محو زیبایی او
محو زیبایی او
پارت ۳۷
ویو رزا
تهیونگ از اتاقم رفت بیرون
خیلی خوشحال بودم بلاخره با کراشم رفتم تو رابطه
برای تخلیه هیجانم رفتم بیرون تا قدمی بزنم و راهی برای فرار پیدا کنم
از اتاق زدم بیرون و دور مدرسه پرسه میزدم
بالای سرم رو نگاه کردم یه دختر زیبا روی پنجره بود
فکر کنم میخواست بپره و بمیره
تو شک رفتم
چجوری نجاتش بدم ؟
بیشتر دقت کردم اون دختره رو میشناختم
اسمش سولی بود
رزا فکر کن فکر کن چجوری میخوای نجاتش بدی
+ سولی ارام باش نیاز نیست بپری
سولی : چرا نباید بپرم ، دیگه امیدی برای زندگی ندارم
+ میدونم من هم قبلا مثل تو بودم ولی به کسایی که منتظرتن و دوستت دارن فکر کن وقتی که بفهمن تو دیگه پیششون نیست ، به دوستاتت فکر کن
سولی : من دوستی ندارم و نمیخوام جلوم رو بگیری
بعد از مکثی و با بغض
سولی : این همه سال سعی کردم رضایت همه رو داشته باشم ولی همه پشتشون رو بهم کردن، مگه من چیکار کردم
چرا من ؟؟؟؟( فریاد )
بهش حق میدم کلی تلاش میکرد تا از منو تهیونگ جلو بزنه و حالا امروز با بزرگترین ترس هاش رو به رو شده
خیلی دردناکه
سولی : هر طور که گفتن عمل کردم شخصیتم رو عوض کردم از یه دختر پر حرف و خوشحال شدم یه دختر کم حرف و افسوده ، دیگه چی میخواد از جون من
+سولی اروم باش ، اون ها ارزشی ندارن که بخاطرشون جونت رو بدی
سولی : بسه رزا نمیخوام صدات رو نشنوم
و ....
سولی افتاد
یه غم بدی در وجودم ایجاد شد
درست جلوی پام جان میداد
اون رو در بغل گرفتم و خون کل تنم رو فرا گرفت
دستش گرم بود و در یک لحظه ان دست گرم و مهربان، سرد شد بی روح شد
بلندگو : شماره ۳۴۵ حذف شد
بغضم گرفت اشک از صورتم جاری شد
+ تهیونگگگگگگ( فریاد )
به یکی نیاز داشتم که پیشم باشه و دلداریم بده
+ تهیییییونگ( فریاد)
تهیونگ رو از دور دیدم داشت میدوید
تن پر خونم رو دید و کنارم جانو زد
_ خوبی ؟ چیزیت نشده ؟ سالمی ؟ جاییت درد نمیکنه ؟
+ خوبم ولی .....( گریه )
تن بی جان سولی به چشمش خورد
_ رزا پاشو الان بازی شروع میشه باید اماده شیم
+ نه من سولی رو تنها نمیزارم
_ باشه پس اونو میبریم سردخونه مدرسه
جیمین ، جونگ کوک بیایید کمک اینو ببریم
جیمین و جونگ کوک که از دور نگاه میکردن اومدن نزدیک و سولی رو بلند کردن
اون رو بردن سردخونه و تهیونگ منو برد تو اتاقم تا لباس عوض کنم
تویه اتاق بودیم و داشتم لباس عوض میکردم تهیونگ پشت در بود
بلندگو : چند دقیقه دیگر بازی شروع میشه همه در سالن مرکزی مدرسه جمع شید
خب این هم از این پارت 🎀
عزیزانی که میگن چرا دیر دیر پارت میزاری
دارم لج میکنم شما کمتر از قبل حمایت میکنید من هم دیرتر از قبل پارت میزارم
خوبه چون من بهتون گفتم که کم حمایت میکند و شما به چپتون هم نبود پس من هم کمتر فعالیت میکنم
و دلیل دیگم پیام ناشناس هستن
اخه حاجی چند ماهه پیام ناشناس یه پیام جدید به من نداده
خب حالا ولش کنید
۲۰۰ تایی شدنمون مبارک🎉🎉🎉🎉🎉🎊🎊🎊🎊
هوراااااا
بلاخره ۲۰۰تایی شدیم 🥳🥳
مبارکتون و مبارکم باشه
شرط
لایک ۲۸
کامنت ۲۰
بازنشر ۱۳
❤️حمایت بشه ❤️
❤️گزارش نشه❤️
پارت ۳۷
ویو رزا
تهیونگ از اتاقم رفت بیرون
خیلی خوشحال بودم بلاخره با کراشم رفتم تو رابطه
برای تخلیه هیجانم رفتم بیرون تا قدمی بزنم و راهی برای فرار پیدا کنم
از اتاق زدم بیرون و دور مدرسه پرسه میزدم
بالای سرم رو نگاه کردم یه دختر زیبا روی پنجره بود
فکر کنم میخواست بپره و بمیره
تو شک رفتم
چجوری نجاتش بدم ؟
بیشتر دقت کردم اون دختره رو میشناختم
اسمش سولی بود
رزا فکر کن فکر کن چجوری میخوای نجاتش بدی
+ سولی ارام باش نیاز نیست بپری
سولی : چرا نباید بپرم ، دیگه امیدی برای زندگی ندارم
+ میدونم من هم قبلا مثل تو بودم ولی به کسایی که منتظرتن و دوستت دارن فکر کن وقتی که بفهمن تو دیگه پیششون نیست ، به دوستاتت فکر کن
سولی : من دوستی ندارم و نمیخوام جلوم رو بگیری
بعد از مکثی و با بغض
سولی : این همه سال سعی کردم رضایت همه رو داشته باشم ولی همه پشتشون رو بهم کردن، مگه من چیکار کردم
چرا من ؟؟؟؟( فریاد )
بهش حق میدم کلی تلاش میکرد تا از منو تهیونگ جلو بزنه و حالا امروز با بزرگترین ترس هاش رو به رو شده
خیلی دردناکه
سولی : هر طور که گفتن عمل کردم شخصیتم رو عوض کردم از یه دختر پر حرف و خوشحال شدم یه دختر کم حرف و افسوده ، دیگه چی میخواد از جون من
+سولی اروم باش ، اون ها ارزشی ندارن که بخاطرشون جونت رو بدی
سولی : بسه رزا نمیخوام صدات رو نشنوم
و ....
سولی افتاد
یه غم بدی در وجودم ایجاد شد
درست جلوی پام جان میداد
اون رو در بغل گرفتم و خون کل تنم رو فرا گرفت
دستش گرم بود و در یک لحظه ان دست گرم و مهربان، سرد شد بی روح شد
بلندگو : شماره ۳۴۵ حذف شد
بغضم گرفت اشک از صورتم جاری شد
+ تهیونگگگگگگ( فریاد )
به یکی نیاز داشتم که پیشم باشه و دلداریم بده
+ تهیییییونگ( فریاد)
تهیونگ رو از دور دیدم داشت میدوید
تن پر خونم رو دید و کنارم جانو زد
_ خوبی ؟ چیزیت نشده ؟ سالمی ؟ جاییت درد نمیکنه ؟
+ خوبم ولی .....( گریه )
تن بی جان سولی به چشمش خورد
_ رزا پاشو الان بازی شروع میشه باید اماده شیم
+ نه من سولی رو تنها نمیزارم
_ باشه پس اونو میبریم سردخونه مدرسه
جیمین ، جونگ کوک بیایید کمک اینو ببریم
جیمین و جونگ کوک که از دور نگاه میکردن اومدن نزدیک و سولی رو بلند کردن
اون رو بردن سردخونه و تهیونگ منو برد تو اتاقم تا لباس عوض کنم
تویه اتاق بودیم و داشتم لباس عوض میکردم تهیونگ پشت در بود
بلندگو : چند دقیقه دیگر بازی شروع میشه همه در سالن مرکزی مدرسه جمع شید
خب این هم از این پارت 🎀
عزیزانی که میگن چرا دیر دیر پارت میزاری
دارم لج میکنم شما کمتر از قبل حمایت میکنید من هم دیرتر از قبل پارت میزارم
خوبه چون من بهتون گفتم که کم حمایت میکند و شما به چپتون هم نبود پس من هم کمتر فعالیت میکنم
و دلیل دیگم پیام ناشناس هستن
اخه حاجی چند ماهه پیام ناشناس یه پیام جدید به من نداده
خب حالا ولش کنید
۲۰۰ تایی شدنمون مبارک🎉🎉🎉🎉🎉🎊🎊🎊🎊
هوراااااا
بلاخره ۲۰۰تایی شدیم 🥳🥳
مبارکتون و مبارکم باشه
شرط
لایک ۲۸
کامنت ۲۰
بازنشر ۱۳
❤️حمایت بشه ❤️
❤️گزارش نشه❤️
- ۳۷۳
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط