حتما بادیگارد بهشون گفته بود مه اینا از اون مهمون های مهم

حتما بادیگارد بهشون گفته بود مه اینا از اون مهمون های مهم و قابل احترام نیستن. فقط دو تا بدبخت بیچاره هستن که اتفاقی اینجان!
چیزی برای آویزون کردن نداشتن و همینطور حرفی برای زدن بهم برای همین قدم به قدم جلو رفتن
یوشیرو رفت و در بزرگی که جلوشون بود رو باز کرد. کامیل هم مث یه بچه اردک تیر خورده دنبالش رفت
در باز شد و نوری شدید چهرشو زد همراه اون موج گرمی از هوای داخل به بدن یخ کرده ش خورد. تا حدودی از نگرانی و ترسش کم کرد
همیشه از گرما حس خوبی می‌گرفت
خانوشون همیشه سرد بود به موکت درست حسابی که نداشتن
و هم یوشیرو نمیذاشت از شوفاژ استفاده کنن و بادگیر بودن ساختمون شون هم باعث می‌شد خونه مث سردخونه بشه
از این گرمای یهویی کم کم داشت حالش سرجاش میومد که یهو متوجه فضای اطرافش شد
کامیل خشکش زد! اینم از دومین شوک امروز! تازه فهمید که چقدر اشتباه کرده! از معماری گرفته تا مهمونا همه یه سر و گردن که هیچ هزارتا پله از اون و شوهرش بالاتر بودن
زن ها و مردها، از جوون گرفته تا پیر همشون خیلی شیک و محترم هرکدوم هرجای مراسم نشسته بودن
دقیقا مثل باغ که خیلی بزرگ بود و تو دید کامیل جا نمی‌گرفت ویلا حتی بزرگتر از باغ بود و همه توش راحت جا شده بودن
تعدادشون انقد زیاد بود که سالت براشون یکم کوچیک میشد هرکس مشغول حرف و صحبت با دیگری بود
میزهای گرد تو هرجای سالن بود و گاه گاه صدای مردم بلند میشد و گاهی صدای قهقه میومد
مثل مراسم های عروسی بود
نه از اونایی که کامیل حتی نتونست برگزار کنه. از اون مراسم عروسی هایی که تو فیلما بود و عکسشون تو روزنامه چاپ میشد و از اون درست و حسابیا بود
کت و شلوار مردها و موهای شینیون شده ی زن ها باعث خجالت کامیل شد
اینکه چطور اون و شوهر بی سر و پا و بدتیپش به اینجا اومده بودن
با لباس های خودش نگا کرد لباس ها تو تنش زار میزدن و دستکش ها خیلی زشت و قدیمی بنظر می‌رسیدن
همه خانم ها خیلی شیک و پیک بودن. لباس های مجلل و آرایش آنچنانی نداشتن
موهاشون از دم طلایی رنگ شده و خوش حالت بود
هیچکدومشون مثل کامیل موهای موعج و گره خورده با رنگ سفید نداشتن. راستش موهای کامیل دقیقا به سفیدی برف بود و ابریشمی دیده می‌شد اما بخاطر شونه ی شکستش موهاش همیشه شلخته بنظر می‌رسید
کامیل از خودش بدش میومد. وقتی به مردهای کت و شلوار پوشیده و عطر زده با موهای شونه شده و مرتب نگاه می‌کرد از یوشیرو هم بیشتر بدش میومد
چطوری اومدن اینجا؟! اینجا مثل هرچی بود الا قمارخونه
کامیل تصور جایی تاریک تر و خلوت تری رو داشت
که مردهایی با چهره زشت و ژولیده درحالی که دندوناش ن از دود سیگار زرد شده بود برای همدیگه عرق بریزن و تقلب کنن
شایدم یه زن براشون روی میله میز برقصه و حسابی حواس پرتی کنه
اما هرچی بیشتر نگاه می‌کرد بیشتر می‌فهمید نه! اینجا دنیای دیگه ایه. از اون دنیای زشت و زننده خبری نبود. مردم اینجا برای هم ارزش قائل بودن
کامیل فکر نمی‌کرد آدم هایی به این شیکی بیان وسط جنگل تا فقط قمار کنن
سریع فهمید
زیاد رمان میخوند، زیاد تحقیق می‌کرد، زیاد پای حرف مردمی که تئوری های مختلف می‌دونستن می‌شست
برای آدم های فقیر همین که روزی بتونن وسایلش ن رو جمع کنن و برن تو پارک بشینن و چایی بخورن تفریح بود اما برای مردم بالا ذلت!
برای این بیچاره ها ماهی یه بار تا خونه فامیل رفتن و دوروز اونجا موندن اوج لذت بود برای ثروتمندذ چندش آور!
برای همین میدونست که افراد پولدار برای تفریح همیشه از راه های عجیب وارد میشن
از تجاوز و رابطه چندنفره گرفته تا کارهای عجیب غریب دیگه مثل قمار سر اینکه کدوم یکی از دخترهای سکو بهتر میرقصه
کامیل میخواست به خودش دروغ بگه اما میدونست ممکنه بعضی از آدمای اونجا جالب باشن
ولی بازم بودن اونا توی همین جایی بازم درست نبود
سکوتی معنادار مرد اما یوشیرو نفهمید
هیچوقت نفهمید و نخواهد فهمید. این مرد از زنذگی فقط خوردن و خوابیدن و رابطه جنسی رو بلد بود.
یوشیرو نمی‌دونست باید چیکار کنه
قرار بود ایتسوکی راهنماییش کنه اما حالا که اون نبود حتی نمی‌دونست چطوری قدم بزاره زیاد اونجا وایساده بودن با اون لباس های زشت و بی ریختشون حسابی جلب توجه کردن
کامیل خجالت زده بود از نگاه زن هایی که روش مینشست
کمکم توجه همه بهشون جلب شد به اونها نگاه میکردن و در گوشی پچ پچ میکردن. خیلی بیکلاس و عادی بنظر می‌رسید
مثل زنی که بخواد بزور جلب توجه کنه اما بازم هیچی نیست
کامیل سرشو پایین انداخت و به پایین خیره شد
حتی مرمر روی زمین هم ظاهرش رو بهش نشون میداد
لباسش که مثل لباس آشغال گردها بود. انگار بزور وصله و پینه بسته بودنش. البته کل زنذگی کامیل رو وصله و پینه بسته بودن
دیدگاه ها (۱۸)

دلش می‌خواست لباسا و همونجا پاره کنه و آتیش بزنه و دور بریزه...

فضای اینجا برخلاف پایین سرد و تا یک و نم زده بود برخلاف پایی...

شروع ✨ کامیل اطراف عمارت رو دنبال جاده آسفالت گشت اما هیچ نش...

بله بله الحق مه حقیقتو میگفتکن کپی کردم تا آدمای بیشتری ببین...

پارت اولکامیل مثل همیشه روبروی اینه شکسته اش نشسته بود و و م...

پارت چهارم کامیل باورش نمیشد اوه این باعت میشد امروز رابطشون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط