ادامه پارت 3۴
ادامه پارت 3۴
میشنید. با لبخند رفتم بیرون. اميلي اومد سمتم و دهن باز کرد که یه دفعه صداي جيغ کرکننده بلند پسر بچه اي اومد.. گنگ
و متعجب نگاهمو به در کشیدم.
پسر بچه باز جیغ زد و شیطون گفت: من اومددددم... واه..
این دیگه کیه؟
اميلي چشماشو بست و لبخند زد و گفت:صداي اشناي
ورو;آلبر
گیج گفتم: آلبرت؟
چشم باز کرد و گفت: داداش کوچیکمون و سمت در رفت.
سریع دنبالش رفتم و گفتم داداش كوچيك؟تو كه گفتي
مادرت سر به دنیا آوردن تو فوت شده برگشت نگام کرد و گفت: اره... فوت کرد. آلبرت.. از همسر دوم
پدرم برگشت نگام کرد و گفت اره... فوت کرد...آلبرت.. از همسر دوم
جدي و پر نفرت گفت یه زن پرافاده و عوضي.. ابروبالا انداختم.
اميلي-اما وی میگه مشکلات ما با همسر بابا به آلبرت ربط نداره.. اون داداش ماست.. و از در بیرون رفت و توي ايوون وایستاد. رفتم کنارش.
یه پسربچه با موهاي طلايي چتري و پوست سفید در حالیکه کت مخمل قهوه اي بلندي پوشيده بود و پارچه اي سبز رو مثل دستمال گردن پاپیوني دور گردنش پيچيده
بود. پسر بچه تقريباهيا ٦ ساله و شديداً شیطون و تخس به نظر میرسید
واقعا خباثت داشت از چشماش میریخت رو زمین.. وی وسط محوطه بود و داشت به جورج میگفت در رو ببنده که یهو پسربچه عین یه گلوله اتیش با سرعت و مخرب پرت شد تو شکمش..
وی صورت تو هم کشید و با غیض گفت: آلبرت.. لبم رو گاز گرفتم و دستمو روی دهنم گذاشتم که نخندم. آلبرت من اومدم داداش..
ويليام يقه كت قهوه اي بلند پسر بچه رو که محکم شکمش رو چسبیده بود گرفت و سعي کرد عقب بکشدش و با غیض گفت: بله..دارم میبینم.
و به زور از خودش جداش کرد.
خواست اخمش رو براش حفظ کنه ولی انگار نتونست.. لبخند باريکي زد و جلوش زانو زد و دست به موهاي
لختش کشید. آلبرت با ذوق گفت: داداش وی.. من برگشتم پیش
تو.. قراره یه مدت زیاد پیشتون بمونم
از شوق نمیتونست وایسته و تند تند تکون میخورد و بي
تعلل وی رو بغل کرد.
وی کمرش رو نوازش کرد و به خودش فشردش و گفت:خوش اومدي اتیش..
آلبرت بلند خندید و خودشو جدا کرد و تند اطراف رو نگاه کرد و دوید داخل
اميلي با شوق زانو زد و گفت: آلبرت. و داداشش رو بغل کرد و بوسیدش
آلبرت از بغل اميلي به من خيره شد و خودشو عقب کشید و چشماشو براي من باريك كرد و دست به کمر زد و
گفت:تو کي هستي؟ اميلي-اين دوست منه..
آلبرت دوست؟چه دوستي؟ اميلي-دوست دیگه..
دستش رو تند جلو آورد و گفت: من آلبرتم.. نرم خندیدم و دستم رو توي دستش گذاشتم و گفتم من تایکام.. گنگ گفت:تو چي هستي؟
خندیدم و گفتم: تایکا.. اسمم تایکا..
سريع سري تكون داد و یه دفعه با خباثت تمام فشار
محکمي به دستم داد.
از اون تخسهاي پرو بود که نباید جلوش کوتاه اومد و
آورد..
منم فشار خيلي محكمي به دستش دادم و دستش رو محکم توي دستم چلوندم.
صورتشو تو هم کشید و دندوناشو به هم فشرد. وی اومد کنارش
هر دو دستامون رو جدا کردیم و عين خلافکارهاي هم
دست به هم نگاه کردیم.
منم فشار خيلي محكمي به دستش دادم و دستش رو
محكم توي دستم چلوندم.
صورتشو تو هم کشید و دندوناشو به هم فشرد.
وی اومد کنارش هر دو دستامون رو جدا کردیم و عين خلافکارهاي هم دست به هم نگا کردیم.
آلبرت دستش رو به کتش کشید و لبخند خباثت باري به من زد و به امیلی گفت: ازش خوشم میاد..
نرم خندید پررو اميلي هم خندید و گفت چه عالي.. البرت دلمون برات تشده بود. آلبرت-دل منم خيلي.. وی-مادرت خوبه؟ اميلي كمي صورت تو هم کشید. آلبرت-اره..خوبه..
وی دست روی شونه اش گذاشت و گفت:برو لباس
عوض كن.. وقت شامه..
البرت تند دوید بالا و جیغ زد خونهههههه.. من اومدم.. و بلند تر گفت پیرمرد خرفت.. چمدونم رو بیار..
چشمامو گرد کردم. جورج با اخم و صورت گرفته در حالیکه زیرلب دري وري میگفت با چمدون کوچيکي از کنارمون رد شد و رفت بالا. وی کلافه سر به تاسف تكون داد و زیر لبی گفت: خدایااا.. و رفت داخل. سعی کردم از خنده ریسه نرم..
میشنید. با لبخند رفتم بیرون. اميلي اومد سمتم و دهن باز کرد که یه دفعه صداي جيغ کرکننده بلند پسر بچه اي اومد.. گنگ
و متعجب نگاهمو به در کشیدم.
پسر بچه باز جیغ زد و شیطون گفت: من اومددددم... واه..
این دیگه کیه؟
اميلي چشماشو بست و لبخند زد و گفت:صداي اشناي
ورو;آلبر
گیج گفتم: آلبرت؟
چشم باز کرد و گفت: داداش کوچیکمون و سمت در رفت.
سریع دنبالش رفتم و گفتم داداش كوچيك؟تو كه گفتي
مادرت سر به دنیا آوردن تو فوت شده برگشت نگام کرد و گفت: اره... فوت کرد. آلبرت.. از همسر دوم
پدرم برگشت نگام کرد و گفت اره... فوت کرد...آلبرت.. از همسر دوم
جدي و پر نفرت گفت یه زن پرافاده و عوضي.. ابروبالا انداختم.
اميلي-اما وی میگه مشکلات ما با همسر بابا به آلبرت ربط نداره.. اون داداش ماست.. و از در بیرون رفت و توي ايوون وایستاد. رفتم کنارش.
یه پسربچه با موهاي طلايي چتري و پوست سفید در حالیکه کت مخمل قهوه اي بلندي پوشيده بود و پارچه اي سبز رو مثل دستمال گردن پاپیوني دور گردنش پيچيده
بود. پسر بچه تقريباهيا ٦ ساله و شديداً شیطون و تخس به نظر میرسید
واقعا خباثت داشت از چشماش میریخت رو زمین.. وی وسط محوطه بود و داشت به جورج میگفت در رو ببنده که یهو پسربچه عین یه گلوله اتیش با سرعت و مخرب پرت شد تو شکمش..
وی صورت تو هم کشید و با غیض گفت: آلبرت.. لبم رو گاز گرفتم و دستمو روی دهنم گذاشتم که نخندم. آلبرت من اومدم داداش..
ويليام يقه كت قهوه اي بلند پسر بچه رو که محکم شکمش رو چسبیده بود گرفت و سعي کرد عقب بکشدش و با غیض گفت: بله..دارم میبینم.
و به زور از خودش جداش کرد.
خواست اخمش رو براش حفظ کنه ولی انگار نتونست.. لبخند باريکي زد و جلوش زانو زد و دست به موهاي
لختش کشید. آلبرت با ذوق گفت: داداش وی.. من برگشتم پیش
تو.. قراره یه مدت زیاد پیشتون بمونم
از شوق نمیتونست وایسته و تند تند تکون میخورد و بي
تعلل وی رو بغل کرد.
وی کمرش رو نوازش کرد و به خودش فشردش و گفت:خوش اومدي اتیش..
آلبرت بلند خندید و خودشو جدا کرد و تند اطراف رو نگاه کرد و دوید داخل
اميلي با شوق زانو زد و گفت: آلبرت. و داداشش رو بغل کرد و بوسیدش
آلبرت از بغل اميلي به من خيره شد و خودشو عقب کشید و چشماشو براي من باريك كرد و دست به کمر زد و
گفت:تو کي هستي؟ اميلي-اين دوست منه..
آلبرت دوست؟چه دوستي؟ اميلي-دوست دیگه..
دستش رو تند جلو آورد و گفت: من آلبرتم.. نرم خندیدم و دستم رو توي دستش گذاشتم و گفتم من تایکام.. گنگ گفت:تو چي هستي؟
خندیدم و گفتم: تایکا.. اسمم تایکا..
سريع سري تكون داد و یه دفعه با خباثت تمام فشار
محکمي به دستم داد.
از اون تخسهاي پرو بود که نباید جلوش کوتاه اومد و
آورد..
منم فشار خيلي محكمي به دستش دادم و دستش رو محکم توي دستم چلوندم.
صورتشو تو هم کشید و دندوناشو به هم فشرد. وی اومد کنارش
هر دو دستامون رو جدا کردیم و عين خلافکارهاي هم
دست به هم نگاه کردیم.
منم فشار خيلي محكمي به دستش دادم و دستش رو
محكم توي دستم چلوندم.
صورتشو تو هم کشید و دندوناشو به هم فشرد.
وی اومد کنارش هر دو دستامون رو جدا کردیم و عين خلافکارهاي هم دست به هم نگا کردیم.
آلبرت دستش رو به کتش کشید و لبخند خباثت باري به من زد و به امیلی گفت: ازش خوشم میاد..
نرم خندید پررو اميلي هم خندید و گفت چه عالي.. البرت دلمون برات تشده بود. آلبرت-دل منم خيلي.. وی-مادرت خوبه؟ اميلي كمي صورت تو هم کشید. آلبرت-اره..خوبه..
وی دست روی شونه اش گذاشت و گفت:برو لباس
عوض كن.. وقت شامه..
البرت تند دوید بالا و جیغ زد خونهههههه.. من اومدم.. و بلند تر گفت پیرمرد خرفت.. چمدونم رو بیار..
چشمامو گرد کردم. جورج با اخم و صورت گرفته در حالیکه زیرلب دري وري میگفت با چمدون کوچيکي از کنارمون رد شد و رفت بالا. وی کلافه سر به تاسف تكون داد و زیر لبی گفت: خدایااا.. و رفت داخل. سعی کردم از خنده ریسه نرم..
- ۴.۱k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط