Part
Part²⁴
#عشق_سایه_ای
ویو هیونجین
اون شب فلیکس تا صبح خوابش نبرد. منم فقط کنارش مونده بودم. هر وقت میلرزید، دستمو میذاشتم رو شونهش.
نه به عنوان محافظ… بلکه به عنوان کسی که عاشقشه.
وقتی خورشید طلوع کرد، بلند شد و بدون اینکه چیزی بگه، به سمت در رفت.
+میخوام بدونم چرا من. چرا باهام این کارو کردن. چرا من باید تبدیل به سلاح میشدم.
_با هم میریم.
+ولی خطرناکه.
_واسه همینم گفتم "با هم".
فلیکس برای لحظهای فقط نگاهم کرد. یه لبخند خسته زد. همون لبخندی که دلمو میلرزوند.
چند ساعت بعد – پایگاه متروکهی پروژه X
یه ساختمون زنگزده، وسط یه بیابون صنعتی. همهچی مرده بود. ولی وقتی وارد شدیم، حس کردم اینجا هنوزم نفس میکشه.
یه مانیتور روشن شد. صدای ضبطشدهای پخش شد:
"به پایگاه پروژه X خوش اومدی، فلیکس شماره ۹. آزمایش تو، بزرگترین موفقیت تاریخ ماست."
+اینجا بودم...
یه در اتومات باز شد. داخل، دستگاههایی که هنوز کار میکردن. روی یکی از مانیتورها تصویر یه پسر بچه بود. من.
+نه... این من نیستم. این... یه نسخهی قدیمیه.
_فلیکس صبر کن...
اما قبل از اینکه چیزی بگم، صدای آژیر بلند شد و درهای پشتی با ضربهی سنگین باز شد.
سه سرباز با لباس سیاه. چشمای بیاحساس.
+این دفعه... فرار نمیکنم.
دستش رو بالا گرفت. انگار دنیا برای یه لحظه فریز شد. یکی از سربازا از شدت فشار ذهنی به زانو افتاد.
_منم کمک میکنم.
به دومی حمله کردم. چند حرکت رزمی که یاد گرفته بودم بهسختی جواب داد. ولی فلیکس با یه نگاه، سومی رو مجبور کرد سلاحش رو بندازه.
بعد از نبرد، یه در پشت سر سربازها باز شد. داخلش یه میز بود... با یک فایل خاکگرفته.
+اینا مدارکن. در مورد من... و بقیه.
_بقیه؟
+نه فقط من. پروژه X نه تا ما داشت. من فقط آخری بودم. یعنی...
_یعنی شاید هنوزم بقیهشون زنده باشن.
فلیکس نگاهم کرد. این بار نه با ترس، بلکه با یه تصمیم توی نگاهش.
+باید پیداشون کنیم. شاید اونا هم مثل من باشن... تنها، ترسیده، و منتظر یه امید.
#huynlix
بچه ها حمایتاتون خیلی کم شده😮💨🥺
#عشق_سایه_ای
ویو هیونجین
اون شب فلیکس تا صبح خوابش نبرد. منم فقط کنارش مونده بودم. هر وقت میلرزید، دستمو میذاشتم رو شونهش.
نه به عنوان محافظ… بلکه به عنوان کسی که عاشقشه.
وقتی خورشید طلوع کرد، بلند شد و بدون اینکه چیزی بگه، به سمت در رفت.
+میخوام بدونم چرا من. چرا باهام این کارو کردن. چرا من باید تبدیل به سلاح میشدم.
_با هم میریم.
+ولی خطرناکه.
_واسه همینم گفتم "با هم".
فلیکس برای لحظهای فقط نگاهم کرد. یه لبخند خسته زد. همون لبخندی که دلمو میلرزوند.
چند ساعت بعد – پایگاه متروکهی پروژه X
یه ساختمون زنگزده، وسط یه بیابون صنعتی. همهچی مرده بود. ولی وقتی وارد شدیم، حس کردم اینجا هنوزم نفس میکشه.
یه مانیتور روشن شد. صدای ضبطشدهای پخش شد:
"به پایگاه پروژه X خوش اومدی، فلیکس شماره ۹. آزمایش تو، بزرگترین موفقیت تاریخ ماست."
+اینجا بودم...
یه در اتومات باز شد. داخل، دستگاههایی که هنوز کار میکردن. روی یکی از مانیتورها تصویر یه پسر بچه بود. من.
+نه... این من نیستم. این... یه نسخهی قدیمیه.
_فلیکس صبر کن...
اما قبل از اینکه چیزی بگم، صدای آژیر بلند شد و درهای پشتی با ضربهی سنگین باز شد.
سه سرباز با لباس سیاه. چشمای بیاحساس.
+این دفعه... فرار نمیکنم.
دستش رو بالا گرفت. انگار دنیا برای یه لحظه فریز شد. یکی از سربازا از شدت فشار ذهنی به زانو افتاد.
_منم کمک میکنم.
به دومی حمله کردم. چند حرکت رزمی که یاد گرفته بودم بهسختی جواب داد. ولی فلیکس با یه نگاه، سومی رو مجبور کرد سلاحش رو بندازه.
بعد از نبرد، یه در پشت سر سربازها باز شد. داخلش یه میز بود... با یک فایل خاکگرفته.
+اینا مدارکن. در مورد من... و بقیه.
_بقیه؟
+نه فقط من. پروژه X نه تا ما داشت. من فقط آخری بودم. یعنی...
_یعنی شاید هنوزم بقیهشون زنده باشن.
فلیکس نگاهم کرد. این بار نه با ترس، بلکه با یه تصمیم توی نگاهش.
+باید پیداشون کنیم. شاید اونا هم مثل من باشن... تنها، ترسیده، و منتظر یه امید.
#huynlix
بچه ها حمایتاتون خیلی کم شده😮💨🥺
- ۲۴۳
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط