#پارت سه
#پارت سه
جونگکوک زانو زده بود کنار لیها، و برای اولین بار بعد از سالها، چشمانش پر از چیزی بود که نمیشد اسمش را گذاشت. دستش را به سمت صورت خونآلود لیها برد و با لرزشی که از خودش متنفر بود، گفت:
«تو... تو همون دختری. همون دختری با رایحهی شرابی که سالهاست تو خوابهامه.»
صدایش شکست. برای اولین بار، صدای جونگکوک شکست.
اما لیها دیگر صدایش را نشنید. چشمانش بسته شد و بدن بیجانش به سمت جلو افتاد. جونگکوک سریعاً او را گرفت، قبل از اینکه به زمین بخورد. برای یک لحظه، در سکوت اتاق شکنجه، او فقط به این بدنِ سبک و زخمی نگاه کرد که در آغوشش بود.
تهیونگ با ناباوری جلو آمد: «داری چیکار میکنی؟ این فقط یه زندانیه...»
جونگکوک بدون اینکه نگاه کند، با صدایی که دیگر هیچ شباهتی به آن بیاحساسی قبلی نداشت، گفت: «دیگه زندانی نیست.»
او لیها را در آغوش گرفت و از آن اتاق بیرون برد. قدمهایش سنگین بود، اما دستهایش، برای اولین بار، نرم و محتاط. انگار میترسید که این موجودِ شکننده، دوباره از دستش برود.
در اتاقش، با دقت زخمهای لیها را پانسمان کرد. هر باندپیچی، هر تمیز کردن زخم، با دستانی که عادت به کشتن داشتند، حالا با ظرافتی عجیب انجام میشد. او نمیدانست چرا این کار را میکند. فقط میدانست که نمیتواند جلوی خودش را بگیرد.
وقتی کارش تمام شد، تیشرت خودش را از کمد درآورد و به تن لیها کرد. تیشرتی که تا زانوهایش میرسید. بعد، پتو را تا زیر گردنش کشید و برای لحظهای، ایستاد و به چهرهی آرامِ خوابیدهی او نگاه کرد.
«این بار... نمیذارم گم بشی.»
---
صبح روز بعد، لیها با سردرگمی از خواب بیدار شد. سقف، دیوارها، تخت نرم... هیچکدام شبیه سلول نبود. به پایین نگاه کرد و تیشرت گشادی را دید که تا زانوهایش میرسید. بوی آشنایی داشت... بوی سیگار و عطر مردانه.
و در همان لحظه، صدایی از کنار در شنید:
«بیدار شدی؟»
جونگکوک، با فنجانی چای در دست، به در تکیه داده بود و به او نگاه میکرد. نگاهی که دیگر نه سرد بود، نه بیتفاوت. فقط... پر از سوالهای بیجواب.
جونگکوک زانو زده بود کنار لیها، و برای اولین بار بعد از سالها، چشمانش پر از چیزی بود که نمیشد اسمش را گذاشت. دستش را به سمت صورت خونآلود لیها برد و با لرزشی که از خودش متنفر بود، گفت:
«تو... تو همون دختری. همون دختری با رایحهی شرابی که سالهاست تو خوابهامه.»
صدایش شکست. برای اولین بار، صدای جونگکوک شکست.
اما لیها دیگر صدایش را نشنید. چشمانش بسته شد و بدن بیجانش به سمت جلو افتاد. جونگکوک سریعاً او را گرفت، قبل از اینکه به زمین بخورد. برای یک لحظه، در سکوت اتاق شکنجه، او فقط به این بدنِ سبک و زخمی نگاه کرد که در آغوشش بود.
تهیونگ با ناباوری جلو آمد: «داری چیکار میکنی؟ این فقط یه زندانیه...»
جونگکوک بدون اینکه نگاه کند، با صدایی که دیگر هیچ شباهتی به آن بیاحساسی قبلی نداشت، گفت: «دیگه زندانی نیست.»
او لیها را در آغوش گرفت و از آن اتاق بیرون برد. قدمهایش سنگین بود، اما دستهایش، برای اولین بار، نرم و محتاط. انگار میترسید که این موجودِ شکننده، دوباره از دستش برود.
در اتاقش، با دقت زخمهای لیها را پانسمان کرد. هر باندپیچی، هر تمیز کردن زخم، با دستانی که عادت به کشتن داشتند، حالا با ظرافتی عجیب انجام میشد. او نمیدانست چرا این کار را میکند. فقط میدانست که نمیتواند جلوی خودش را بگیرد.
وقتی کارش تمام شد، تیشرت خودش را از کمد درآورد و به تن لیها کرد. تیشرتی که تا زانوهایش میرسید. بعد، پتو را تا زیر گردنش کشید و برای لحظهای، ایستاد و به چهرهی آرامِ خوابیدهی او نگاه کرد.
«این بار... نمیذارم گم بشی.»
---
صبح روز بعد، لیها با سردرگمی از خواب بیدار شد. سقف، دیوارها، تخت نرم... هیچکدام شبیه سلول نبود. به پایین نگاه کرد و تیشرت گشادی را دید که تا زانوهایش میرسید. بوی آشنایی داشت... بوی سیگار و عطر مردانه.
و در همان لحظه، صدایی از کنار در شنید:
«بیدار شدی؟»
جونگکوک، با فنجانی چای در دست، به در تکیه داده بود و به او نگاه میکرد. نگاهی که دیگر نه سرد بود، نه بیتفاوت. فقط... پر از سوالهای بیجواب.
- ۳۱۵
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط