ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۲۵
یک هفته بعد، جونگ کوک را از بیمارستان مرخص کردند
هنوز ضعیف بود و نمیتوانست زیاد راه برود اما لبخند روی صورتش نشسته بود و چشمهایش نور داشت
تهیونگ و سئول کنارش بودند و جیمین هم آمده بود تا آنها را بدرقه کند
جلوی بیمارستان، جیمین دستش را به سمت جونگ کوک دراز کرد
«خوشحالم برگشتی»
جونگ کوک دستش را گرفت
«ممنونم جیمین اگه تو نبودی»
جیمین خندید و گفت
«من فقط قایق رو بروندم بقیه اش با خودتون بود»
سوار ماشین شدند و به سمت خونه حرکت کردند
جونگ کوک به پنجره نگاه میکرد به درختها به خیابانها به آدمهایی که راه میرفتند
چهارده سال فقط دیوار دیده بود و حالا همه چیز تازه بود
سئول از جلو نگاهش میکرد و لبخند میزد
«اوما چطوری»
«خوبم عزیزم فقط کمی خسته»
«نیم ساعت دیگه میرسیم»
تهیونگ دستش را از روی فرمان برداشت و گذاشت روی دست جونگ کوک که روی صندلی بود
جونگ کوک نگاه کرد و تهیونگ نگاه کرد و هیچکدام حرف نزدند
اما نیازی نبود
چهارده سال سکوت کافی بود
حالا بودن کافی بود
رسیدند به خونه
برفی جلوی در نشسته بود
پیر شده بود و موهایش سفید اما چشمهایش برق داشت
وقتی جونگ کوک را دید، ایستاد
یک لحظه نگاه کرد
بعد دم تکان داد
آهسته آمد جلو
جونگ کوک زانو زد و دستش را گذاشت روی سر برفی
«برفی تو هنوز اینجایی»
برفی لیس زد دستش را
دم تکان داد و تکان داد و تکان داد
انگار که چهارده سال منتظر همین لحظه بود
سئول کنارشان زانو زد و بغلش کرد
«برفی گفتم با اوما برمیگردم راست گفتم نه»
برفی پارس کرد
تهیونگ از پشت سر نگاه میکرد و لبخند میزد
وارد خونه شدند
همه چیز مثل قبل بود اما نه مثل قبل
حالا جونگ کوک بود
حالا صدا بود
حالا زندگی بود
نشستند روی مبل و چای آوردند و برفی کنار پاهای جونگ کوک خوابید
سئول گفت
«اوما چهارده سال توی اون زیرزمین چیکار میکردی»
جونگ کوک نگاه کرد به چای و بعد به سئول
«به ماه نگاه میکردم»
«ماه»
«آره هر شب یه تکه کوچیک از آسمون رو میدیدم و بهت فکر میکردم به تهیونگ به برفی به روزهایی که همه با هم بودیم»
سئول اشک توی چشمهایش بود
«خسته نبودی»
جونگ کوک خندید و گفت
«خسته بودم ولی میدونستم یه روز میای»
تهیونگ کنارش نشست و دستش را گرفت
«دیگه هیچکس نمیتونه ببرت»
جونگ کوک نگاه کرد
«میدونم»
سکوت
اما سکوت خوبی بود
پر از نفس
پر از بودن
پر از شروع دوباره
برفی در خواب دم تکان داد
انگار میگفت حالا همه چیز درسته
حالا میتونم راحت بخوابم
چون بالاخره همه جمع شدن
چون خونه دیگه خالی نیست
چون عشق یعنی پیدا کردن همان آدم بعد از هزار بار گم شدن
حتی اگه اون آدم خودش گم شده باشد.
پارت ۲۵
یک هفته بعد، جونگ کوک را از بیمارستان مرخص کردند
هنوز ضعیف بود و نمیتوانست زیاد راه برود اما لبخند روی صورتش نشسته بود و چشمهایش نور داشت
تهیونگ و سئول کنارش بودند و جیمین هم آمده بود تا آنها را بدرقه کند
جلوی بیمارستان، جیمین دستش را به سمت جونگ کوک دراز کرد
«خوشحالم برگشتی»
جونگ کوک دستش را گرفت
«ممنونم جیمین اگه تو نبودی»
جیمین خندید و گفت
«من فقط قایق رو بروندم بقیه اش با خودتون بود»
سوار ماشین شدند و به سمت خونه حرکت کردند
جونگ کوک به پنجره نگاه میکرد به درختها به خیابانها به آدمهایی که راه میرفتند
چهارده سال فقط دیوار دیده بود و حالا همه چیز تازه بود
سئول از جلو نگاهش میکرد و لبخند میزد
«اوما چطوری»
«خوبم عزیزم فقط کمی خسته»
«نیم ساعت دیگه میرسیم»
تهیونگ دستش را از روی فرمان برداشت و گذاشت روی دست جونگ کوک که روی صندلی بود
جونگ کوک نگاه کرد و تهیونگ نگاه کرد و هیچکدام حرف نزدند
اما نیازی نبود
چهارده سال سکوت کافی بود
حالا بودن کافی بود
رسیدند به خونه
برفی جلوی در نشسته بود
پیر شده بود و موهایش سفید اما چشمهایش برق داشت
وقتی جونگ کوک را دید، ایستاد
یک لحظه نگاه کرد
بعد دم تکان داد
آهسته آمد جلو
جونگ کوک زانو زد و دستش را گذاشت روی سر برفی
«برفی تو هنوز اینجایی»
برفی لیس زد دستش را
دم تکان داد و تکان داد و تکان داد
انگار که چهارده سال منتظر همین لحظه بود
سئول کنارشان زانو زد و بغلش کرد
«برفی گفتم با اوما برمیگردم راست گفتم نه»
برفی پارس کرد
تهیونگ از پشت سر نگاه میکرد و لبخند میزد
وارد خونه شدند
همه چیز مثل قبل بود اما نه مثل قبل
حالا جونگ کوک بود
حالا صدا بود
حالا زندگی بود
نشستند روی مبل و چای آوردند و برفی کنار پاهای جونگ کوک خوابید
سئول گفت
«اوما چهارده سال توی اون زیرزمین چیکار میکردی»
جونگ کوک نگاه کرد به چای و بعد به سئول
«به ماه نگاه میکردم»
«ماه»
«آره هر شب یه تکه کوچیک از آسمون رو میدیدم و بهت فکر میکردم به تهیونگ به برفی به روزهایی که همه با هم بودیم»
سئول اشک توی چشمهایش بود
«خسته نبودی»
جونگ کوک خندید و گفت
«خسته بودم ولی میدونستم یه روز میای»
تهیونگ کنارش نشست و دستش را گرفت
«دیگه هیچکس نمیتونه ببرت»
جونگ کوک نگاه کرد
«میدونم»
سکوت
اما سکوت خوبی بود
پر از نفس
پر از بودن
پر از شروع دوباره
برفی در خواب دم تکان داد
انگار میگفت حالا همه چیز درسته
حالا میتونم راحت بخوابم
چون بالاخره همه جمع شدن
چون خونه دیگه خالی نیست
چون عشق یعنی پیدا کردن همان آدم بعد از هزار بار گم شدن
حتی اگه اون آدم خودش گم شده باشد.
- ۴۳۵
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط