راز قلدر مدرسه

راز قلدر مدرسه
پارت : ۲

صبح روز بعد، مثل همیشه مدرسه پر از سر و صدا بود. دانش‌آموزها درباره‌ی اتفاق دیروز حرف می‌زدند و هنوز هم نمی‌توانستند باور کنند یک نفر جلوی جونگ کوک ایستاده است.

تهیونگ بدون توجه به نگاه‌های اطراف وارد کلاس شد. برایش عجیب بود که فقط به خاطر یک برخورد ساده، همه این‌قدر درباره‌اش حرف می‌زنند.

او کیفش را روی میز گذاشت و نشست.

چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در کلاس باعث شد همه ساکت شوند.

جونگ کوک وارد شد.

مثل همیشه همان حالت سرد و بی‌تفاوت را داشت. اما این بار نگاهش مستقیم سمت تهیونگ رفت.

تهیونگ هم متوجه شد، اما سعی کرد اهمیت ندهد.

جیمین که کنار جونگ کوک نشسته بود، آرام گفت:
«چرا انقدر نگاهش می‌کنی؟»

جونگ کوک بدون اینکه نگاهش را بردارد جواب داد:
«هیچی.»

اما جیمین لبخند کوچکی زد. چون می‌دانست وقتی جونگ کوک می‌گوید «هیچی»، معمولاً یعنی چیزی ذهنش را درگیر کرده.

در طول کلاس، معلم از دانش‌آموزها خواست برای یک پروژه دو نفره گروه تشکیل دهند.

و درست همان لحظه، اسم دو نفر کنار هم قرار گرفت.

جئون جونگ کوک و کیم تهیونگ.

چند نفر با تعجب به هم نگاه کردند.

یکی از دانش‌آموزها زیر لب گفت:
«بدترین ترکیب ممکن...»

تهیونگ آرام نفسش را بیرون داد. انگار از همان اول می‌دانست قرار نیست راحت باشد.

بعد از کلاس، جونگ کوک کنار میز تهیونگ آمد.

«فکر نکن چون مجبوریم با هم کار کنیم، چیزی عوض شده.»

تهیونگ سرش را بالا آورد.

«منم همچین فکری نکردم.»

جوابش دوباره باعث شد جونگ کوک چند لحظه ساکت بماند.

او عادت داشت بقیه یا از او بترسند یا سعی کنند خوشحال نگهش دارند.

اما تهیونگ هیچ‌کدام نبود.

او فقط خودش بود.

روز بعد، وقتی برای انجام پروژه در کتابخانه جمع شدند، سکوت سنگینی بینشان بود.

جونگ کوک مشغول نوشتن بود و تهیونگ مشغول مرتب کردن برگه‌ها.

تا اینکه صدای خنده‌ی چند نفر از آن طرف کتابخانه آمد.

چند دانش‌آموز شروع کردند درباره‌ی تهیونگ حرف زدن.

حرف‌هایی که خوشایند نبود.

تهیونگ وانمود کرد نشنیده، اما جونگ کوک متوجه شد.

برای اولین بار، چیزی درونش از دیدن ناراحتی تهیونگ تغییر کرد.

او چیزی نگفت.

فقط نگاه سردی به آن‌ها انداخت.

و همان نگاه کافی بود تا همه ساکت شوند.

تهیونگ با تعجب به او نگاه کرد.

«تو چرا دخالت کردی؟»

جونگ کوک شانه بالا انداخت.

«اعصابم خورد شد.»

اما خودش هم نمی‌دانست چرا ناراحتی تهیونگ برایش مهم شده بود.

و این، چیزی بود که جونگ کوک از آن می‌ترسید.

چون برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

یک نفر داشت وارد دنیای بسته‌ی او می‌شد. 🖤

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۳)

راز قلدر مدرسهپارت : ۳ از آن روز به بعد، رابطه‌ی بین جونگ کو...

راز قلدر مدرسهپارت : ۴ چند روز از زمانی که تهیونگ وارد مدرسه...

راز قلدر مدرسهپارت : ۱ صدای زنگ مدرسه در راهروهای شلوغ پیچید...

#The_Bullys_Secret#رازِ_قلدر_مدرسه#پارت_معرفی اسم : رازِ قلد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط