سناریوی شماره

{سناریوی شماره ۱}
|| پارت بیست هشت ||
نام سناریوی:
《دوست دارم 》

شتو "
مگه تو وقتی دیدیش فهمیدی !؟🗿🪧(🙈😎)
(باکوگو =🤔+🤬)
باکوگو "
خفه شووووووو پرووووو ی دو تیکهههههه 💢

صدایی ضعیف به گوش می‌رسید
یومی "
آهاییییی من زخمی شدم نه شما ها که داد می زندی ها !
باکوگو "
احمق بیداری ؟ پاشو بینم حواست کو ؟ جاش گزاشتی خونه ؟
یومی "
خب پس زندم اگه هم مردم قطعا توی جهنم هستم
‌....
شتو "
نه اینجا جهنم نیست دنیایی که باکوگو کاتسوکی توش🗿🎀

باکوگو داره مقاومت میکنه که شتو رو با هوا یک سان نکنه 💢💥

نویسنده " از عمد به جای خاک نوشتم هوای میچی چرا ؟ چون دلم میخواد 😶‍🌫️ والا به خدا

باکوگو " های میتونی راه بری ؟
یومی " فک کنم .... آره میتونم
باکوگو " (دساش رو کرد تو جیبش)
خب خوبه راه بیوفت باید برین جلو تر تا حساب اون حرو***دها رو برسیم و دهنشون رو س**س کنین

نویسنده " کاتسوکی جان اگه با همین فرمون پیش بری کلا سانسور میشی
باکوگو " خب با چه حقی منو سانسور میکنی نفلهههههههههههه
نویسنده " با این حق که نمیخوام خودم سانسور شم
باکوگو " آها از اون لحاظ باشه مشکلی نی ولی تو حق نداری منو سانسور کنی نفلهههههههههه
نویسنده " بله کاملا حق با شماست ببخشید بریم سراغ داستان ؟ 😑
باکوگو " هه باشه

ادامه داستان

کمی که جلو تر رفتن دیدن همه جا ساکت
شتو گفت " باید بریم سراغ مرکز اردوگاه اینجا باشیم فایده ای نداره
باکوگو ‌" آفرین نفله دوتیکه بالاخره به یه دردی خوردی
حالا راه بیوفت تا راهت ننداخته 🤬

ادامه دارد
دیدگاه ها (۳)

*داستانک من *آلمایت : میدوریا جوان باکوگو جوان ی لحظه بیاین ...

{سناریوی شماره ۵} ||پارت سیزدهم || نام سناریوی:《هوی احمق ....

مدل دکو گفتن های باکوگو 😅😂 🎀✨️📌

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط