+ گفتم :مرا به ضیافت بوسه هایت دعوت کن...++ گفت :میزبان تویی...

یه روز زیادی تو حالِ خودم بودم..صداهارو می شنیدم اما هیچی از...

خب نمیخواد دیگه!مجبوره مگه؟ بیارمش بنشونمش رو یه صندلی دستاش...

از آنجا که خیلی حواس پرت بود، قبل از سفر برایش لیستی از کاره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط