خاطرات یک پرستار

خاطرات یک پرستار
اتاق استراحت پزشکان اورژانس آخرین اتاق سالن اورژانس بعد از اتاقهای بستری بیماران بود. یک روز صبح که اتفاقا از روزهای شلوغ هم بود و تمام تختهای بخش پر شده بود خانواده ای که معلوم بود از اهالی شهر ما نیستند و به محیط بیمارستان آشنایی ندارند، بیمارشان را برای بستری به اورژانس آوردند. همراه بیمار از من پرسید آقای پرستار مریضم را کجا بستری کنم؟ من هم که سرم به کار خودم بند بود، گفتم برید اتاق آخری ببینید جا نیست؟...... خانواده و مریض رفتند و دقایقی بعد یکی از همراه ها در حالی که یه فلاسک دستش بود اومد و بمن گفت: ببخشید آقای پرستار اتاق ما که فلاسکش چایی نداره!!!
دیدگاه ها (۱)

اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاریگج گلمه ده دیر یار یئن...

یار گونومی گؤی اسگییه توتدو کی دور منی بوشا****جوتچو گؤروبسه...

سایت فرارویک شب تا صبح را در بیمارستان لقمانساعت شلوغی مرگ د...

فراموشی 5 part

زندگينامهمحمدحسين فهميده در اول ارديبهشت 1346 در شهر قم متول...

☆سهیل به نقل از نعمت احمدی در روزنامه آرمان نوشت: طی رو...

هییییش ....بخوابین ...میام میخورمتونااااا....خب از اینجا به ...

شفایافته: کلثوم رضایی 23 ساله اهل و ساکن بهشهرتاریخ شفا: اول...

متن کامل آهنگ:خواننده: بی.ام.لیمیت @BMLIMITاین صدای بیداری ا...

متن کامل آهنگ:خواننده: بی.ام.لیمیت @BMLIMITاین صدای بیداری ا...

به به👍🏻😍𝐍𝐞𝐰 𝐩𝐨𝐬𝐭.𖥔 ݁ ˖🩷✦با لایک و کامنت هاتون خوشحالم کنید💕🧚...

«دکترینِ حَد؛ عملیاتِ بهرام محمدی علیه مافیا و مسئولانِ فاسد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط