پارت
پارت 3
اون فقط یک دوسته
از زبان برایان
اون تو بغل من بود، بغل کسی که هیچ احساسی نداشت اما الان اون عاشق شده عاشق دختری دل نازک عاشق دختری که فقت چند روزه او را میشناسد اره من عاشق شدم و حالا او در اقوش من داره اشک میریزد اشک هایش مانند مروارید بودند انقدر گربه ک د که معلوم بود خیلی حالش بده اون رو جدا کردندو تش و در دستانم گرفتم اشک هایش را پاک کردم و به کلام گفتم : لورا.. الان بهتری او با سر به من جواب داد یادم به لباسش افتاد کتم را رو ی او انداختم : بریم داخل؟
لورا: بریم رفتین داخل اون حالش بهتر شده بود و به حس خوشحالی ته قلبم بود و به گرمای خواصی بهم میداد
از زبان لورا
من: بچه من میرم دستشویی زود میام
همه: باش زود بیا
رفتم سمت دستشویی که یک نفر دستم رو گ فت و کشید تو اتاق لباس ها اون هِنری بود داماد جشن و اکس من او من رو به دیوار چسبوند و با عصبانیت گفت : هی لورا اومدی شب منو خراب کنی؟
اون منو ول کرد اما بحثمون شدت گرفت و زنش هم اومد : هی چیکار شوهر من داری زن هرزه
ا. ن افاده ای بود 😪حوصله ی بحث نداشتم
من : من چیکار این شوهر نکرت دا م اخه
زن: له شوهر من گف....
برایان اومد دستش رو دور کمر من حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند
برایان: چیزی شده خانم ها 😉
برایان از همه ی کسایی که تو اتاق بودند به سرو گردن بلندتر و هیکلی تر بود چه برسه به من که فقط تا پایین شونه او و ریزه میزه بودم هِنری با چشمای متعجب به من نگاه کرد و با خشم گفت: لورا این کی؟؟؟؟؟
برایان: من نامزدش هستم مشکلی هست؟
من نگاهی متعجب به برایان انداختم و دهنم باز ماند او با انگشت سبابه اش به کمرم زد و بهم فهموند که این ها یک بازی است و من هم با او همراهی کردم
هِنری: دارین شوخی میکنین درسته چرا فتی تو رابطه هاااا؟
زن: چه خبره هنری؟ مگه مشکلیه بره تو رابطه مگه هنوز دوسش داری
هنری که فهمید زن اینده اش هنوز اونجا حضور دارد برگشت سمتش و به دنبال او راه افتاد برایان هم من رو برد بیرون به سمت میز،،،، عروسی به هم خورده بود و همش تقصیر من بود اما خوش حال بودم و میخندیدم صدای خندم برایان رو متعجب کرد
برایان: لورا خوبی چرا داری میخندی
من:🤣🤣🤣🤣🤣🤣من🤣خندم میگیره🤣🤣🤣🤣
برای اولین بار خنده ی روی لبای صورتیه برایان به چشمم خورد
اونا خیلی قشنگه
برایان : داری منم میخندونی 🤣🤣🤣🤣
اونم قهقه زدو همراه من خندید
برایان: قیافش رو دیدی🤣🤣🤣🤣🤣🤣
همه ی بچه ها متعجب اومدن
جک : ازاینجا چه خبره 🤣اولین باره داری میخندی برایان 🤣
برایان : نمیدونم 🤣🤣ضدبارداری بودی و میدیدی
یه هو از من صدای خوک در اومد و همه باهم زدیم زیر خنده هنری اومدو گفت « میکشمتون» همون جور که میخندیدیم برایان دست منو گرفت و جک هم دست سزو رو گفت همه با هم دویدیم رفتیم سمت ماشین 🤣💙💙💙💙
و این بهترین شب زندگیم بود 💙
تا پارت بعد بای💙
اون فقط یک دوسته
از زبان برایان
اون تو بغل من بود، بغل کسی که هیچ احساسی نداشت اما الان اون عاشق شده عاشق دختری دل نازک عاشق دختری که فقت چند روزه او را میشناسد اره من عاشق شدم و حالا او در اقوش من داره اشک میریزد اشک هایش مانند مروارید بودند انقدر گربه ک د که معلوم بود خیلی حالش بده اون رو جدا کردندو تش و در دستانم گرفتم اشک هایش را پاک کردم و به کلام گفتم : لورا.. الان بهتری او با سر به من جواب داد یادم به لباسش افتاد کتم را رو ی او انداختم : بریم داخل؟
لورا: بریم رفتین داخل اون حالش بهتر شده بود و به حس خوشحالی ته قلبم بود و به گرمای خواصی بهم میداد
از زبان لورا
من: بچه من میرم دستشویی زود میام
همه: باش زود بیا
رفتم سمت دستشویی که یک نفر دستم رو گ فت و کشید تو اتاق لباس ها اون هِنری بود داماد جشن و اکس من او من رو به دیوار چسبوند و با عصبانیت گفت : هی لورا اومدی شب منو خراب کنی؟
اون منو ول کرد اما بحثمون شدت گرفت و زنش هم اومد : هی چیکار شوهر من داری زن هرزه
ا. ن افاده ای بود 😪حوصله ی بحث نداشتم
من : من چیکار این شوهر نکرت دا م اخه
زن: له شوهر من گف....
برایان اومد دستش رو دور کمر من حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند
برایان: چیزی شده خانم ها 😉
برایان از همه ی کسایی که تو اتاق بودند به سرو گردن بلندتر و هیکلی تر بود چه برسه به من که فقط تا پایین شونه او و ریزه میزه بودم هِنری با چشمای متعجب به من نگاه کرد و با خشم گفت: لورا این کی؟؟؟؟؟
برایان: من نامزدش هستم مشکلی هست؟
من نگاهی متعجب به برایان انداختم و دهنم باز ماند او با انگشت سبابه اش به کمرم زد و بهم فهموند که این ها یک بازی است و من هم با او همراهی کردم
هِنری: دارین شوخی میکنین درسته چرا فتی تو رابطه هاااا؟
زن: چه خبره هنری؟ مگه مشکلیه بره تو رابطه مگه هنوز دوسش داری
هنری که فهمید زن اینده اش هنوز اونجا حضور دارد برگشت سمتش و به دنبال او راه افتاد برایان هم من رو برد بیرون به سمت میز،،،، عروسی به هم خورده بود و همش تقصیر من بود اما خوش حال بودم و میخندیدم صدای خندم برایان رو متعجب کرد
برایان: لورا خوبی چرا داری میخندی
من:🤣🤣🤣🤣🤣🤣من🤣خندم میگیره🤣🤣🤣🤣
برای اولین بار خنده ی روی لبای صورتیه برایان به چشمم خورد
اونا خیلی قشنگه
برایان : داری منم میخندونی 🤣🤣🤣🤣
اونم قهقه زدو همراه من خندید
برایان: قیافش رو دیدی🤣🤣🤣🤣🤣🤣
همه ی بچه ها متعجب اومدن
جک : ازاینجا چه خبره 🤣اولین باره داری میخندی برایان 🤣
برایان : نمیدونم 🤣🤣ضدبارداری بودی و میدیدی
یه هو از من صدای خوک در اومد و همه باهم زدیم زیر خنده هنری اومدو گفت « میکشمتون» همون جور که میخندیدیم برایان دست منو گرفت و جک هم دست سزو رو گفت همه با هم دویدیم رفتیم سمت ماشین 🤣💙💙💙💙
و این بهترین شب زندگیم بود 💙
تا پارت بعد بای💙
- ۲.۲k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط