زخمهای دستم را می بست ومی گفت: چرا با خود چنین کردی؟ ولی

زخمهای دستم را می بست ومی گفت: چرا با خود چنین کردی؟ ولی زخم بزرگ دلم را ندید تا بگوید چرا با توچنین کردم ...
دیدگاه ها (۱۲)

و برای شب‌های بلندِ این پاییزمثل دخترهای قدیمی با دامن‌های گ...

تلافی کن تمام نبودنت راوقتی تمام راه‌هابن بست بودمرا به خیاب...

خدایا…هر آنچه در توانم بود با تمام دلم انجام دادمو برای آنچه...

برده عمارت جئون

فکر کردی همیشه هستم. فکر کردی هر وقت برگردی، همان منم با هما...

آقای رئیس جمهور متاسفم!آقای رئیس جمهور! بخشهای مختلفی از مصا...

رمان عشق ممنوع

★彡   Part 29 彡★ کتم رو مرتب کردم و لیوان رو بالا بردم."به سل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط