لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت⁴³

ویو جونگ‌کوک
نیمه‌شب گذشته بود.
سلین هنوز خواب بود.
پزشک مخفی‌مون گفته بود حالش پایدار شده، اما هنوز باید استراحت می‌کرد.
کنار پنجره ایستاده بودم و شهر رو نگاه می‌کردم.
یونگی وارد اتاق شد.

° خبری از رایان؟

نگاهم رو از پنجره برنداشتم.

• نه.

چند ثانیه سکوت کرد.

° فرار کرده؟

لبخند سردی زدم.

• نه.

برگشتم سمتش.

• رایان فرار نمی‌کنه.

° پس؟

آروم گفتم:

• منتظره.

یونگی ابروش رو بالا برد.

° منتظر چی؟

• اینکه فکر کنیم برنده شده.

پرونده‌ای رو از روی میز برداشتم.

• و دقیقاً همین اشتباه رو می‌خوام.


ویو یونگی
پرونده رو از دستش گرفتم.
داخلش چند عکس بود.
عکس رایان...
عکس چند نفر دیگه...
و در آخر...
عکس یه ساختمان متروکه.

° این کجاست؟

جونگ‌کوک جواب داد:

• جایی که رایان فکر می‌کنه هیچ‌کس پیداش نمی‌کنه.

لبخند زدم.

° پس می‌ریم سراغش؟

جونگ‌کوک نگاهی به سلین انداخت.
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد اسلحه‌اش رو برداشت.

• نه.

با تعجب نگاهش کردم.

° نه؟

• اول باید بفهمیم چرا به سلین شلیک کرد.

پرونده رو بستم.

• رایان فقط یه آدم عصبانی نیست.

نگاهش سرد شد.

• یکی پشتشه.


ویو کلارا
از پشت در، حرف‌هاشون رو شنیدم.
آروم وارد اتاق شدم.

~ یعنی دوباره می‌خواین برین؟

جونگ‌کوک نگام کرد.

• تو اینجا بمون.

~ ولی...

یونگی حرفم رو قطع کرد.

° این یکی خطرناکه.

اخم کردم.

~ منم می‌تونم کمک کنم!

یونگی چند ثانیه نگام کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:

° دقیقاً به همین دلیله که باید اینجا بمونی.

~ یعنی چی؟

° چون اگه اتفاقی برات بیفته...

جمله‌ش نصفه موند.
نگاهش رو ازم گرفت.
من هم چیزی نگفتم.
اما برای اولین بار...
فهمیدم نگرانی توی صدای آدمی مثل یونگی چقدر عجیب به نظر می‌رسه.


ویو جونگ‌کوک
قبل از اینکه از اتاق خارج بشم...
نگاهم برای آخرین بار روی سلین افتاد.

آروم نزدیکش شدم.
بی اختیار بینیم رو بین موهاش فرو بردم
چشامو بسام و دم عمیقی گرفتم

• وقتی بیدار شدی...
من برمی‌گردم.

مکث کردم.

• قول میدم.

بعد برگشتم سمت یونگی.

° بریم.

در مخفیگاه بسته شد.
ماشین مشکی توی تاریکی شب حرکت کرد.
چند دقیقه سکوت بینمون بود.
بعد یونگی گفت:

° یه چیزی عجیبه.

• چی؟

° از وقتی سلین وارد زندگیت شده...
دیگه مثل قبل نیستی.

نگاهش کردم.

• شاید.

° پشیمونی؟

لبخند زدم.

• نه.

چند ثانیه سکوت بود

°سلین نقطه ضعفت شده

لبخندی رو لبم نشست

•نه
سلین نقطه قوت منه

یونگی نگاهی بهم انداخت و جوابی نداد


ویو مرد ناشناس
روی صندلی ماشین نشسته بودم.
گوشی‌ام لرزید.
پیام روی صفحه ظاهر شد:

«جونگ‌کوک و یونگی حرکت کردن.»

لبخند زدم.

؟: عالیه...

گوشی رو کنار گذاشتم.
جلوی من...
یک مانیتور روشن بود
تصویر مخفیگاه روی صفحه دیده می‌شد.
دوربین کوچکی که هیچ‌کدومشون از وجودش خبر نداشتن...
هنوز فعال بود.

؟: شما فکر می‌کنید دارین منو شکار می‌کنید...

لبخندم عمیق‌تر شد.

؟: ولی از همون لحظه‌ای که وارد اون خونه شدید...
من داشتم شما رو تماشا می‌کردم.

نگاهم روی تصویر سلین ثابت موند.

؟: و حالا...
وقتشه بفهمم...
جونگ‌کوک برای محافظت از کسی که دوستش داره...
تا کجا حاضر میشه پیش بره.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

لبخند قاتلپارت⁴⁴ویو جونگ‌کوکبارون آروم روی شیشه ماشین می‌خور...

لبخند قاتلپارت⁴⁵ویو جونگ‌کوکچند ثانیه بعد، چراغ‌ها دوباره رو...

پارت⁴²ویو یونگیصدای آژیر پلیس هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.به جونگ...

لبخند قاتلپارت⁴¹ویو جونگ‌کوکسلین روی زمین افتاده بود.چند لحظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط