(#قرمز_ممنوع ❤️
(#قرمز_ممنوع ❤️
#part²²
﴿ویو راوی﴾
صبح روز بعد...
ات با حال و هوایی متفاوت وارد مدرسه شد.
با اینکه سعی میکرد مثل همیشه رفتار کند، اما هر بار که شام دیشب را به یاد میآورد، ناخودآگاه لبخند کوچکی روی لبهایش مینشست.
لیا: یه چیزی شده؟
ات: نه... چرا؟
لیا: از وقتی اومدی فقط داری لبخند میزنی.
ات سریع صورتش را برگرداند.
ات: توهم زدی.
لیا: آره حتماً!
هر دو خندیدند و وارد کلاس شدند.
...
زنگ اول و دوم بدون اتفاق خاصی گذشت.
زنگ تفریح، ات و لیا روی نیمکتی در حیاط مدرسه نشسته بودند.
لیا بطری آبش را بست و با کنجکاوی پرسید:
لیا: راستی...
تو با تهیونگ آشتی کردی؟
ات لحظهای مکث کرد.
ات: فکر کنم...
دیگه مثل قبل با هم مشکل نداریم.
لیا: فقط همین؟
ات لبخند کمرنگی زد.
ات: آره... فقط همین.
اما خودش هم میدانست حقیقت کمی بیشتر از «فقط همین» بود.
...
همان لحظه جین از دور آنها را دید.
با لبخند همیشگیاش به سمتشان آمد.
جین: سلام خانمها.
لیا: سلام.
جین رو به ات کرد.
جین: شام دیشب خوش گذشت؟
ات نزدیک بود آب گلویش بپرد.
ات: ج... جین!
جین خندید.
جین: خب پرسیدم دیگه!
لیا با تعجب بین آن دو نگاه کرد.
لیا: چه شامی؟
ات با اخم به جین نگاه کرد.
ات: لازم نبود به همه بگی.
جین: من که چیزی نگفتم. خودش فهمید!
لیا با هیجان گفت:
لیا: وایسا...
شما دوتا با هم رفتین شام؟!
ات که گونههایش کمی سرخ شده بود، آهسته گفت:
ات: فقط... برای تشکر بود.
جین: آره آره... «فقط برای تشکر!»
ات با اخم بطری آبش را برداشت و وانمود کرد میخواهد به سمت جین پرت کند.
ات: جین، اگه یه کلمهی دیگه بگی...
جین سریع دو قدم عقب رفت و دستهایش را بالا برد.
جین: باشه! تسلیم... شوخی کردم!
لیا زد زیر خنده.
لیا: اولین باره میبینم یکی میتونه جین رو ساکت کنه!
جین با خنده سرش را خاراند.
جین: خب... منم گاهی جونم رو دوست دارم!
همان لحظه تهیونگ و جونگکوک از ساختمان بیرون آمدند.
جین سریع خودش را جمعوجور کرد.
تهیونگ نگاهی کوتاه به جمع انداخت.
تهیونگ: آمادهای؟
جین: برای چی؟
تهیونگ: تمرین.
جین: آخ... یادم رفته بود.
جونگکوک آرام کنار تهیونگ ایستاد و رو به ات گفت:
جونگکوک: مراقب خودت باش.
ات: حتماً.
هر سه نفر به سمت سالن ورزشی رفتند.
لیا که هنوز به آنها نگاه میکرد، آرام زیر لب گفت:
لیا: یه چیزی بین شما دوتا عوض شده...
ات نگاهش را از تهیونگ گرفت.
ات: شاید...
شاید خودمم هنوز نفهمیدم چی.
همان لحظه باد ملایمی در حیاط پیچید.
برگی قرمز از روی یکی از درختها جدا شد و درست جلوی پای ات افتاد.
ات خم شد تا آن را بردارد...
اما قبل از اینکه دستش به برگ برسد، صدای پیرمرد سرایدار مدرسه از پشت سرش آمد.
سرایدار: دخترم...
اون برگ رو برندار.
ات با تعجب برگشت.
ات: چرا؟
پیرمرد چند لحظه به برگ قرمز خیره ماند.
صورتش رنگ باخت.
سرایدار: بعضی چیزا...
بهتره همونجایی که هستن، باقی بمونن.
بدون اینکه توضیح دیگری بده، آرام از کنار ات رد شد.
ات با تعجب به برگ قرمز روی زمین نگاه کرد.
سؤالی تازه، بیصدا در ذهنش شکل گرفت...)
#part²²
﴿ویو راوی﴾
صبح روز بعد...
ات با حال و هوایی متفاوت وارد مدرسه شد.
با اینکه سعی میکرد مثل همیشه رفتار کند، اما هر بار که شام دیشب را به یاد میآورد، ناخودآگاه لبخند کوچکی روی لبهایش مینشست.
لیا: یه چیزی شده؟
ات: نه... چرا؟
لیا: از وقتی اومدی فقط داری لبخند میزنی.
ات سریع صورتش را برگرداند.
ات: توهم زدی.
لیا: آره حتماً!
هر دو خندیدند و وارد کلاس شدند.
...
زنگ اول و دوم بدون اتفاق خاصی گذشت.
زنگ تفریح، ات و لیا روی نیمکتی در حیاط مدرسه نشسته بودند.
لیا بطری آبش را بست و با کنجکاوی پرسید:
لیا: راستی...
تو با تهیونگ آشتی کردی؟
ات لحظهای مکث کرد.
ات: فکر کنم...
دیگه مثل قبل با هم مشکل نداریم.
لیا: فقط همین؟
ات لبخند کمرنگی زد.
ات: آره... فقط همین.
اما خودش هم میدانست حقیقت کمی بیشتر از «فقط همین» بود.
...
همان لحظه جین از دور آنها را دید.
با لبخند همیشگیاش به سمتشان آمد.
جین: سلام خانمها.
لیا: سلام.
جین رو به ات کرد.
جین: شام دیشب خوش گذشت؟
ات نزدیک بود آب گلویش بپرد.
ات: ج... جین!
جین خندید.
جین: خب پرسیدم دیگه!
لیا با تعجب بین آن دو نگاه کرد.
لیا: چه شامی؟
ات با اخم به جین نگاه کرد.
ات: لازم نبود به همه بگی.
جین: من که چیزی نگفتم. خودش فهمید!
لیا با هیجان گفت:
لیا: وایسا...
شما دوتا با هم رفتین شام؟!
ات که گونههایش کمی سرخ شده بود، آهسته گفت:
ات: فقط... برای تشکر بود.
جین: آره آره... «فقط برای تشکر!»
ات با اخم بطری آبش را برداشت و وانمود کرد میخواهد به سمت جین پرت کند.
ات: جین، اگه یه کلمهی دیگه بگی...
جین سریع دو قدم عقب رفت و دستهایش را بالا برد.
جین: باشه! تسلیم... شوخی کردم!
لیا زد زیر خنده.
لیا: اولین باره میبینم یکی میتونه جین رو ساکت کنه!
جین با خنده سرش را خاراند.
جین: خب... منم گاهی جونم رو دوست دارم!
همان لحظه تهیونگ و جونگکوک از ساختمان بیرون آمدند.
جین سریع خودش را جمعوجور کرد.
تهیونگ نگاهی کوتاه به جمع انداخت.
تهیونگ: آمادهای؟
جین: برای چی؟
تهیونگ: تمرین.
جین: آخ... یادم رفته بود.
جونگکوک آرام کنار تهیونگ ایستاد و رو به ات گفت:
جونگکوک: مراقب خودت باش.
ات: حتماً.
هر سه نفر به سمت سالن ورزشی رفتند.
لیا که هنوز به آنها نگاه میکرد، آرام زیر لب گفت:
لیا: یه چیزی بین شما دوتا عوض شده...
ات نگاهش را از تهیونگ گرفت.
ات: شاید...
شاید خودمم هنوز نفهمیدم چی.
همان لحظه باد ملایمی در حیاط پیچید.
برگی قرمز از روی یکی از درختها جدا شد و درست جلوی پای ات افتاد.
ات خم شد تا آن را بردارد...
اما قبل از اینکه دستش به برگ برسد، صدای پیرمرد سرایدار مدرسه از پشت سرش آمد.
سرایدار: دخترم...
اون برگ رو برندار.
ات با تعجب برگشت.
ات: چرا؟
پیرمرد چند لحظه به برگ قرمز خیره ماند.
صورتش رنگ باخت.
سرایدار: بعضی چیزا...
بهتره همونجایی که هستن، باقی بمونن.
بدون اینکه توضیح دیگری بده، آرام از کنار ات رد شد.
ات با تعجب به برگ قرمز روی زمین نگاه کرد.
سؤالی تازه، بیصدا در ذهنش شکل گرفت...)
- ۲۲۹
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط