ساعت از نیمه شب گذشته مایکی به نامه ای که دختر نوشته بو

ساعت از نیمه شب گذشته . مایکی به نامه ای که دختر نوشته بود خیره شده بود.

[مایکی ، متاسفم که همیشه باعث دردسر بودم . من ادم نحسی ام . از همون بچگی نحس بودم. مادرم همیشه بهم میگفت که هیچ وقت وارد زندگی کسی که دوستش دارم نشم چون هم عاشقم نمیشه هم بدبختی های زیادی سرش میاد.
معذرت میخوام . تمام تلاشم رو کردم از توی بالکن بپرم پایین اما انگار پاهام به نرده های بالکن چسبیده بود و جدا نمیشد. خیلی سعی کردم اخرین ارزوت رو بر آورده کنم ولی نتونستم برای همین از خونه رفتم تا شاید یکم حالت بهتر شه. من تمام سعی ام رو کردم و خب شاید چیزی به درد بخور برات نیاورده باشم ولی امید وارم اون فلشی که از جیب مدیر شرکت دزدیدم به درد بخوره
عاشقتم ، میرای ]
چندمین بار بودکه این متن را میخواند ، نمیدانست.
از لحظه ای که آن خبر خوش به گوشش خورد قلبش از خوشحالی تند میتپید . یادش امد که چطور به گل فروشی رفت و دسته گل و کادویی برای معذرت خواهی گرفت . یادش امد که اماده عذر خواهی نبود ولی با شوق سوار بر موتورش شد و با سرعت از تمامی خیابان ها و کوچه ها می گذشت تا به خانه برسد و متن معذرت خواهی که ران برایش نوشته بود و او درست حفظ نبود را برای دختر بخواند. او میخواست که دخترک را در اغوش بگیرد و بو کند . می خواست بعد این همه وقت حس محبت و عشقی که میرای به دنبالش بود را به او بدهد. اما، اما کو کجاست . از دختر نامه ای بیشتر جا نمانده بود.
کمی فکر کرد . با خود فکر کرده که میرای کجا میتوانست رفته باشد . صدای زنگ گوشی اورا از افکارش بیرون اورد
+الو...

میرای بعد از ساعت ها پیاده روی به مقصد خود رسید . خانه ای متروکه در قسمت کم رفت و امد توکیو.
خواست وارد خانه شود اما صدایی از پشت سرش شنید خواست بر گردد که ناگهان ضربه ای محکم به سرش برخورد میکند و همه چیز برایش تیره و تار میشود.
[چندی بعد]
میرای به زحمت چشم هایش را باز می کند و با سه مرد در مقابلش رو به رو میشود.دست و پا هایش بسته بود ولی بیشتر ان سه مرد ذهنش را درگیر کرده بودند
ایا انهارا میشناسید . هرچه دنبال جواب گشت پیدا نکرد.
_ شما ها کی هستین ؟ چی میخواین ؟ولم کنید بزارید برم.
مرد اول: بگو اون فلش کجاست.
_ راجب چی حرف میزنید؟

میرای به خوبی میدانست راجب به چی حرف میزنند اما خود را به کوچه علی چپ میزد.
مرد دوم:اینقدر مظلوم بازی در نیار زود باش بگو فلش کجاست . تو اون رو دزدیدی.
_ من چیزی ندزدیدم

شخص اول : چرا دزدیدی خودت هم میدونی که چه چیزی رو دزدیدی.بگو فلش کجاست

_خواب دیدی خیر عمو جون گردنم رو هم بزنی اینکارو نمیکنم

شخص سوم با دست اشاره ای کرد .
لحظه ای سوکت حکم فرما شد تا اینکه صدای ناله دختر از سر درد سکوت را در هم شکست. لگدی محکم بر شکمش زده بودند . صورت میرای از درد در هم جمع شد و پس از ان ضرباتی دیگر به جسم دختر وارد میشد تا اینکه صدای
گلوله ای به گوش خورد و شخص دوم روی زمین افتاد. شخص سوم متوجه همه چی شده بود و کلتش را در اورد و به سمت دختر نشونه گرفت.
شخص سوم:هوی سانو مانجیرو بیا بیرون و اون فلش رو پس بده وگرنه این دختر باید با جونش خدا حافظی کنه.
مایکی که در گوشه ای تاریکی پنهان شده بود نگاهی به صورت دختر که حالا به خون اویخته شده بود انداخت . در دلش به خودش هزاران لعنت فرستاد که نتوانسته بود زود تر برسد.
شخص سوم :تا سه می شمرم اگه اومدی اومدی نیومدی این دختر میمره
یک

مایکی فقط سه سانیه وقت داشت اما همه چی معلوم بود یا هم دختر و هم فلش رو میبرد یا فقط دختر را

دو

مایکی مرد را نشانه گرفت اما

سه

صدای شلیک دو تیر به گوش خورد . اما مایکی دیر کرده بود مرد ماشه را زود تر کشیده بود و تیر با شکم میرای برخورد کرد و مرد تیر مایکی وسط پیشانیش خورده بود و بر روی سنگ فرش های کف خانه افتاد.
میرای از درد به خودش می پیچید . چشمانش تار میدید و اخرین چیزی که دید دو سیاه چاله ای بود که اورا قبلا در خود کشیده بودند . اخرین چیزی که دید چشمان مشکی مشعوقش بود
___________________

پایان خوب😊
شوخی کردم ادامه داره نگران نباشید عسیسای عمو ایزانا
دیدگاه ها (۸)

بوی الکل و مواد ضد عفونی بینی دختر را میسوزاند. همه جا برای...

بیشتر از هر کسی که فکر کنید سر این تیکه گریه کردم و گریه میک...

نسیمی سرد پرد هارا تکان میداد.روشنی داخل اتاق وجود نداشت بجز...

کسی میدونه فصل دومش کی میاد😕#انیمه#بهشت_جهنمیان

part.20.جونگ کوک بی هوش شد سه جو گفت..با این دوتا مست چیکار ...

پارت ۲غریبه ای که برادرم را می‌شناختاما چیزی اعصاب دختر را ب...

پارت ۸ زندگی شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط