🍓 مشتری همیشگی 🍰
🍓 مشتری همیشگی 🍰
پارت ۸
آن شب گوشی نامیرا زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
پیام:
«سلام. مشتری بار بیشمارم.»
نامیرا خندید.
«از کجا شمارهمو آوردی؟»
جواب آمد:
«از یکی از کارکناتون.»
نامیرا:
«خیلی بیاجازه شماره میدن.»
تهیونگ:
«پس پاکش میکنم.»
نامیرا چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
بعد نوشت:
«نه.»
تهیونگ:
«نه؟»
«پاک نکن.»
سه نقطه ظاهر شد.
«پس اجازه دارم گاهی پیام بدم؟»
نامیرا لبخند زد.
«گاهی.»
تهیونگ:
«شب بخیر، نامیرا.»
نامیرا:
«شب بخیر، تهیونگ.»
و آن شب...
هیچکدام زود نخوابیدند.
🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓
پارت ۸
آن شب گوشی نامیرا زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
پیام:
«سلام. مشتری بار بیشمارم.»
نامیرا خندید.
«از کجا شمارهمو آوردی؟»
جواب آمد:
«از یکی از کارکناتون.»
نامیرا:
«خیلی بیاجازه شماره میدن.»
تهیونگ:
«پس پاکش میکنم.»
نامیرا چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
بعد نوشت:
«نه.»
تهیونگ:
«نه؟»
«پاک نکن.»
سه نقطه ظاهر شد.
«پس اجازه دارم گاهی پیام بدم؟»
نامیرا لبخند زد.
«گاهی.»
تهیونگ:
«شب بخیر، نامیرا.»
نامیرا:
«شب بخیر، تهیونگ.»
و آن شب...
هیچکدام زود نخوابیدند.
🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓
- ۱۲۰
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط