بازهم يک شب بى خواب شبى تکرارى
بازهم يک شب بى خواب شبى تکرارى
پيرکرده ست مرا اين همه شب بيدارى
سينى چاى به دست امد و برگشت,همين!
مادرم نيز نپرسيد چه دردى دارى
موج موهات به هم ريخته اعصابم را
مى کنم با همه کج خلقى و بدرفتارى
با تو خواهان جهان بودم و اکنون بى تو
من و چاى و غزلى, دفترى و خودکارى
احتياج است به يک سنگ نه! يک کوه صبور
دست اگر بر دل پرخون شده ام بگذارى
کاش بودى که ببينى سرشب تا حالا
چند دفعه پر و خالى شده جا سيگارى?!
مسلم محبى
پيرکرده ست مرا اين همه شب بيدارى
سينى چاى به دست امد و برگشت,همين!
مادرم نيز نپرسيد چه دردى دارى
موج موهات به هم ريخته اعصابم را
مى کنم با همه کج خلقى و بدرفتارى
با تو خواهان جهان بودم و اکنون بى تو
من و چاى و غزلى, دفترى و خودکارى
احتياج است به يک سنگ نه! يک کوه صبور
دست اگر بر دل پرخون شده ام بگذارى
کاش بودى که ببينى سرشب تا حالا
چند دفعه پر و خالى شده جا سيگارى?!
مسلم محبى
- ۲۶۴
- ۲۲ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط