~𝐇𝐔𝐍𝐓𝐄𝐑~
~𝐇𝐔𝐍𝐓𝐄𝐑~
#پارت11
*شـکـارچـی*
بعد از کمی رانندگی به پل رسیدن.جیمین ماشینو پارک کرد.
-«خب حالا که قراره بدبخت شی نظرت چیه قبلش یه بستنی بخوریم؟شایدم اخرین بستنی عمرت!»
جیمین خندید و تهیونگ با مشت اروم به شونه جیمین زد
+«یااا...جیمینا انقدر حرصم مگه قراره بمیرممم؟»
-«خب شاید...» تهیونگ با اخم به جیمین نگاه کرد و دست به سینه شد. -«باشه باشه تسلیم... نگران نباش چیزی نمیشه.حالا پیاده شو بریم رو نیمکت اونجا بشینیم یکم هوا بخوره به کلت»
از ماشین پیاده شدن و به سمت نیمکت روی پل رفتن.تهیونگ نشست
-«همینجا بمون برم بستنی بگیرم و بیام.»
تهیونگ سر تکون داد و جیمین رفت به سمت مغازه اونطرف خیابون.
------------------------
جونگ کوک فرمون ماشین رو محکم گرفته بود و چشماش پر از عصبانیت بود.
-«هی جونگ کوک اروم باش...»
+«اروم باشم؟هه..نه الان دقیقا وقت مناسب برای اروم نبودنه یونگی»
وقتی ماشین جیمین پارک ایستاد جونگ کوک هم ماشینش رو کمی دورتر پارک کرد و نگاه کرد که اون دوتا به سمت نیمکت رفتن
-«میخوای چیکار کنی؟»
+«هیچی اون پسر کوچولو به جایی که ازش فرار کرده برمیگرده»
-«هی هی میفمم عصبانی هستی اما اینطوری خیلی تند پیش میری...الان برو اما فقط اول صحبت کن »
+«لعنت بهش...باشه باشه اروم پیش میرم.»
یونگی و جونگ کوک به جیمین نگاه کردن از تهیونگ دور میشد
-«الان زمان خوبیه برو»
جونگ کوک سر تکون داد و از ماشین خارج شد.
یونگی اهی کشید و به صندلیش تکیه داد.از شیشه به بیرون نگاه کرد.جایی که جیمین توی مغازه ایستاده بود و منتظر اماده شدن بستنی ها بود.یونگی نگاهی به سر تا پای جیمین کرد و با خودش زمزمه کرد*اصلا بهش نمیخوره یه پارک باشه.برعکس پدرش و برادرش اصلا ترسناک نیست...* سرش رو تکون داد تا افکارش رو از خودش دور کنه و گوشیش رو برداشت تا نگاهی بندازه . کمی توی گوشیش گشت و بعد سرشو بالا اورد که یهو...
بعد از تقریبا یک ماه پارت بعدی رو گذاشتممم
میدونم که خیلی طول کشید و متاسفم چون سرم شلوغ بود و نتونستم بنویسم .
لایک و کامنت فراموش نشه اگه کم باشه پارت بعدی رو نمیزارممم😺✨
#پارت11
*شـکـارچـی*
بعد از کمی رانندگی به پل رسیدن.جیمین ماشینو پارک کرد.
-«خب حالا که قراره بدبخت شی نظرت چیه قبلش یه بستنی بخوریم؟شایدم اخرین بستنی عمرت!»
جیمین خندید و تهیونگ با مشت اروم به شونه جیمین زد
+«یااا...جیمینا انقدر حرصم مگه قراره بمیرممم؟»
-«خب شاید...» تهیونگ با اخم به جیمین نگاه کرد و دست به سینه شد. -«باشه باشه تسلیم... نگران نباش چیزی نمیشه.حالا پیاده شو بریم رو نیمکت اونجا بشینیم یکم هوا بخوره به کلت»
از ماشین پیاده شدن و به سمت نیمکت روی پل رفتن.تهیونگ نشست
-«همینجا بمون برم بستنی بگیرم و بیام.»
تهیونگ سر تکون داد و جیمین رفت به سمت مغازه اونطرف خیابون.
------------------------
جونگ کوک فرمون ماشین رو محکم گرفته بود و چشماش پر از عصبانیت بود.
-«هی جونگ کوک اروم باش...»
+«اروم باشم؟هه..نه الان دقیقا وقت مناسب برای اروم نبودنه یونگی»
وقتی ماشین جیمین پارک ایستاد جونگ کوک هم ماشینش رو کمی دورتر پارک کرد و نگاه کرد که اون دوتا به سمت نیمکت رفتن
-«میخوای چیکار کنی؟»
+«هیچی اون پسر کوچولو به جایی که ازش فرار کرده برمیگرده»
-«هی هی میفمم عصبانی هستی اما اینطوری خیلی تند پیش میری...الان برو اما فقط اول صحبت کن »
+«لعنت بهش...باشه باشه اروم پیش میرم.»
یونگی و جونگ کوک به جیمین نگاه کردن از تهیونگ دور میشد
-«الان زمان خوبیه برو»
جونگ کوک سر تکون داد و از ماشین خارج شد.
یونگی اهی کشید و به صندلیش تکیه داد.از شیشه به بیرون نگاه کرد.جایی که جیمین توی مغازه ایستاده بود و منتظر اماده شدن بستنی ها بود.یونگی نگاهی به سر تا پای جیمین کرد و با خودش زمزمه کرد*اصلا بهش نمیخوره یه پارک باشه.برعکس پدرش و برادرش اصلا ترسناک نیست...* سرش رو تکون داد تا افکارش رو از خودش دور کنه و گوشیش رو برداشت تا نگاهی بندازه . کمی توی گوشیش گشت و بعد سرشو بالا اورد که یهو...
بعد از تقریبا یک ماه پارت بعدی رو گذاشتممم
میدونم که خیلی طول کشید و متاسفم چون سرم شلوغ بود و نتونستم بنویسم .
لایک و کامنت فراموش نشه اگه کم باشه پارت بعدی رو نمیزارممم😺✨
- ۳۰۱
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط