میدونی وقتی خدا داشت بدرقمون میکرد

میدونی وقتی خدا داشت بدرقمون میکرد
چی گفت؟
گفت: جایی که داری میری
غرورت رو می شکنن،
و به احساس پاکت سیلی میزنن،
نکنه ناراحت بشی.
من تو کوله پشتیت
عشق گذاشتم، تا ببخشی...
خنده گذاشتم،
تا بخندی...
اشک گذاشتم ، تا گریه کنی...
و مرگ گذاشتم... ، تا بدونی دنیا ارزش ...
بدی کردن رو نداره. . .
دیدگاه ها (۱)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 129・⁠]⁠ᕗتا خود صبح نگاش کردم...

『روانی عاشق』𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟓𝟑میا و جیمین رفتن توی اتاق و کار رو شروع ک...

محو زیبایی او پارت ۲۴ویو رزا برگشتم خونه و با سیلی به من خوش...

★彡   Part 33 彡★ به سمت بشکه ی نفت رفت.وای خدا.امکان نداره.نه...

I'm not jealous part 41جیمین رفت و منو با کراش العامین تنها...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم)

The unwanted Roommate__________________________ویو پارک یوری...

اون همونطور که با ولع لبت رو می خورد تو رو به دیوار چسبوند و...

(رز سرخ و سفید)

part58. . کنار تخت یونجون نشسته بود و دستاشو گرفته بود و پیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط