نه تو میمانی ونه اندوه و نه هیچیک از مردم این ابادی...

نه تو میمانی ونه اندوه و نه هیچیک از مردم این ابادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت.
غصه هم می گذرد،
انچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز..!
دیدگاه ها (۴)

نَه ما میمانیم نَه اَندوه..وَ نَه هیچ یِک اَز مَردُمِ این آب...

پارت ششم — دوبارهچند روز گذشت.یورا کم‌کم به بازار و کوچه‌های...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:75دختر وارد اتاق نیمه تاریک شد و از پشت پسر را د...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 118✦...................

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹¹هوا کاملاً تاریک شده بود و باران ه...

فصل اول_آغاز سرنوشت

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑جونگ‌کوک برای چند ثانیه هیچ ج...

قلبی در قلمرو دشمن — پارت یازده | «صبحِ فراموش‌نشدنی»نور کم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط