ماه منی امّا خودت این را نمی‌دانی

ماه منی امّا خودت این را نمی‌دانی
دست مرا از بازیِ چشمم نمی‌خوانی
بیماری دل را سکوتت حادتر کرده
شاید که دیگر دیر باشد واژه‌درمانی
آنقدر بیهوده زدم بر سینه سنگت را
در من فروپاشید یک دیوارِ انسانی
احساس جوشانم در آغوش تو میرا شد
عادت به هم کردند رود و سدّ سیمانی
من روح بی آلایش یک روستایی را
گم کرده‌ام در ظلمت یک چشمِ تهرانی
لطفی ندارد صاف بودن مثل آیینه
وقتی به تصویرت نداری میل چندانی
دیدگاه ها (۲۱)

چه شب هایی که بیدارم سحرشاید به بالینمخیالش  از دری  آید  بِ...

یک اشارت کن، اگر بر من تو سر دیدی بگوروز و شب از داغ دوری گر...

عشقمان آبی‌ست بگذارند اگر!مملو از نابی‌ست بگذارند اگر!زیرِ ا...

هرچه کردم با نگاهت ، مهربان باشم ،نشد!بر زلال چشم احساست ، ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط