DESTINY
DESTINY
#برگ_۱
ویو ات
بعد از دوسال بازگشت به سئول و کشور
خودم بدون برام سخت بود
امروز سالگرد پدرم بود
اما چه پدری ؟ میتونم شکنجه گر
صداش بزنم اون منو و جیمین رو
از هم جدا کرد و حالا خودش راحت
زیر خاک ها خوابیده
وقتی از فرودگاه بیرون زدم
شماره یونا رو گرفتم
ات : یونا کجایی ؟
یونا : دارم میبینمت دختر
بیا جلو تر ماشینم مشکیه
نگاهی به جلو
انداختم ماشین مشکی دنده عقب
میومد
نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم
خودش بود . یونا
از ماشین بیرون پرید و سمتم اومد
همو بغل کردیم
ات : دلم برات تنگ شده بود یونا
یونا : منم همینطور
بعد از چند مین از هم جدا شدیم
چمدون رو تو صندوق گذاشت و
یونا پشت فرمون و من صندلی
بغل راننده نشستم
یونا شروع به رانندگی کرد
یونا همونجور که وارد خیابون
بعدی میشد گفت
یونا : دختر نمیدونی اینجاها
چه خبره واقعا دلم برات تنگ شده
بود هم من و هم هانا
ات : هانا ؟ راستی هانا
چرا نیومد ؟ مشکلی براش پیش اومده؟
یونا : نه فقط بیمارستان شیفتش
بود و شلوغ بود نتونست
ات : اها
بعد از چند دقیقه با استرس و
تپش قلب گفتم
ات : ا...از...جیمین چه خبر ؟
یونا خشکش زد
یونا : آ...آه...خوبه
ات : هنوز....همین... همین بیمارستانه ؟
یونا : اره
نگاهمو به بیرون دوختم
ات : تغییری کرده ؟
یونا : ات بس کن مگه بابات
نگفته بود جیمین رو فراموش کن
قطره ی اشکی از گوشه ی
چشمم پایین اومد
ات : ولی من....من هنوز دوستش
دارم یونا....نمیدونم چجوری بعد
از اون شب دوباره تو چشاش نگاه
کنم
یونا جلوی اپارتمان ایست کرد
یونا : میدونم سخته ولی باید
قوی باشی تو میتونی ات
بابات هم دیگه نیست که مانعت بشه
#برگ_۱
ویو ات
بعد از دوسال بازگشت به سئول و کشور
خودم بدون برام سخت بود
امروز سالگرد پدرم بود
اما چه پدری ؟ میتونم شکنجه گر
صداش بزنم اون منو و جیمین رو
از هم جدا کرد و حالا خودش راحت
زیر خاک ها خوابیده
وقتی از فرودگاه بیرون زدم
شماره یونا رو گرفتم
ات : یونا کجایی ؟
یونا : دارم میبینمت دختر
بیا جلو تر ماشینم مشکیه
نگاهی به جلو
انداختم ماشین مشکی دنده عقب
میومد
نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم
خودش بود . یونا
از ماشین بیرون پرید و سمتم اومد
همو بغل کردیم
ات : دلم برات تنگ شده بود یونا
یونا : منم همینطور
بعد از چند مین از هم جدا شدیم
چمدون رو تو صندوق گذاشت و
یونا پشت فرمون و من صندلی
بغل راننده نشستم
یونا شروع به رانندگی کرد
یونا همونجور که وارد خیابون
بعدی میشد گفت
یونا : دختر نمیدونی اینجاها
چه خبره واقعا دلم برات تنگ شده
بود هم من و هم هانا
ات : هانا ؟ راستی هانا
چرا نیومد ؟ مشکلی براش پیش اومده؟
یونا : نه فقط بیمارستان شیفتش
بود و شلوغ بود نتونست
ات : اها
بعد از چند دقیقه با استرس و
تپش قلب گفتم
ات : ا...از...جیمین چه خبر ؟
یونا خشکش زد
یونا : آ...آه...خوبه
ات : هنوز....همین... همین بیمارستانه ؟
یونا : اره
نگاهمو به بیرون دوختم
ات : تغییری کرده ؟
یونا : ات بس کن مگه بابات
نگفته بود جیمین رو فراموش کن
قطره ی اشکی از گوشه ی
چشمم پایین اومد
ات : ولی من....من هنوز دوستش
دارم یونا....نمیدونم چجوری بعد
از اون شب دوباره تو چشاش نگاه
کنم
یونا جلوی اپارتمان ایست کرد
یونا : میدونم سخته ولی باید
قوی باشی تو میتونی ات
بابات هم دیگه نیست که مانعت بشه
- ۲۵۶
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط