اسم : عشقی در تاریکی جنگل
اسم : عشقی در تاریکی جنگل
پارت ۷
(از زبان راوی )
بعد از چند ساعت پیاده روی شکل جنگل داشت از اون جنگل مهآلود بیرون میومد وارد جنگلی با درختان پر از هر سبز و بوی نمناک و بویی عجیب که در فضا پیچیده بود
لوسیفر پشت سر آلستور راه میرفت از شاخه و ریشه های زیر پاهاش جاخالی میداد ... بویی که به مشامش میخورد تقریباً باعث حالت تحوه میشد ...
یکمی سرگیجه داشت ولی وقتی به الستور که انگار داره روی زمین صاف راه میره و خم به ابرو نمیاره نگاه میکرد خودش رو جمع و جور میکرد تا بتونه ادامه بده ...
جلو تر رفتن و برای استراحت توقف کردن ... زمین نمناک بود ... طبیعت قیر قابل تحملی داشت
گل هایی به شکل های مختلف وجود داشت اقلب اوقات فکر میکردی ریشه ها با گل ها دارن تکون میخورن و روی زمین میخزند ... ولی بعد از نگاه کردن به اون ها متوقف میشدند
لوسیفر نشست و کیفش رو کنارش گذاشت رو به الستور کرد و پرسید
لوسیفر « چرا نمیرسیم ... قرار این راه تا ابد ادامه داشته باشه ؟»
الستور لبخندش عریض تر شد « تا هر چقدر هم که ادامه داشته باشه تو باید این راه رو بیای نکنه دوباره به یاد آوری نیاز داری؟»
لوسیفر به نشونه نه دستاشو توی هوا تکون داد « نه ! نه ! فقط از این جنگل بدم میاد ... مدام یه بوی عجیب از این درخت ها و این گل ها بیرون میاد که باعث میشه سر گیجه بگیرم ... »
الستور حرفش رو قطع میکنه « گفتی بویی رو حس میکنی ! چی .. از کجا ؟!»
لوسیفر به دار و درخت ناموزون اشاره کرد الستور جلو رفت تا بررسی کند در همین حین از کنار لوسیفر صدای خس خس اومد
لوسیفر زیر چشمی نگاهش کرد و بعد دو باره به الستور ولی شوکه شد و یکباره به سمت صدا چرخید
یکی از شاخه ها داشت کیف لوسیفر رو میکشید
لوسیفر فریاد زد « هی ولش کن !»
تا بند کیف رو گرفت از بین بوته ها یه گل گوشت خوار بزرگ بیرون اومد و گازی از دهنش بیرون اومد لوسیفر سر گیجه گرفت و به زمین افتاد گل دست لوسیفر رو گرفت و کشید داخل الستور متوجه فریاد لوسیفر شده بود سعی کرد با چاقو بخش های مخطلف گل رو جدا کنه ولی ریشه های گل وصل پا عمل کردن و گل پا به فرار گذاشت
الستور دوید سمت گل
لوسیفر که سعی میکرد دستش رو آزاد که با صدای لرزون کمک خواست « الـستور ... کمکم کن ! »
گل ایستاد و با صدای فریادی گوش خراش سر الستور داد زد
ولی الستور همانجا واینستاد اون اهریمن این جنگل بود شکل الستور برای چند ثانیه تعقیر کرد شاخ های گوزن و چشم های قرمز شده و گوش ...
سایه هایی بین گل پیچیدن و گل رو خفه کرد و به زمینش زد الستور به حالت عادی برگشت و به سمت گل دوست دست لوسیفر رو دید ،گل را با چاقو که داشت تکه تکه کرد و دست لوسیفر گرفت و بلند کرد ... لوسیفر برای چند لحظه ای خشکش زد ...
بعد از فراری کوتاه پشت یه درخت که تنه قول پیکری داشت قایم شدن ...
لوسیفر نفسی که متوجه نشده بود حبسش کرده رو بیرون داد و به دستش که غرق خون بود نگاه کرد
الستور جلو اومد و پانداژ و دارویی رو از کیف بیرون آورد و به زخم دست لوسیفر رسیدگی کرد
اون با لطافتی که با خشم چند دقیقه پیش در تضاد کامل بود دست لوسیفر رو پانسمان میکرد کارش که تموم شد بلاخره نفس کشید ... به پشت سرشون نگاه کرد گل اونا رو تعقیب نکرده بود ظاهراً که اینجوری بود
صدای رود خونه ای پایین به گوش میرسید خش خش ریشه ها هنوز از بین نرفته بود الستور داشت نگاه میکرد که دست لوسیفر رو روی شونه اش احساس کرد
سریع برگشت و لوسیفر رو دود که بین ریشه های گل گیر کرده بود و کل با جیغ اونا رو پیدا کرد الستور سریع ریشه هارو برید و لوسیفر رو از کمر گرفت و بلند کرد و از کنار پرتگاه که همون نزدیکی بود توی رود پرید ...
...
ادامه دارد ... 😌
پارت ۷
(از زبان راوی )
بعد از چند ساعت پیاده روی شکل جنگل داشت از اون جنگل مهآلود بیرون میومد وارد جنگلی با درختان پر از هر سبز و بوی نمناک و بویی عجیب که در فضا پیچیده بود
لوسیفر پشت سر آلستور راه میرفت از شاخه و ریشه های زیر پاهاش جاخالی میداد ... بویی که به مشامش میخورد تقریباً باعث حالت تحوه میشد ...
یکمی سرگیجه داشت ولی وقتی به الستور که انگار داره روی زمین صاف راه میره و خم به ابرو نمیاره نگاه میکرد خودش رو جمع و جور میکرد تا بتونه ادامه بده ...
جلو تر رفتن و برای استراحت توقف کردن ... زمین نمناک بود ... طبیعت قیر قابل تحملی داشت
گل هایی به شکل های مختلف وجود داشت اقلب اوقات فکر میکردی ریشه ها با گل ها دارن تکون میخورن و روی زمین میخزند ... ولی بعد از نگاه کردن به اون ها متوقف میشدند
لوسیفر نشست و کیفش رو کنارش گذاشت رو به الستور کرد و پرسید
لوسیفر « چرا نمیرسیم ... قرار این راه تا ابد ادامه داشته باشه ؟»
الستور لبخندش عریض تر شد « تا هر چقدر هم که ادامه داشته باشه تو باید این راه رو بیای نکنه دوباره به یاد آوری نیاز داری؟»
لوسیفر به نشونه نه دستاشو توی هوا تکون داد « نه ! نه ! فقط از این جنگل بدم میاد ... مدام یه بوی عجیب از این درخت ها و این گل ها بیرون میاد که باعث میشه سر گیجه بگیرم ... »
الستور حرفش رو قطع میکنه « گفتی بویی رو حس میکنی ! چی .. از کجا ؟!»
لوسیفر به دار و درخت ناموزون اشاره کرد الستور جلو رفت تا بررسی کند در همین حین از کنار لوسیفر صدای خس خس اومد
لوسیفر زیر چشمی نگاهش کرد و بعد دو باره به الستور ولی شوکه شد و یکباره به سمت صدا چرخید
یکی از شاخه ها داشت کیف لوسیفر رو میکشید
لوسیفر فریاد زد « هی ولش کن !»
تا بند کیف رو گرفت از بین بوته ها یه گل گوشت خوار بزرگ بیرون اومد و گازی از دهنش بیرون اومد لوسیفر سر گیجه گرفت و به زمین افتاد گل دست لوسیفر رو گرفت و کشید داخل الستور متوجه فریاد لوسیفر شده بود سعی کرد با چاقو بخش های مخطلف گل رو جدا کنه ولی ریشه های گل وصل پا عمل کردن و گل پا به فرار گذاشت
الستور دوید سمت گل
لوسیفر که سعی میکرد دستش رو آزاد که با صدای لرزون کمک خواست « الـستور ... کمکم کن ! »
گل ایستاد و با صدای فریادی گوش خراش سر الستور داد زد
ولی الستور همانجا واینستاد اون اهریمن این جنگل بود شکل الستور برای چند ثانیه تعقیر کرد شاخ های گوزن و چشم های قرمز شده و گوش ...
سایه هایی بین گل پیچیدن و گل رو خفه کرد و به زمینش زد الستور به حالت عادی برگشت و به سمت گل دوست دست لوسیفر رو دید ،گل را با چاقو که داشت تکه تکه کرد و دست لوسیفر گرفت و بلند کرد ... لوسیفر برای چند لحظه ای خشکش زد ...
بعد از فراری کوتاه پشت یه درخت که تنه قول پیکری داشت قایم شدن ...
لوسیفر نفسی که متوجه نشده بود حبسش کرده رو بیرون داد و به دستش که غرق خون بود نگاه کرد
الستور جلو اومد و پانداژ و دارویی رو از کیف بیرون آورد و به زخم دست لوسیفر رسیدگی کرد
اون با لطافتی که با خشم چند دقیقه پیش در تضاد کامل بود دست لوسیفر رو پانسمان میکرد کارش که تموم شد بلاخره نفس کشید ... به پشت سرشون نگاه کرد گل اونا رو تعقیب نکرده بود ظاهراً که اینجوری بود
صدای رود خونه ای پایین به گوش میرسید خش خش ریشه ها هنوز از بین نرفته بود الستور داشت نگاه میکرد که دست لوسیفر رو روی شونه اش احساس کرد
سریع برگشت و لوسیفر رو دود که بین ریشه های گل گیر کرده بود و کل با جیغ اونا رو پیدا کرد الستور سریع ریشه هارو برید و لوسیفر رو از کمر گرفت و بلند کرد و از کنار پرتگاه که همون نزدیکی بود توی رود پرید ...
...
ادامه دارد ... 😌
- ۱۱۸
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط