رمان جواهری در مافیا پارت

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۲

لیدیا:.. بغلش میکنم اما به خاطر سنگین بودنش نمیتونم نگهش دارم پس همراه باهاش میشینم و بغلش میکنم و با گریه سعی میکنم جلوی خونریزی رو بگیرم و دستمو میزارم روی زخمش و دست دیگمو میزارم پشت گردنش .. لیام: چشمام بسته شد و دیگه نفهمیدم چیشد‌‌‌..لیدیا:.. بعد از اون... الیاس و افرادش عقب نشینی کردن و فرار کردن.. ما هم مجبور شدیم عقب نشینی کنیم.. ویلیام..کمک کرد لیامو بردیم عمارت و دکتر سریع اومد بالا سرش و به زخمش رسیدگی کرد.. کنار تخت روی زمین نشسته بودم... دستشو میگیرم و سرمو میزارم رو تخت و به صورتش نگاه میکنم... کم کم خوابم میبره. لیام : بیدار شدم ... خیلی درد داشتم....دیدم لیدیا کنار تخت خوابش برده ... الان نمیدونستم باید بد رفتار کنم یا خوب..لیدیا:.. با حس تکون خوردن تخت.. چشمامو باز میکنم...هنوز گیج بودم و موهام پریشون بود.. به لیامی که به هوش اومده بود نگاه میکنم...شروع میکنم به غر غر کردن...*یااا...چه عجب بالاخره بیدار شدید عالیجنابب....عزیزم تیر فقط یک کوچولو از پهلوتو خراش دادهه...دکتر گفت فقط یکم خون از دست دادی...*..لیام : هی دخترک ... اگه اینقد از من نفرت داری چرا اینجایی..نرفتی؟ .. لیدیا:.. چی؟ نفرت؟ تویی که از من نفرت داریی نه من لیام : من ‌‌‌... من اصلا به تو نگفتم عاشقتم یا نه که بخام نفرت داشته باشم زنیکه.‌.لیدیا:... فکر میکردم فقط یک کوچولو زخمی شدی.. اما مثل اینکه مغزت هم اسیب دبده.. حالت خوشه؟... ببین بزار اگه نمیدونم بهت بگم... احساسات چند دسته ان یا نفرته.. یا عشقه.. یا هیچ حس خاصی نیست... اگه عاشق یکی نباشی... میتونی ازش متنفر هم نباشی.. و برعکس یا میتونی هیچ حسی نداشته باشی... اما تو متنفری... از اخلاقت معلومه.. تازهه... منکه بازیچه ای بیش نیستم ..لیام : برا اولین بار به حرف قلبم گوش کردم... به لیدیا گفتم... من عاشقتم..لیدیا:.. چی؟.. چی گفتی؟ ... لیام. : دستشو گرفتم و کشوندم رو تخت ... بهش گفتم ... عاشقتم ..‌.لیدیا:.. بازم.. تو.. خونریزی داشتی...*بلند میشم از رو تخت...*... تازه خوب شدی.. لیام : الیاس .. الیاس چیشد؟؟؟... ویلیام کو؟؟؟

پارت بعد رو بنویسیم؟
دیدگاه ها (۰)

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۳لیدیا:.. الیاس فرار کرد... ویلیا...

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۴ ویلیام: برو ماموریت.. به جای من...

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۱لیام : تو چشمم اشک بود ...‌ چون ...

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۰الیاس:...اول خودتو بکش... تا اون...

عمق زخم هایش

سایه ای میان ما

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط