“Love’s light in vengeance’s dark.”
“Love’s light in vengeance’s dark.”
⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...
ᎮᏗᏒᏖ..¹⁰
تهیونگ دستش را روی شانهی هر دو انداخت.
خب حالا که جمعمون کامل شده، یکی برام غذا بیاره. از صبح هیجان دیدن رفیقم نذاشته چیزی بخورم.»
جیمین با آرنج به پهلویش زد.
تو از صبح داشتی چیپس میخوردی.»
جزئیاتو ول کن.»
پسر بیصدا به دعوای همیشگی آن دو نگاه کرد.
بعد از سالها...
برای اولین بار حس کرد شاید قرار نیست این شهر فقط خاطرات تلخ برایش زنده کند.
اما پشت آن نگاه آرام...
آتشی هنوز خاموش نشده بود.
آتش انتقامی که بیست سال منتظرش مانده بود...
تهیونگ از آشپزخونه چیپسی برای خودش پیدا کرد
مزه چیپس رو توی دهنش مزه مزه کرد و گفت:
خیلی دوست دارم قیافه یوجون وقتی بفهمه تو ویلا رو خریدی ببینم »
پسر دستی به سر پشمی یک کشید و گفت:
تا الان فهمیده »
جیمین روی کاناپه نشست و گفت:
چطور ؟؟ »
جونکوک همینطور که به شعله های شومینه خیره بود گفت:
دختر اومد اینجا »
جیمین فوری گفت:
ات؟؟ »
تهیونگ خودشو روی کاناپه پرت کرد و گفت:
اوه پس فروخت ویلا تنبیه پرنسس خانم بوده »
پسر نگاهی سوالی بهش انداخت و گفت:
منظورت چیه؟؟ »
میدونی نارا، زن یوجون یه برادر کوچیکتر داره به اسم وویو، یوجون ات رو بزور با وویو نامزد کرده، ات هم کم نزاشت توی جشن تولد نارا به وویو سیلی زد »
جیمین تکیه داد و گفت:
اره صحنه دیدنی بود، تا چند روز همه درباره همین موضوع حرف میزدند »
پسر دوباره به شعله های شومینه چشم دوخت
صبح روز بعد...
نور خورشید از پنجرههای بلند عمارت داخل میتابید.
دختر روی مبل نشسته بود اما حواسش به کتابی که در دست داشت نبود.
فقط یک اسم مدام در ذهنش تکرار میشد.
جئون جونکوک...
صدای قدمهایی باعث شد سرش را بالا بیاورد.
کیان با لبخند همیشگیاش وارد سالن شد.
هنوز داری بهش فکر میکنی؟»
دختر اخم کرد.
به کی؟»
همونی که دیروز دیدی.»
فضولی نکن.»
کیان خندید و کنارش نشست.
باشه فضولی نمیکنم.»
خوبه.»
ولی از قیافهات معلومه ذهنت درگیره.»
دختر خواست جواب بده که صدای مرد دیگری در سالن پیچید.
عجب... پس هنوز درباره اون حرف میزنید؟»
هردو برگشتند.
لئون با کت قرمز و لبخندی که بیشتر شبیه تمسخر بود وارد شد.
دختر از همان لحظه اخم کرد.
لئون بدون اجازه روی مبل نشست.
فکر نمیکردم برگشتنش اینقدر مهم باشه.»
کیان آرام گفت:
لازم نیست درباره همهچیز نظر بدی.»
منم همینو درباره تو فکر میکنم.»
فضا برای لحظهای سنگین شد.
دختر چشمهایش را چرخاند.
اعصابم رو خرد نکن.»
لئون پوزخند زد.
فقط میگم مراقب باشین.»
از چی؟»
از آدمایی که بعد بیست سال برمیگردن.»
اینم پارتی جدید💞
از این به بعد شرط میزارم
۳۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
بای بای✨🌈
⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...
ᎮᏗᏒᏖ..¹⁰
تهیونگ دستش را روی شانهی هر دو انداخت.
خب حالا که جمعمون کامل شده، یکی برام غذا بیاره. از صبح هیجان دیدن رفیقم نذاشته چیزی بخورم.»
جیمین با آرنج به پهلویش زد.
تو از صبح داشتی چیپس میخوردی.»
جزئیاتو ول کن.»
پسر بیصدا به دعوای همیشگی آن دو نگاه کرد.
بعد از سالها...
برای اولین بار حس کرد شاید قرار نیست این شهر فقط خاطرات تلخ برایش زنده کند.
اما پشت آن نگاه آرام...
آتشی هنوز خاموش نشده بود.
آتش انتقامی که بیست سال منتظرش مانده بود...
تهیونگ از آشپزخونه چیپسی برای خودش پیدا کرد
مزه چیپس رو توی دهنش مزه مزه کرد و گفت:
خیلی دوست دارم قیافه یوجون وقتی بفهمه تو ویلا رو خریدی ببینم »
پسر دستی به سر پشمی یک کشید و گفت:
تا الان فهمیده »
جیمین روی کاناپه نشست و گفت:
چطور ؟؟ »
جونکوک همینطور که به شعله های شومینه خیره بود گفت:
دختر اومد اینجا »
جیمین فوری گفت:
ات؟؟ »
تهیونگ خودشو روی کاناپه پرت کرد و گفت:
اوه پس فروخت ویلا تنبیه پرنسس خانم بوده »
پسر نگاهی سوالی بهش انداخت و گفت:
منظورت چیه؟؟ »
میدونی نارا، زن یوجون یه برادر کوچیکتر داره به اسم وویو، یوجون ات رو بزور با وویو نامزد کرده، ات هم کم نزاشت توی جشن تولد نارا به وویو سیلی زد »
جیمین تکیه داد و گفت:
اره صحنه دیدنی بود، تا چند روز همه درباره همین موضوع حرف میزدند »
پسر دوباره به شعله های شومینه چشم دوخت
صبح روز بعد...
نور خورشید از پنجرههای بلند عمارت داخل میتابید.
دختر روی مبل نشسته بود اما حواسش به کتابی که در دست داشت نبود.
فقط یک اسم مدام در ذهنش تکرار میشد.
جئون جونکوک...
صدای قدمهایی باعث شد سرش را بالا بیاورد.
کیان با لبخند همیشگیاش وارد سالن شد.
هنوز داری بهش فکر میکنی؟»
دختر اخم کرد.
به کی؟»
همونی که دیروز دیدی.»
فضولی نکن.»
کیان خندید و کنارش نشست.
باشه فضولی نمیکنم.»
خوبه.»
ولی از قیافهات معلومه ذهنت درگیره.»
دختر خواست جواب بده که صدای مرد دیگری در سالن پیچید.
عجب... پس هنوز درباره اون حرف میزنید؟»
هردو برگشتند.
لئون با کت قرمز و لبخندی که بیشتر شبیه تمسخر بود وارد شد.
دختر از همان لحظه اخم کرد.
لئون بدون اجازه روی مبل نشست.
فکر نمیکردم برگشتنش اینقدر مهم باشه.»
کیان آرام گفت:
لازم نیست درباره همهچیز نظر بدی.»
منم همینو درباره تو فکر میکنم.»
فضا برای لحظهای سنگین شد.
دختر چشمهایش را چرخاند.
اعصابم رو خرد نکن.»
لئون پوزخند زد.
فقط میگم مراقب باشین.»
از چی؟»
از آدمایی که بعد بیست سال برمیگردن.»
اینم پارتی جدید💞
از این به بعد شرط میزارم
۳۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
بای بای✨🌈
- ۱۱۵
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط