In the Embrace of Darkness
In the Embrace of Darkness
PART 5 |
ساعت هفت صبح.
عمارت در سکوت فرو رفته بود؛ خدمه مشغول کارهایشان بودند و نگهبانها مثل مجسمه جلوی درها ایستاده بودند.
همهچیز آرام بود.
تا اینکه صدایی از طبقهی چهارم بلند شد.
+ نههههه! این دیگه چه وضعشه؟!
چند خدمتکار با وحشت سرشان را بالا گرفتند.
' باز شروع کرد...
' هنوز صبح نشده!
---
داخل اتاق، جونگکوک با موهای آشفته جلوی آینه ایستاده بود.
+من با این موها کجا برم؟! این مو نیست، لونهی پرندهست!
سعی کرد موهایش را مرتب کند.
بدتر شد.
+عالی شد. حالا پرنده هم میتونه اینجا زندگی کنه.
صدای تقهای به در خورد.
+اگه برای گرفتن شکلاتهام اومدین، من مُردم!
در باز شد و خدمتکاری وارد شد.
' صبح بخیر، آقای جونگکوک. ارباب منتظرتون هستن.
جونگکوک به ساعت نگاه کرد.
+ساعت هفت صبح؟! این مرد اصلاً خواب نداره؟!
' ارباب به خواب نیازی ندارن.
جونگکوک با تأسف سر تکان داد.
+بیچاره... پس حتی نمیتونه خواب ببینه یه آدم مهربون شده.
خدمتکار لبش را گاز گرفت تا نخندد.
' لطفاً آماده بشین.
+صبحونه چی؟
' در تالار منتظرتونه.
چشمهای جونگکوک برق زد.
+ چرا از اول نگفتی؟! پنج دقیقه وقت بده به این زیبایی طبیعی رسیدگی کنم!
---
تالار غذاخوری
تهیونگ پشت میز بلندی نشسته بود. لباس سیاهش مرتب بود و موهایش حتی یک تار هم بههمریخته نبود.
جونگکوک وارد شد و همان لحظه ایستاد.
به تهیونگ نگاه کرد.
بعد به لباس خودش.
بعد دوباره به تهیونگ.
+ یه سؤال دارم.
_ نه.
+هنوز نپرسیدم!
_ جوابش نه.
جونگکوک صندلی را عقب کشید و نشست.
+شما واقعاً آدم رو عصبی میکنین. اگه یه روز ازدواج کنین، همسرتون بدبخت میشه.
تهیونگ فنجانش را روی میز گذاشت.
_ من ازدواج نمیکنم.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
+چرا؟ کسی قبول نکرده؟
سکوت.
یکی از خدمتکارها سینی را چنان محکم گرفت که نزدیک بود از دستش بیفتد.
تهیونگ آرام سرش را بلند کرد.
_ چی گفتی؟
جونگکوک فوراً لبخند زد.
+گفتم چه تصمیم عاقلانهای! ازدواج مسئولیت داره، خرج داره، تازه باید ظرف هم بشوری!
_ من به ظرف شستن نیازی ندارم.
+ معلومه. احتمالاً ظرفها خودشون از ترس تمیز میشن.
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
_ غذا بخور.
جونگکوک با اشتیاق به میز نگاه کرد.
نان تازه، میوه، تخممرغ و چند غذای مختلف روی میز چیده شده بودند.
+وای... من رسماً عاشق این زندانم!
_ اینجا زندان نیست.
+ در قفله، پنجرهها قفلن، نگهبان دارین و من اجازهی خروج ندارم. پس اسمش چیه؟ اقامتگاه تفریحی؟
تهیونگ با بیحوصلگی جواب داد:
_بخور، قبل از اینکه نظرم عوض بشه.
جونگکوک فوراً مشغول خوردن شد.
+چشم، ارباب عزیزم!
تهیونگ قاشقش را متوقف کرد.
_ دوباره اینطوری صدام کنی، صبحونهات رو میگیرم.
جونگکوک نانش را محکم بغل کرد.
+به غذا دست نزن! هر کاری میخوای با خودم بکن!
---
چند دقیقه بعد، جونگکوک تقریباً تمام صبحانهاش را خورده بود.
تهیونگ پوشهای سیاه روی میز گذاشت.
_ باید دربارهی دلیل حضورت در اینجا حرف بزنیم.
جونگکوک در حال نوشیدن آب بود.
+اگه قراره بگی پول صبحونه رو باید بدم، من کارت بانکی همراهم نیست.
_ ساکت باش و گوش کن.
جونگکوک لیوانش را گذاشت.
+باشه.
تهیونگ پوشه را باز کرد.
_ تو به این قلمرو آورده شدی چون وجودت برای ما اهمیت داره.
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
+یعنی من خاصم؟
_ به یک معنا.
لبخند بزرگی روی صورت جونگکوک نشست.
+ میدونستم! مامانم همیشه میگفت من یه روزی به جایی میرسم!
تهیونگ سرد جواب داد:
_ نگفتم به جای خوبی میرسی.
لبخند جونگکوک محو شد.
+ میشد این قسمت رو نگین؟ داشتم از خودم خوشم میاومد.
تهیونگ پوشه را بست.
_ فعلاً باید اینجا بمونی و از دستورات من پیروی کنی.
جونگکوک انگشتهایش را شمرد.
+غذا دارم؟
_ بله.
+تخت دارم؟
_ بله.
+اینترنت؟
_ خیر.
جونگکوک دستش را روی قلبش گذاشت.
+ پس این دیگه زندگی نیست، شکنجهست!
تهیونگ از جایش بلند شد.
_ بعد از صبحانه، من رو همراهی میکنی.
+ کجا؟
_ به بخش ممنوعهی عمارت.
جونگکوک فوراً هیجانزده شد.
+ بخش ممنوعه؟! اونجا گنج دارین؟ اژدها؟ کتاب جادو؟ اتاق شکنجه؟!
تهیونگ به او خیره شد.
_ چرا اتاق شکنجه رو با این اشتیاق گفتی؟
+چون میخوام بدونم چرا همهتون اینقدر بداخلاقین. شاید دلیلش همونجاست!
تهیونگ به سمت خروجی رفت.
_ پنج دقیقه دیگه آماده باش.
جونگکوک هم بلند شد و دنبالش راه افتاد.
+ته
تهیونگ ایستاد.
_ چند بار بگم من رو اینطوری صدا نزن؟
+ باشه، آقای تهیونگ!
_ ...
آقای شیطان؟
تهیونگ بدون جواب دادن راه افتاد.
جونگکوک لبخند زد و دنبالش رفت.
+فکر کنم کمکم داریم با هم دوست میشیم! .
PART 5 |
ساعت هفت صبح.
عمارت در سکوت فرو رفته بود؛ خدمه مشغول کارهایشان بودند و نگهبانها مثل مجسمه جلوی درها ایستاده بودند.
همهچیز آرام بود.
تا اینکه صدایی از طبقهی چهارم بلند شد.
+ نههههه! این دیگه چه وضعشه؟!
چند خدمتکار با وحشت سرشان را بالا گرفتند.
' باز شروع کرد...
' هنوز صبح نشده!
---
داخل اتاق، جونگکوک با موهای آشفته جلوی آینه ایستاده بود.
+من با این موها کجا برم؟! این مو نیست، لونهی پرندهست!
سعی کرد موهایش را مرتب کند.
بدتر شد.
+عالی شد. حالا پرنده هم میتونه اینجا زندگی کنه.
صدای تقهای به در خورد.
+اگه برای گرفتن شکلاتهام اومدین، من مُردم!
در باز شد و خدمتکاری وارد شد.
' صبح بخیر، آقای جونگکوک. ارباب منتظرتون هستن.
جونگکوک به ساعت نگاه کرد.
+ساعت هفت صبح؟! این مرد اصلاً خواب نداره؟!
' ارباب به خواب نیازی ندارن.
جونگکوک با تأسف سر تکان داد.
+بیچاره... پس حتی نمیتونه خواب ببینه یه آدم مهربون شده.
خدمتکار لبش را گاز گرفت تا نخندد.
' لطفاً آماده بشین.
+صبحونه چی؟
' در تالار منتظرتونه.
چشمهای جونگکوک برق زد.
+ چرا از اول نگفتی؟! پنج دقیقه وقت بده به این زیبایی طبیعی رسیدگی کنم!
---
تالار غذاخوری
تهیونگ پشت میز بلندی نشسته بود. لباس سیاهش مرتب بود و موهایش حتی یک تار هم بههمریخته نبود.
جونگکوک وارد شد و همان لحظه ایستاد.
به تهیونگ نگاه کرد.
بعد به لباس خودش.
بعد دوباره به تهیونگ.
+ یه سؤال دارم.
_ نه.
+هنوز نپرسیدم!
_ جوابش نه.
جونگکوک صندلی را عقب کشید و نشست.
+شما واقعاً آدم رو عصبی میکنین. اگه یه روز ازدواج کنین، همسرتون بدبخت میشه.
تهیونگ فنجانش را روی میز گذاشت.
_ من ازدواج نمیکنم.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
+چرا؟ کسی قبول نکرده؟
سکوت.
یکی از خدمتکارها سینی را چنان محکم گرفت که نزدیک بود از دستش بیفتد.
تهیونگ آرام سرش را بلند کرد.
_ چی گفتی؟
جونگکوک فوراً لبخند زد.
+گفتم چه تصمیم عاقلانهای! ازدواج مسئولیت داره، خرج داره، تازه باید ظرف هم بشوری!
_ من به ظرف شستن نیازی ندارم.
+ معلومه. احتمالاً ظرفها خودشون از ترس تمیز میشن.
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
_ غذا بخور.
جونگکوک با اشتیاق به میز نگاه کرد.
نان تازه، میوه، تخممرغ و چند غذای مختلف روی میز چیده شده بودند.
+وای... من رسماً عاشق این زندانم!
_ اینجا زندان نیست.
+ در قفله، پنجرهها قفلن، نگهبان دارین و من اجازهی خروج ندارم. پس اسمش چیه؟ اقامتگاه تفریحی؟
تهیونگ با بیحوصلگی جواب داد:
_بخور، قبل از اینکه نظرم عوض بشه.
جونگکوک فوراً مشغول خوردن شد.
+چشم، ارباب عزیزم!
تهیونگ قاشقش را متوقف کرد.
_ دوباره اینطوری صدام کنی، صبحونهات رو میگیرم.
جونگکوک نانش را محکم بغل کرد.
+به غذا دست نزن! هر کاری میخوای با خودم بکن!
---
چند دقیقه بعد، جونگکوک تقریباً تمام صبحانهاش را خورده بود.
تهیونگ پوشهای سیاه روی میز گذاشت.
_ باید دربارهی دلیل حضورت در اینجا حرف بزنیم.
جونگکوک در حال نوشیدن آب بود.
+اگه قراره بگی پول صبحونه رو باید بدم، من کارت بانکی همراهم نیست.
_ ساکت باش و گوش کن.
جونگکوک لیوانش را گذاشت.
+باشه.
تهیونگ پوشه را باز کرد.
_ تو به این قلمرو آورده شدی چون وجودت برای ما اهمیت داره.
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
+یعنی من خاصم؟
_ به یک معنا.
لبخند بزرگی روی صورت جونگکوک نشست.
+ میدونستم! مامانم همیشه میگفت من یه روزی به جایی میرسم!
تهیونگ سرد جواب داد:
_ نگفتم به جای خوبی میرسی.
لبخند جونگکوک محو شد.
+ میشد این قسمت رو نگین؟ داشتم از خودم خوشم میاومد.
تهیونگ پوشه را بست.
_ فعلاً باید اینجا بمونی و از دستورات من پیروی کنی.
جونگکوک انگشتهایش را شمرد.
+غذا دارم؟
_ بله.
+تخت دارم؟
_ بله.
+اینترنت؟
_ خیر.
جونگکوک دستش را روی قلبش گذاشت.
+ پس این دیگه زندگی نیست، شکنجهست!
تهیونگ از جایش بلند شد.
_ بعد از صبحانه، من رو همراهی میکنی.
+ کجا؟
_ به بخش ممنوعهی عمارت.
جونگکوک فوراً هیجانزده شد.
+ بخش ممنوعه؟! اونجا گنج دارین؟ اژدها؟ کتاب جادو؟ اتاق شکنجه؟!
تهیونگ به او خیره شد.
_ چرا اتاق شکنجه رو با این اشتیاق گفتی؟
+چون میخوام بدونم چرا همهتون اینقدر بداخلاقین. شاید دلیلش همونجاست!
تهیونگ به سمت خروجی رفت.
_ پنج دقیقه دیگه آماده باش.
جونگکوک هم بلند شد و دنبالش راه افتاد.
+ته
تهیونگ ایستاد.
_ چند بار بگم من رو اینطوری صدا نزن؟
+ باشه، آقای تهیونگ!
_ ...
آقای شیطان؟
تهیونگ بدون جواب دادن راه افتاد.
جونگکوک لبخند زد و دنبالش رفت.
+فکر کنم کمکم داریم با هم دوست میشیم! .
- ۱۷۳
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط