگاه کرد
کوک: ا/ت
ا/ت: میخوام باهاتون عکس بگیرم
هوجو: حتما...
ا/ت: لباست خیلی خوشگله
هوجو: ممنون خیلی خوش اومدی برامون آرزوی خوشبختی کن
نگاهی بهش کردم و لبخندی زدم
ا/ت: امیدوارم خوشبخت بشین
هوجو: ممنون
کوک: ا/ت یومی کجاست؟
ا/ت: من فقط اومدم عکس بگیرم که گرفتم دیگه وقت برای جواب دادن ندارم دوباره تبریک میگم
چیزی نگفتم و رفتم و از اونجا خارج شدم و سوار ماشین شدم و برگشتم
در باز شد
چانهی: بهت گفتم نرو
ا/ت: اگر نمیرفتم آروم نمیشدم
چانهی: الان آرومی؟
ا/ت: آره چون فهمیدم واقعا زندگیم خراب شده... و این ها خواب نیست
و رفتم سمت اتاق... و دوباره شروع کردم به گریه کردن...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
تق تق تق
ا/ت: بله
چانگمی: بیا شام آمادست
ا/ت: عزیزم من بیرون چیزی خوردم میل ندارم
چانگمی: باشه عزیزم
چانهی
چانهی: چی گفت؟
چانگمی: میل ندارم
چانهی: خیلی ناراحت بود
چانگمی: آره خیلی
چانهی: نمیدونم چیکار کنم هیچوقت فکر نمیکردم ا/ت رو اینجوری ببینم
چانگمی: منم
ا/ت
یک ساعت بعد
یومی کنارم خوابیده بود و به زخم دستش نگاه کردم و بوسیدمش
یومی قشنگم چطور بهت بگم زندگی رویاییمون به پایان رسید عزیزدلم من و بابا دیگه نمیتونیم باهم باشیم بچم نابود میشه
😭😭
چند هفته بعد...
از اتاق رفتم بیرون
ا/ت: خوب شدم؟
چانگمی: دیوونه بازی در نیار نکنه میخوای بری؟
ا/ت: آره دعوت شدم
چانگمی: چانهی گفت اجازه ندم بری من نمیتونم بذارم بری
یومی: مامان کجا میخوای بری؟
ا/ت: عزیزدلم مراسم ازدواج دوستم هست
یومی: بابا میاد؟
ا/ت: بابا هنوز سفره گلم
یومی: دلم براش تنگ شده تو بهش زنگ نمیزنی
ا/ت: گفتم که نمیشه بابا گفت زنگ نزنید وقتی برگشت میاد دنبالمون
اما بارها جونگکوک زنگ زد و پیام داد اما جوابش رو ندادم
ا/ت: چانگمی زود برمیگردم...
کفش های پاشنه بلند قرمزم رو پوشیدم و رفتم...
چند دقیقه بعد
مکان عروسی عمارت پدر و مادر جونگکوک بود
ا/ت تو میتونی تو میتونی
نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل
نگاه ها روی من رفت و کلی حرف پشت سرم زدن اما من به کتفم هم نبود
رفتم و یه لیوان نوشیدنی برداشتم و کم کم شروع کردم به نوشیدنش
سوآ: ا/ت تو اینجا چیکار میکنی؟
ا/ت: منم دعوت شدم مشکلش چیه؟ یه زمانی عروس این خانواده بودم
سوآ: فکر نمیکردم بیای
ا/ت: اما اومدم
سوآ: خیلی سوال دارم ا/ت شما چرا جدا شدین و چرا جونگکوک داره با هوجو ازدواج میکنه؟
ا/ت: بهتره از هوجو بپرسی من نمیتونم جواب بدم
سوآ: یومی کجاست؟
ا/ت: خونه ی چانهی
در باز شد
و همه ی لامپ ها خاموش شدن و فقط یه نور بود که روی عروس و داماد بود
و جونگکوک رو دیدم
انگار تنگ نفس گرفته بودم فکر میکردم یه خوابه یا یه کابوس اما واقعی بود من هنوز فکر میکردم خوابم اما الان فهمیدم واقعیه من واقعا شکست خوردم و جدا شدم و الان برنده ی واقعی هوجو هست...
نفس عمیقی کشیدم
سوآ دستم رو گرفت
سوآ: نباید میومدی
ا/ت: من خوبم
سوآ: ولی ظاهرت این رو نمیگه
میخواستم گریه کنم اما نمیتونستم
چون فکر میکردم یه معجزه ای میشه و این ازدواج صورت نمیگیره اما صورت گرفت..
به سختی نفش میکشیدم و آب دهانم رو قورت دادم و نوشیدنی برداشتم و خیلی سریع نوشیدم...
هارین: ا/ت تو اینجا چیکار میکنی؟
ا/ت: خانم جئون
مامان هارین بغلم کرد
هارین: بمیرم برای دل شکستت میدونم چه حسی داری میدونم
سعی میکردم پلک نزنم اما چشمانم پر از اشک بود و قطره ای از چشمم افتاد دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم
ا/ت: مامان ازم جدا نشو بیشتر بغلم کن
مامان هارین محکم تر بغلم کرد
ا/ت: من مامان ندارم تو این همه سال تو مامانم بودی تروخدا درکم کن حالم خوب نیست
هارین: تو دخترمی من تنهات نمیذارم نمیدونم چی باعث این ازدواج و جدایی شما شده اما میدونم به زودی تموم میشه و جونگکوک و تو و یومی دوباره باهم زندگی میکنید
سریع اشکام رو پاک کردم و آرایشم خراب شده بود سریع رفتم سرویس و دوباره آرایش کردم
برگشتم
و دیدم آهنگ رقص دونفره بود و جونگکوک دست و هوجو رو گرفت و شروع کردن به تانگو رقصیدن...
و من فقط به یه جا زل زده بودم...
همیشه وقتی یه نفر خوشحاله یه نفر دیگه یه جای دیگه غمگینه...
این بود حس من و حس هوجو...
یک ساعت بعد
زمان عکس گرفتن بود
سریع خودم رو کنترل کردم
و رفتم نزدیک عروس و داماد
جونگکوک با تعجب بهم نگاه کرد
کوک: ا/ت
ا/ت: میخوام باهاتون عکس بگیرم
هوجو: حتما...
ا/ت: لباست خیلی خوشگله
هوجو: ممنون خیلی خوش اومدی برامون آرزوی خوشبختی کن
نگاهی بهش کردم و لبخندی زدم
ا/ت: امیدوارم خوشبخت بشین
هوجو: ممنون
کوک: ا/ت یومی کجاست؟
ا/ت: من فقط اومدم عکس بگیرم که گرفتم دیگه وقت برای جواب دادن ندارم دوباره تبریک میگم
چیزی نگفتم و رفتم و از اونجا خارج شدم و سوار ماشین شدم و برگشتم
در باز شد
چانهی: بهت گفتم نرو
ا/ت: اگر نمیرفتم آروم نمیشدم
چانهی: الان آرومی؟
ا/ت: آره چون فهمیدم واقعا زندگیم خراب شده... و این ها خواب نیست
و رفتم سمت اتاق... و دوباره شروع کردم به گریه کردن...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۳.۷k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط