_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
این بار لورنزو بود که گفت:
«کشته شدن؟»
«نه.»
مکث.
«بدتر.»
صدای قدمی از پشت سرشان آمد.
همه برگشتند.
راهرویی که از آن آمده بودند خالی بود.
اما روی سنگ‌های کف، رد پاهایی تازه ظاهر شده بود.
رد پاهای کوچک.
همان‌هایی که در تالار دیده بودند.
رد پاها آرام‌آرام به سمت در دوم می‌رفتند.
پاندورا گفت:
«جنا.»
ریگیلوس سر تکان داد.
«احتمالش زیاده.»
ایوان جلو رفت.
«پس در دوم.»
لورنزو دستش را گرفت.
«صبر کن.»
«چیه؟»
لورنزو به ردپاها اشاره کرد.
«رد پاها از پشت در دوم اومدن.»
ایوان مکث کرد.
پاندورا آهسته گفت:
«یعنی... جنا اول اینجا بوده.»
ریگیلوس چوبدستی‌اش را بالا آورد.
«و اگر صداهایی که شنیدیم دروغ باشن، ممکنه جنا اصلاً پشت هیچ‌کدوم از این درها نباشه.»
در همان لحظه، صدای کوبیدن آرامی از پشت در دوم شنیده شد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
بعد صدای جنا:
«پاندورا؟»
پاندورا جلو رفت.
این بار ریگیلوس مانعش نشد.
چون صدای جنا لرزان بود.
«من اینجام.»
پاندورا دستگیره را گرفت.
اما قبل از باز کردن در، صدای دیگری از پشت همان در آمد.
آرام‌تر.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط